“میراث آلبرتا” برنده فانوس زرین «نقد درون گفتمانی» در جشنواره عمار
سه شنبه ۱۲م دی ۱۳۹۱

به گزارش خبرنگار سفیرفیلم، مستند میراث آلبرتا تهیه شده در مرکز مستند سفیر، به تهیه کنندگی محمدحسن مددی و به کارگردانی حسین شمقدری در سومین دور از جشنواره مردمی فیلم عمار فانوس زرین بهترین مستند نقد درون گفتمانی را از … Continue reading

به گزارش خبرنگار سفیرفیلم، مستند میراث آلبرتا تهیه شده در مرکز مستند سفیر، به تهیه کنندگی محمدحسن مددی و به کارگردانی حسین شمقدری در سومین دور از جشنواره مردمی فیلم عمار فانوس زرین بهترین مستند نقد درون گفتمانی را از آن خود کرد.

فانوس زرین مستند میراث آلبرتا

این مستند که ۷۰ دقیقه زمان دارد اردیبشهت ماه امسال در دانشگاه صنعتی شریف رونمایی و بعد از آن در چندین دانشگاه سراسر کشور اکران شد.

فانوس زرین مستند میراث آلبرتا


میراث از دماغ فیل افتاده ها!
یکشنبه ۱۱م تیر ۱۳۹۱

راستش نمی‌دانم بعد این همه مدت، جناب هاتف خالدی آخرش میراث آلبرتا را کامل دیدند یا نه… *** وبلاگ خرچنگ زاده در غربت: من مستند میراث آلبرتا را نگاه نمی کنم. همان چند دقیقه اش را هم که نگاه کردم … Continue reading

راستش نمی‌دانم بعد این همه مدت، جناب هاتف خالدی آخرش میراث آلبرتا را کامل دیدند یا نه…

***

وبلاگ خرچنگ زاده در غربت:

من مستند میراث آلبرتا را نگاه نمی کنم. همان چند دقیقه اش را هم که نگاه کردم برایم بس بود تا از خشم و نفرت لبریز شوم. راستش را بخواهی من همیشه خدا از شریفی ها حالم بهم می خورده است. من از آن قیافه های متکبر مغرور که در سیستم معیوب آموزشی کشور وارد آن دانشگاه مهوع ناشریفشان شدند و خیال برشان داشت که همه هیکلشان مغز است حالم بهم می خورد. من از آن دختر پر چانه ابتدای فیلم که آدم های غرب را خیلی نایس می بیند چندشم می شود. من حتی از اسم دانشگاههای آمریکا و کانادا هم بدم می آید. وقتی کسی زیر گوشم از استنفورد و یو بی سی و آلبرتا می خواند بدنم کهیر می زند. من از آن توالت شور دانشگاه کلگری که با پرچم آذربایجان عکس می گیرد و گروههای تجزیه طلبی به راه می اندازد نفرت دارم. والله ۹۰ درصد دانشگاههای کانادا از دانشگاه آزاد نجف آباد ما کمترند. به خدا قسم دانشگاههای کانادا از گشنگی به دریوزگی افتاده اند. به موی ریش حضرت انیشتن قسم دانشگاههای اسکاندیناوی یک مشت آدم بی کاره خوشگذران تنبل تحویل جامعه می دهند. من در یک کنفرانس در شهر اتاوا سال گذشته دیدم که سطح کار بچه های ایرانی دانشگاههای کانادا چیست. به خدا قسم اگر کاری که می کنند ذره ای شگرف تر و خارق العاده تر از آن چیزی باشد که بچه های دکترای بی ادعای دانشگاههای ایران انجام می دهند. من در اینجا در این چند سال آدم های زیادی را دیدم که از ایران آمده بودند و خنگ بودند. تقصیر خودشان نبود که خنگ بودند. مادرزادی این طور بودند. گیرایی شان کند بود. آدم های تیزی نبودند. پول پدر بدبختشان را برداشته بودند و آمده بودند مثلا درس بخوانند. حالا وقتی می بینم همین ها توی آن صفحات فیس بوقشان مستند میراث آلبرتا را به اشتراک گذاشته اند خنده ام می گیرد. والله ما میراث هیچ کجا نیستیم. خود من نمی دانم چه طور شد سر از این جا در آوردم. همه سالهای دوران لیسانسم به تنبلی و بی عاری گذشت. نه الگویی برای درس خواندن داشتم و نه مسیری برای اندیشیدن. بیشترش هم تقصیر استادهایی بود که داشتیم. هیچ کدام نهال عشق ورزی در راه علم را در وجود ما نکاشتند. ۵ سال گذشت تا یک روز یک پیرمرد هفتاد ساله آمریکایی به من آموخت که می شود به جای دختر عموی اطواری بد ترکیبت عاشق سیالات هم شد. حالا که به آن سالها فکر می کنم حالم از خودم بهم می خورد. یک آدم حیف نان که سالهای جوانی اش را به بطالت گذراند. آدم تیزی بودم. نه اینکه خیال کنی باهوش بودم ها. نه ابدا. فقط تیز بودم. سر کلاس کل قضیه را می گرفتم اما درس نمی خواندم. آن طور که شایسته اش بود درس نخواندم. شکریه هم می گفت. به حمید می گفت این رفیق تو چرا خودش را هدر می دهد و درس نمی خواند؟ آدم نبودیم دیگر. القصه اینکه ما هم مغز نبودیم. اندازه ما هزاران هزار بود و هنوزم هست. آن مملکت آدم عاشق می خواهد. آدم بی توقع و کم ادعا که با سختی ها بجنگند. با گرسنگی و بی پولی سر صلح داشته باشد. یکی که چهار پنج سال از عمر جوانی اش را بی مزد و منت در دانشگاه های ایران صبح ها در آزمایشگاه فلان دکتر عرق بریزد و بعدازظهرها مسافر کشی کند و شکمش را سیر کند. یا در بهترین حالت در فلان موسسه آموزشی به بچه های مردم یاد بدهد که برای کنکور ارشد چه طور تست بزنند. من این طور آدمی بودم. یعنی برایم هیچ وقت مهم نبوده که ته جیبم چقدر پول ماسیده باشد. اما نمی دانم چه شد که سر از اینجا در آوردم. راستیتش من برای اینجا نبودم. به هر حال داستان این است که آن مملکت نیاز به مغزهای بادکرده مدعی ندارد. همان بهتر که گورشان را از آن خراب شده گم کنند و دیگر پشت سرشان را هم نگاه نکنند. اینهایی هم که از آن کشور رفته اند و صبح تا شب شعار میهن دوستی و وطن پرستی سر می دهند را از من می شنوید زیاد جدی نگیرید. آن چنان ریشه کرده اند که این حرف های صد من یک غار را از روی فلاکتشان و از اینکه می دانند دل کنندنشان کار حضرت فیل است می زنند.

***

کامنت‌ها: کامنت‌های ذیل مطلب بسیار مفصل‌اند و تو در تو، آن‌ها را در خود وبلاگ جناب خالدی بخوانید.

.

منبع: وبلاگ خرچنگ زاده در غربت، ۱ خرداد ۹۱


یادداشت وبلاگ persian cavalier
یکشنبه ۱۱م تیر ۱۳۹۱

نمی‌دانم وبلاگ persian cavalier متعلق به کیست، اما یکی از پست‌های آن، مطلبی بود در حمایت از شورای ملی مقاومت و مجاهدین (همان منافقین). عجیب این است که هنوز هم اینجور آدم‌ها، تک و توک البته، پیدا می‌شوند و نسل‌شان کامل … Continue reading

نمی‌دانم وبلاگ persian cavalier متعلق به کیست، اما یکی از پست‌های آن، مطلبی بود در حمایت از شورای ملی مقاومت و مجاهدین (همان منافقین). عجیب این است که هنوز هم اینجور آدم‌ها، تک و توک البته، پیدا می‌شوند و نسل‌شان کامل منقرض نشده.

***

وبلاگ persian cavalier: میراث آخوندها

میراث آلبرتا فیلمی که توسط بسیج دانشجویی و همپای “قلاده های طلا” ساخته شد که از ایران تحت سلطه آخوندها بهشتی برین بسازد و نخبگان مهاجر را افرادی معرفی بکند که حداکثر بازدهی آن برای کشور ساختن کلیپ “سوسن خانم” در دانشگاه آلبرتای کاناداست اما ظاهرا این جوجه بسیجی دانشجونما فراموش کرده بود که اتفاقا اولین کپی همان سوسن خانم هم در تهران و درهمان خوابگاه دانشگاه شریف ساخته شد نگارنده با دیدن اولین کلیپ آزمایشی و تبلیغاتی دو دقیقه ای این فیلم مزخرف اولین چیزی که به ذهنم آمد تلاش رژیم برای جا باز کردن در دانشگاههای خارج و فرستادن بسیجی هایی بی سوادی است که بنام دانشجو در دانشگاه شریف تزریق کرده است و اکنون با ساختن چنین فیم هایی اولا کسانی را که مهاجرت کرده اند زیر فشارروحی می برد و در باطن بدنبال اعزام نیروهای خود به خارج است استقرار بیش از هزار آقازاده در انگلیس که همگی با بودجه و بورسیه دولتی از محل خون مردم ایران ارتزاق می کنند خود بیانگر عطش سیری ناپذیر ملایان … و فرزندان آنان برای تصاحب همه امکانات مملکت برای خود است تلاشهای سی ساله برای منکوب کردن دانشگاه و وابسته خواندن دانشگاه و دانشجو و درعین حال معادل سازی مدارک حوزوی با دانشگاه و دادن القابی چون دکتر به حجت الاسلام ها همگی ناشی از این عقده فرو خورده تاریخی ملایان درمقایسه خود با دانشگاهیان بعنوان قشر فرهیخه ایران است.

.

منبع: وبلاگ persian cavalier، دو خرداد ۹۱


میراث گمنام!
یکشنبه ۱۱م تیر ۱۳۹۱

وبلاگ آسمانی از جنس دل: این روزها که شاهد سر و صدا کردن میراث آلبرتا هستیم، خیلی ها از آن حمایت می کنند و موافق شخصیت هایی که در این مستند می باشند دست به قلم گرفته اند و از … Continue reading

وبلاگ آسمانی از جنس دل:

این روزها که شاهد سر و صدا کردن میراث آلبرتا هستیم، خیلی ها از آن حمایت می کنند و موافق شخصیت هایی که در این مستند می باشند دست به قلم گرفته اند و از خفقان جامعه می گویند، همان هایی که در این نظام هستند و نون این نظام را می خوردند و پشت همین نظام صحبت هایی مخالف با آن می گویند.

مستند میراث آلبرتا که فضای خفقان جامعه را نشان می دهد که دانشجوهای مثلا فهمیده و درس خوانده برای ادامه ی تحصیلشان به خارج از کشور می روند تا بتوانند به قول خودشان آزاد زندگی کنند….

من نمی دانم آنها معنای آزادی را چه می دانند و چگونه تفسر می کنند که ما از آن غافل هستیم، آنها از چه چیز جامعه متنفرند ما نیستیم؟!

آنها دانشجو هستند و ماهم دانشجو/…

نمی دانم شاید از اینکه نمی توانند زبانم لال در دانشگاه هر کاری بکنند شاکی هستند و یا از اینکه گرانی بنزین است و خیلی هم نه ماشین مدل بالا دارند و نه پول بنزین!

نمی دانم آنها معنای جامعه را چه می دانند که ما نمی دانیم یا بهتر بگویم، آنها معنای جامعه ی اسلامی را چه می دانند که حالا مخالف آن عمل می کنند، مگر همین شهدای ما نبودند که رفتند و همه چیز خود را در راه ماندن کشوری سالم دادند تا ما بتوانیم راحت زندگی کنیم؟ بعد آنها حتی نمی گذارند بدن های تیکه تیکه ی شهدا را در دانشگاه به خاک بسپارند؟!

وقتی چند روز پیش داشتم یه فیلم میدیدم توی اون می گفتش به جانبازه، شما زنده اید، شما می مونید، شما همیشه هستید!

اما بعید می دونم دیگر شهدایی چیزی زنده باشند چرا که اگر آنها تنها یادشان زنده بود امروز به فکر خروج از کشور نمی افتادیم یا به گونه ای دیگر بگویم، حتی تیکه هایی به شوخی به مملکت اسلامی! خود نمی انداختیم. وقتی کتاب دغدغه های فرهنگی رو میخواندم حضرت اقا در یکی از سخنرانی های خود فرموده بودند، نقل به مضمون عرض می کنم، تمام کسایی که مخالفت می کنند هیچ چیزی نیستند، هیچ قدرتی ندارند و همین ها هستند که دست امثال شاه و آمریکایی ها را می بوسیدند پس آنها هیچ چیز به حساب نمی آیند…

خلاصه ی امر بگویم با خروج از کشور بلکه هیچ چیز نصیبمان نمی شود بلکه آرمان هایی که در کشور مادری خود داشتیم هم از بین می رود که این باعث می شود به خفت و خواری بیافتیم…

دل بسته ایم به حاشیه هایی مهم تر از متن!!!

.

منبع: وبلاگ آسمانی از جنس دل، ۷ خرداد ۹۱


یادداشت وبلاگ از هر دری سخنی
یکشنبه ۱۱م تیر ۱۳۹۱

وبلاگ از هر دری سخنی: حسین شمقدری فرزند جواد شمقدری به تازگی احساس وظیفه کرده و فیلمی درباره مهاجرت نخبگان تهیه کرده است. نام این فیلم میراث آلبرتا انتخاب شده و در یوتیوب موجود است. این پست گلایه ای به … Continue reading

وبلاگ از هر دری سخنی:

حسین شمقدری فرزند جواد شمقدری به تازگی احساس وظیفه کرده و فیلمی درباره مهاجرت نخبگان تهیه کرده است. نام این فیلم میراث آلبرتا انتخاب شده و در یوتیوب موجود است. این پست گلایه ای به حسین و دست آوردش و نقد میراث آلبرتاست، احساس افسوس از میراث شمقدری.

تنها کلمه ای که بعد از دیدن فیلم به ذهنم رسید این بود که بگویم حسین جان مجبوری؟ چرا احساس وظیفه کردی که مشکلی را به بدترین و پیش و پا افتاده ترین روش ممکن به نمایش بگذاری. میراث آلبرتا خاطره ای از یک گزارش صدا و سیما را در من زنده کرد…

حسین جان هنگام ساخت فیلم مست بودی؟ مست شهرت و یا هر چیز دیگری؟ حسین جان من برادر بزرگ تر توام این چه میراث آلبرتاییست آخر. من برادر توام بدان سبب که من هم پای همان تخته ها درس خواندم و غذای همان سلف را خورده ام و سر یک میز با تو و دیگر برادرهایمان نشسته ام. همان مسجد می رفتم که تو می رفتی . به روح و اندیشه و دین و کلا تمام داشته های برادرت تجاوز کردند و تو به جای اینکه متجاوزین را نشان بدهی و آنها را مواخذه کنی، انگشت شماتت به طرف من و دیگر برادرانت بردی؟ آن استاد برق گفت که ما رویمان نمی شود که برگردیم، خودت تو رویش نخندیدی که چه حرف گزافی زد؟

حسین جان مستی؟ اگر نه چرا یک ساعت فیلمی درست کردی که به عینه با تصویر تمام قد خودت شروع می شود و بعد از ده دقیقه باز خودت هستی و دقیقه بیستم باز خودتی و سی ام بازم تویی و چهلم و پنجاهم و شصتم. حسین این چه میراث آلبرتا یی است آخر؟ شصت دقیقه فیلم ساختی از هر ترفندی استفاده کردی که در نیمی از آن قد و بالای رعنای خودت را نشان بدهی؟

تو خودت را جای مریم اسلامی گذاشتی؟ تا به حال در تاکسی کسی بهت تعرض کرده؟ در کوچه چه طور؟ در ورودی دانشگاه چه طور؟ در بالای شهر چه طور؟ در پایین شهر چه طور؟ اگر دختر بودی می فهمیدی که هر جمله ای که مریم می گوید حقیقت است و جز حقیقت چیزی نیست.

حسین به تمام داشته های من و تو تجاوز کرده اند و پدری در حق ما نکرده اند. به قیمت پانزده میلیون تومن سربازی و دو سه میلیون خرید مدرک، خاک ما رو فروختند به بیگانه ای که تو می گی. تو هم با این میراث آلبرتایت واقعا خراب کردی. برادری ولی یک چیزت کم است. کاش زودتر دیده بودمت بهت می گفتم.

دیدی واکنش مسئول کشورت را به خودکشی برادرت؟ دیگر از خودکشی بالاتر سراغ داری؟ کسی که پشیزی برای جان برادرت ارزش قائل نیست تصور می کنی از اینکه برادران دیگرت رفته اند خم به ابرو می آورد؟ و او تنها نیست هزاران مسئول دیگر نیز با او هستند. نکند که تو هم مثل آنهایی؟ خودکشی برادرت فقط سوژه مناسبی بود برای میراث آلبرتا؟ نقد که چه بگویم تک تک ثانیه های کارت پر از اشتباه است. دکتر مشایخی گفت که دوربین را لطفا خاموش کن. آخر به چه حقی فیلم گرفتی و بعد هم در میراث آلبرتایت به عمد گذاشتی و زیرش نوشتی ولی دوربین روشن ماند. مگر شیر حلال نخورده ای که این چنین حرامی می کنی؟ حسین جان به قول دوستی این ما ها و اجداد ما بودند که به خاک ارزش می دهیم و می دادند و وطن چیزی جز هم وطن نیست. مردم اگر غیرت داشتند اون گزارش گر صدا و سیما را از توی تلویزیون می کشیدند بیرون، تو هم اگر روی ما غیرت داشتی فیلمت را به این افتضاحی نمی ساختی. من هز مثل بقیه بهت نصیحت میکنم پول مردم رو حروم نکن و دومین قسمتشو نساز.

مطلب یکم احساسی شد. کار ارزش اجتماعی یا هنری نداشت و نقد هنری هم در حوزه تخصص من نبود. باشد که شریقی نیا ها و فراستی ها از میراث شمقدری ها تعریف کنند.

.

منبع: وبلاگ از هر دری سخنی، ۵ خرداد ۹۱. صاب‌بلاگ این مطلب را از روی وبلاگش حذف نموده است.


یادداشت وبلاگ انعکاس تراوشات ذهنی من
یکشنبه ۱۱م تیر ۱۳۹۱

وبلاگ انعکاس تراوشات ذهنی من: دیکتاتوری میراث ایرانی فیلمی دیدم از ایران در مورد فرار مغزها به نام میراث آلبرتا. البته قسمتهایی که در یوتیوب بود. همه سوالات و نقدها به کنار خیلی دوست دارم وقتی باشد و فیلمی بسازم از … Continue reading

وبلاگ انعکاس تراوشات ذهنی من: دیکتاتوری میراث ایرانی

فیلمی دیدم از ایران در مورد فرار مغزها به نام میراث آلبرتا. البته قسمتهایی که در یوتیوب بود.

همه سوالات و نقدها به کنار خیلی دوست دارم وقتی باشد و فیلمی بسازم از واقعیت های این ورا. و اینکه چرا بچه های ما حالا اسمشان را مغز یا کم مغز یا بی مغز بگذاریم، می آیند و از ایران خارج می شوند؟

حال یک سوالی که در ذهن من هست را بگم. جوانها به هر دلیلی از ایران خارج می شوند ولی آیا یکی از این دلایل همون افرادی نیستند که این فیلم را ساختند؟ اون عزیزان و یا اطرافیان آنها دانسته یا ندانسته کاری نکردند که همه فراریند و جالب این است که حال برای این فرار افراد فیلم هم می سازند!!!!

من این را نمی فهمم. مثل این می ماند که من مردی دیکتاتور در زندگی باشم و همسر و بچه هایم را از حداقل های زندگی محروم کنم و بعد با توجه به قدرت مالی و امکاناتی که دارم فیلمی در مورد دیکتاتوری و مرد سالاری و مضرات آن بسازم.

خوب است اگر حل مشکل را در اطراف خود بیابیم. و خوبتر اینکه با نگاه به خود درک کنیم که مشکل ما هستیم نه دیگران.

شما چی فکر می کنید؟

.

منبع: وبلاگ انعکاس تراوشات ذهنی من، ۷ خرداد ۹۱


حیف
یکشنبه ۱۱م تیر ۱۳۹۱

وبلاگ کارگر اخراجی: آرزو به دل موندم … یک فیلم با هر موضوعی ساخته بشه و توش نشون داده بشه که کرد و لر و بلوچ و غیره … معتقد به مذهب و منکر مذهب … همه و همه دست … Continue reading

وبلاگ کارگر اخراجی:

آرزو به دل موندم … یک فیلم با هر موضوعی ساخته بشه و توش نشون داده بشه که کرد و لر و بلوچ و غیره … معتقد به مذهب و منکر مذهب … همه و همه دست به دست هم بدن و جامعه و کشور خودشون رو آباد کنند … من نمیدونم تا کی میخواهیم از رو در رو قرار دادن اقشار مختلف … برای سرپوش گذاشتن روی اشتباهات خودمون سو استفاده کنیم.

بعد از همه تبلیغاتی که برای فیلم میراث آلبرتا شده بود … سرانجام نسخه کاملش رو دیدم … اگر اولش اندکی امیدوار شدم که کسی واقعا به دنبال مشکل رفته … در ادامه به این نتیجه رسیدم که این داستان هم از سناریوی نخ نمایی پیروی میکند که سالیان سال تو گوشمون میخونن.

.

منبع: وبلاگ کارگر اخراجی، ۱ خرداد ۹۱


هممون یه‌روز بر میگردیم
یکشنبه ۱۱م تیر ۱۳۹۱

وبلاگ با تو نگوید سخنی بهر خویش: همتون یه‌روز برمی‌گردید.. هممون یه‌روز بر میگردیم… (پی‌ نوشت مستند میراث آلبرتا) جایی‌ میسازیم همه با هم به معنای واقعی‌ کلمه نایس باشیم.. کسی‌ مسئول حفظ ظاهر و حجاب دیگری نباشه.. هر کس مسئول حفظ … Continue reading

وبلاگ با تو نگوید سخنی بهر خویش: همتون یه‌روز برمی‌گردید.. هممون یه‌روز بر میگردیم…

(پی‌ نوشت مستند میراث آلبرتا) جایی‌ میسازیم همه با هم به معنای واقعی‌ کلمه نایس باشیم.. کسی‌ مسئول حفظ ظاهر و حجاب دیگری نباشه.. هر کس مسئول حفظ عفّت باطن و افکار خودش باشه.. شهدا آلت دست یه عده سؤ استفاده گر‌ بی‌ صفت نشند.. هر چیز رو سر جای خودش بذاریم.. روزی که برههٔ تاریخی‌ زندگی‌ هر کدومم خودسازی باشه.. نه حکومت بر افکار دیگران.. یه روز خوب میاد.. که برگشتن مٔد می‌شه.. که هممون دست میدیم به دست هم به مهر.. هر جا که میتوانیم.. آباد می‌کنیم.. نبض این سرزمین در دستان نزدیک به هفتاد درصد جمعیت زیر سی‌ سال آن است.. یعنی‌ من.. یعنی‌ شما.. آینده راهی‌ جز من و شما ندارد.. …{حکومت} رفتنیست.. تا آن روز این را بخاطر بسپار!

.

منبع: وبلاگ با تو نگوید سخنی بهر خویش، ۸ خرداد ۹۱


یادداشت وبلاگ ایستاده در باد
چهارشنبه ۷م تیر ۱۳۹۱

وبلاگ نویس محترم که یک دانشجوی در شُرف مهاجرت هستند، در پی‌نوشت‌ها، یک اشاره‌ی مختصر به مستند میراث آلبرتا داشته‌اند. *** وبلاگ ایستاده در باد: مدتهاست استرس کارهای لاتاری را دارم… همون تاریخ تولد اشتباه من را داره دق میده!!! … Continue reading

وبلاگ نویس محترم که یک دانشجوی در شُرف مهاجرت هستند، در پی‌نوشت‌ها، یک اشاره‌ی مختصر به مستند میراث آلبرتا داشته‌اند.

***

وبلاگ ایستاده در باد:

مدتهاست استرس کارهای لاتاری را دارم…

همون تاریخ تولد اشتباه من را داره دق میده!!!

بعضی کیس ها را دیدم که به این دلیل رد شدن و بعضی را دیدم که اصلا آفیسر سوالی هم در مورد این

اشتباه نپرسیده ازشون و ویزا گرفتن…

در هر صورت باید به خیر همچنان اعتقاد داشته باشم و بگویم خدایا هرچی خیره همون بشه…

میخوام هرجور شده تا آخر شهریور دفاع کنم تا مشکل مدرک را حداقل تا حدودی حل کرده باشم!!!!

در هر صورت روزهای پر فکر و خیالی را میگذرونم…

باید اطلاعات یکی از مقاله هام را جمع کنم و واسه کارهای تکمیلی بدم به اساتید ارجمند تا ببینیم به

مقاله تبدیل میشه یا نه!!!

باید برم ایران-داک از رو پایان نامه ها یک سری اطلاعات در بیارم…

باید برم پست شریف فرمهام را پست کنم…

باید برم انستیتو پاستور دنبال کارت بین المللی واکسن…

باید بشینم و شروع کنم به جمع کردن کار دومم و نوشتن پایان نامه…

باید…

باید…

وای خدایا مردم از این همه باید و کار…

برام دعا کنید….

مخصوصا برای گرین کارت…

گرین کارت برای من فقط یک ویزای اقامتی آمریکا نیست، برای من یعنی تسهیل شدن گرفتن دکتری

از آمریکا…

برام دعا کنید که بشه…

که بتونم…

که از پسش بر بیام…

پینوشت: چند روز پیش داشتم از رو خط عابر پیاده رد میشدم… چراغ عابر نداشت، چراغ ماشین رو هم نبود تو خیابون… یعنی یک خط عابر بود توی یک خیابون بدون هیچ چراغی که حق تقدم خاصی به ماشین ها بده… داشتم رد میشدم دختره سرش را آورده بیرون بهم میگه گوسفند!!! یعنی هنگ کردمـــــــــــــــــــــا…

پینوشت: فیلم میراث آلبرتا در دانشگاه تهران اکران شد و من در خیلی قسمتهایش گریستم… به حال خودم و به حال کشورم… به حال کشوری که متخصص تربیت می کند و مجانی می فرستد آنسوی آبها. اگر خوب بود که آنسوی آبها نگهش میدارند و اگر خیلی دندان گیر نبود پس می فرستندش به مملکت مبداء!!!!

پینوشت: امروز رفته بودم یک مسابقه ای به عنوان تماشاگر! تعداد بانوان یکی کم بود برای کامل شدن راندها از بانوان خواستن یکی که بلده بیاد شرکت کنه!!! من هم رفتم! بعد شانس زد و بردم و جایزه اول بانوان را هم کسب کردم!!! دیگر بانوان از فدراسیون مربوطه تشریف آورده بودند!!!!

.

منبع: وبلاگ ایستاده در باد، ۵ خرداد ۹۱


میراثِ میراث آلبرتا، آلبرتا است
چهارشنبه ۷م تیر ۱۳۹۱

یکی دو هفته‌ای بعد رونمایی مستند، دنبال آدرس ایمیل میلاد دخانچی بودم که لینک دانلود مستند را برایش ارسال کنم و نظرش را جویا شوم. جست‌وجو اما بی فایده بود، نه در کانتکت‌های جیمیل و نه در خود وبلاگ میلاد، … Continue reading

یکی دو هفته‌ای بعد رونمایی مستند، دنبال آدرس ایمیل میلاد دخانچی بودم که لینک دانلود مستند را برایش ارسال کنم و نظرش را جویا شوم. جست‌وجو اما بی فایده بود، نه در کانتکت‌های جیمیل و نه در خود وبلاگ میلاد، اثری از ایمیل نیافتم. آخرش یاد دفترچه یادداشت کوچکی افتادم که تقریبا همیشه همراهم هست و در یکی از صفحات آن، خود میلاد آدرس ایملش را برایم نوشته بود. هنوز دفترچه را باز نکرده، دیدم وبلاگ epicbaz آپ‌دیت شده و موضوع پست جدید هم اتفاقا مستند میراث آلبرتاست، این شد که ایمیلی ارسال نشد.

در باب متن  «میراثِ میراث آلبرتا، آلبرتا است» اما، ذکر چند نکته مفید خواهد بود:

اول آنکه در این متن از دو مفهوم «جمهوری اسلامی قدرت» و «جمهوری اسلامی انقلابی» سخن به میان آمده، که وبلاگ میم شین، در این نوشته، درباره‌ی این مفاهیم توضیح داده است.

نکته‌ی دوم، «پیش‌فرض نادرست» جناب دخانچی درباره‌ی مستند میراث آلبرتاست که منجر به نتیجه‌گیری‌ای غلط گردیده و آن پیش‌فرض غلط هم، ناشی از «تفسیر نادرست» برخی نشانه‌‌ها، رویدادها و تصاویر است.

خلاف آن‌چه ایشان می‌پندارند، میراث آلبرتا از هیچ‌ یک از دروازه‌های فرهنگ رسمی عبور نکرده است. این عدم عبور، سبب بطلان تلقی دریافت چراغ سبز یا چک سفید امضا از سوی دروازه‌بانان فرهنگ رسمی خواهد شد. باز خلاف آنچه جناب دخانچی می‌پندارند، کسی در اتاق تدوین میراث آلبرتا حضور نیافته است، و آنچه ایشان دیده‌اند، اکران خصوصی مستند برای برخی افراد بوده است. دسترسی به رئیس جمهور هم، نمایشی نبوده است. فیلم‌برداری از فضای ممنوعه‌ی خاصی هم صورت نگرفته و آنچه رخ داده، بیشتر حاصل جسارت مستندساز بوده است، و نه چیز دیگری! تفسیر نادرست از صحبت با رئیس جمهور، تفسیر نادرست از اکران خصوصی مستند، تفسیر نادرست… این تفسیرهای نادرست، آن تلقی نادرست را حاصل گردیده، و منجر به این نتیجه‌گیری شده که میراث آلبرتا نسخه‌ی خمیده‌ی صدای جمهوری اسلامی قدرت است.

میراث آلبرتا، اگر ضعفی در محتوا و قالب دارد -که حتما ضعف در آن بسیار است- این نه بخاطر تکرار بفرموده‌ی استدلالی غلط است و نه بخاطر بازآفرینی و بازنمایی مناسبات و تفکرات قبائل قدرت. میراث آلبرتا، صدای سازندگان میراث آلبرتاست، و ضعف‌های آن بر عهده‌ی ایشان، که دست‌هایشان کوتاه است و خرما بر نخیل.

و سرانجام به نظر می‌رسد تفسیر هر حرکت فرهنگی، اجتماعی و یا سیاسی ِ آن‌هایی که دغدغه‌ی ایران اسلامی را دارند، در بستر خواست، اراده و راهبرد ساختارهای قدرت جمهوری اسلامی، تحلیلی به دور از واقعیت را منجر شود.

***

وبلاگ اگر اهل حماسه نیستی لااقل حماسه کش نباش:

میراث آلبرتا به مثابه ی یک پدیده ی رسانه ای از آن دسته اتفاقات در کشور ماست که در عین مبارک و امیدوار کننده بودن به شدت مشکل زا و نگران کننده است.

این جمعبندی در حالی به ذهنم خطور کرد که خود را به طور تصادفی در میان بحث شورانگیز دو ایرانی یافتم که نظراتی کاملا متفاوت درباره ی فیلم میراث آلبرتا داشتند. نفر اول که خاستگاه فکری او از ناامیدی اش از جمهوری اسلامی حکایت می کرد به شدت از فیلم خوشش آمده بود و آن را بازتاب حقیقت های ناگفته ی ۳۰ سال گذشته می دانست و نفر دوم که از طرفداران جمهوری اسلامی بود فیلم را به خاطر پردازش سطحی اش مورد نکوهش قرار می داد و بر این باور بود که فیلم کولاژی از تصاویر پراکنده و به هم چسبیده است. در طول مدت بحث سعی کردم تنها نظاره گر باشم و از آنجا که هر دو نفر از سابقه من بی خبر بودند خیالم راحت بود که قرعه نظرخواهی را به نام من نخواهد زد تا اینکه یکی از آنها گفت: شما بگو ! شما اگر جای سازندگان این فیلم بودی چیکار می کردی؟

سوالی که پاسخ به آن سخت بود از آنجا که من با تیم سازندگان این فیلم آشنایی داشتم و موضع من نسبت به محتوای این فیلم نمی توانست خنثی و بی طرف باشد. پارسال همین وقت ها بود که ملاقاتی با تیم سازنده این فیلم رقم خورد. بچه های سازنده فیلم در تماس تلفنی خود را گروهی از دانشجویان شریف معرفی کردند که درحال تحقیق و پیش تولید برای ساخت فیلمی با موضوع غربزدگی فضای نخبگان ایران بودند. از این قضیه به شدت خوشحال شدم که بالاخره محافل دانشجویی ما به خود آمده اند و می خواهند به طور خود جوش ابتکار به خرج دهند و فیلم دانشجویی بسازند و وضع موجود را به چالش بکشند. به شدت از ملاقات و گپ و گفت و انتقال تجربیات استقبال کردم.

در بوستان نهج البلاغه ملاقات کردیم. بچه ها از کار قبلیشان یزدان تفنگ ندارد صحبت کردند و گفتند موضوع فیلمشان نه نقد فضای نخبگانی بلکه مهاجرات نخبگان است. آنجا بود که حسین شمقدری را شناختم. نزدیک به دو ساعت قدم زدیم و حرف زدیم. حرفهای مختلفی رد و بدل شد اما یادم هست همان وقت به بچه ها گوشزد کردم که فراموش نکنید که شما چند دانشجوی معمولی نیستید که از سر دغدغه مندی در حال ساخت یک فیلم هستید. شما چه بخواهید و چه نخواهید نماینده ی گفتمان قدرت هستید که به خاطر یک سری تعارفات و خط قرمزهای ناکارآمد، خود قابلیت طرح بعضی مسایل را ندارد و از سر بی اعتمادی به دیگران، فضایی را در اختیار نزدیکان خود قرار می دهد که در پوشش فیلم دانشجویی، فیلم مستقل فرهنگی و جشنواره فلان، مسئولیت کنترل افکار عمومی را بر عهده گیرد. برداشت بچه ها از این حرفها اشاره به رانتی بودن نوع پروژه بود که اصلا اولویت بحث من نبود. بچه ها تشکر کردند و قرار شد ملاقات ها ادامه پیدا کند. یادم هست با این جمله از بچه ها خداحافظی کردم که داشتن رانت یک بحث است چگونه از رانت استفاده کردن بحثی دیگر.

هرچند هیچ گاه هیچ خبری از بچه ها نشد اما به خاطر شناختی که از آنها پیدا کرده بودم امیدوار بودم که فیلم خوبی بسازند. دیروز نسخه ی کامل فیلم را دیدم. فیلمی که بدون اغراق ورای انتظار ظاهر شد. فیلمی که با استاندارهای یک فیلم دانشجویی،‌ اصلا آماتور به نظر نمی رسد. روایت خوب، تدوینی قابل قبول ، تنوع تصویری و ریتم خوب و پخش موفق در فضای سایبر همه از میراث آلبرتا یک فیلم قابل اعتنا می سازند که باید آن را دید و اگر نه محتوای فیلم، بلکه خود فیلم را به مثابه ی یک پدیده ی رسانه ای جدید مورد تحلیل قرارداد.

واقعیت این است که اگر در کشور ما چند دانشجوی رشته مهندسی از سر دغدغه مندی دور هم جمع می شوند و فیلمی این چنین می سازند این بسیار جای تقدیر و خوشحالی دارد. این اتفاق بسیار مبارکی است. اما آیا میراث آلبرتا تنها یک فیلم دانشجویی است؟

آنچه از نشانه ها برمی آید این است که نه خود فیلم و نه تیم فیلمساز اصراری بر دانشجویی بودن فیلم ندارند بلکه برعکس همه تلاش ها از طرف سازندگان فیلم بر آن است که میراث آلبرتا را به مثابه ی رحم مصنوعی به تصویر کشند که در اختیار زاد ولد رسانه ای اهالی قدرت قرارگرفته است.

اصرار حسین شمقدری در قرارگرفتن در جلوی دوربین، جولان در پشت صحنه جشنواره ی فیلم فجر، دسترسی نمایشی به آقای رییس جمهور، حضور مسعود فراستی و شریفی نیا در اتاق تدوین، مجوز تصویر برداری از فضاهای ممنوعه مانند پیست اسکی و مصاحبه ساختگی با خانم عینکی لم داده در برف همه دال بر این است که میراث آلبرتا خود می خواهد همه چیز باشد جز یک فیلم دانشجویی.

اما آنچه میراث آلبرتا را به نسخه ی خمیده ی صدای جمهوری اسلامی قدرت و نه جمهوری اسلامی انقلابی، تبدیل می کند بازتولید چارچوب و نوع نگاهی است که در تحلیل مشکلات در ایران توسط دولت مردان در سی سال گذشته به کار برده شده است. میراث آلبرتا به مثابه یک استدلال سه گزاره اصلی دارد :

گزاره اول) ایران پر است از معضلات اجتماعی و فرهنگی – نه مشکلات سیاسی- که موجب نارضایتی برخی شده است. این در حالی است که زندگی در غرب هم مشکلات خود را دارد و غرب یک مدینه فاضله نیست

گزاره دوم)‌ اگر کسی می خواهد خدمت بکند در ایران هم می تواند و وطن دوست ها و عشاق ایران در ایران می مانند

گزاره سوم)‌ آنانی که می روند مدگرایان غرب زده اند و سبک زندگی سوسن خانمی غایت زندگی آنان را شکل داده است

فیلم از این سه گزاره برای پیشبرد روایت خود استفاده می کند و این در حالی است که چینش این سه گزاره بسیار شبیه به نوع استدلالی است که جمهوری اسلامی قدرت همواره در رویارویی با معضلات اتخاذ کرده است. زیاد اتفاق افتاده است که ما از مسئولانمان چنین استدلال هایی را شنیده ایم:

ما مشکل داریم. اما غرب هم مشکل دارد پس هر کس با ما نیست مشکل خودش است و غرب زده است. اگر هم کسی بخواهد می تواند همینجا رشد کند. پس مسئول نابسامانی نه ما بلکه غرب و غرب زدگان اند.

و این یک دایره و به نوعی دور باطل استدلالی است که به واسطه آن هیچ کس مسئولیت وضع موجود را گردن نگرفته و به تبع آن هیچ عزم جدی ای برای ارایه ی راه حل به معضلات ایرانی در میان دولت مردان دیده نشده و وضع موجود بازتولید می شود. میراث آلبرتا نیز مبانی استدلالی خود را نیز از چنین دور باطلی انتخاب می کند و به همین خاطر است که فیلم هیچگاه این سوال را طرح نمی کند که براستی مسئول وضع موجود چه کسی است؟ آقای احمدی نژاد قهرمان لیبرال قصه معرفی می شود و فیلم در نشان دادن علائم بیماری (خودکشیها، صف طویل در مقابل سفارتخانه ها، گزینشهای اعتقادی) بسیار موفق اما از ریشه یابی عمیق آنچه وضع موجود را رقم زده سربازمی زند و دلیل مهاجرت نخبگان را به مدگرایی غربگرایانه تقلیل می دهد و با کوبیدن بر طبل ناسیونالیسم ایرانی و ایجاد فضای احساسی که به یکی از شگردهای آقای احمدی نژاد در چند سال اخیر تبدیل شده است راه حل را در وطن پرستی ایرانی معرفی می کند.

البته اینها به هیچ وجه به معنی نادرستی گزاره های بالا به صورت جز نیستد. بلکه این نوع چینش گزاره ها در کنار یکدیگر است که چارچوب نظری خاص در نوع نگاه به مسایل ایران تولید می کند که در باروری در خلاقانه اندیشیدن به شدت عقیم است. و این نوع استدلال از جنس گفتمان غالب در جمهوری اسلامی است که روح استدلالی فیلم را جان می بخشد و از آن فیلمی با کلوز آپ دختران جوان و موسیقی لس آنجلسی می سازد که در پشت آن همان نگاه قدیمی صاحبان قدرت خوابیده است.

میراث آلبرتا می توانست توسط پسر آقای شمقدری ساخته شود اما انقطاع نسل جدید از نسل قدیم در نوع نگاهش به ایران معاصر را نمایندگی کند. میراث آلبرتا می توانست آقا زاده باشد اما آقازادگی نکند و آرمان گرایانه از جنس انقلاب اسلامی سوالات سخت طرح کند. آرمان گرایی اینجا لزوما کات موازی سوسن خانم با اردوی جنوب نیست. آرمان گرایی اینجا خلق چارچوب های نظری و مشاهداتی جدیدی با مبانی انقلاب اسلامی است که فهم جدیدی از صورت مساله و نه لزوما راه حل، بلکه ابزار جدید برای اندیشیدن را در اختیار مخاطب قرار می دهد. به عنوان مثال یک فیلم می تواند با چارچوب نظری “جذب حداکثری و دفع حداقلی” سوالاتی سخت را درباره چگونگی دفع نخبگان ایرانی طرح نماید. به همین منوال یک فیلم می تواند درباره نسبت فریفتگی ایران معاصر با مدرنیته و فرار مغزها سوالاتی جدی طرح کند و یا یک دانشجوی فیلمساز می تواند با به چالش کشیدن سیاستهای فرهنگی و آموزشی دلیل خنثی بودن دانشجویان ایرانی در مغرب زمین را آسیب شناسی کند.

نوع نگاه این فیلم اما به هیچ کدام از این سوالات نزدیک نمی شود. هرچند که در مجموع میراث آلبرتا فیلم جذابی است چرا که همانند اخراجی ها برآیند و پیام اصلی فیلم را مبنا قرارداده بدین سان چراغ سبزی دریافت می کند تا از خطوط قرمز جاری در رسانه های رسمی فراتر برود و از رقص و موسیقی و تصویر دختران جوان و حرفهای به ظاهر انتقادی به نوعی بهره گیرد که برآیند آن در خدمت آنچه مسعود ده نمکی “پیام ارزشی فیلم” می خواند باشد. این نوع مدیریتِ مخالف برای قدرتمند کردن خود، صرف نظر از اخلاقی و یا غیراخلاقی بودنش، به یکی از اقتضائات قدرت ورزی مدرن و در امتداد آن رسانه امروز تبدیل گشته است. این همان شگردی است که ابرقدرتهای رسانه ای جهان آنرا به کار می بندند و ما نیز به عنوان تهیه کنندگان جوان در شبکه ی پرس تی وی از آن بهره می بردیم و بدین واسطه برای این شبکه هم در میان مخاطبان خارجی و هم در بعضی محافل هیجان زده رسانه ای داخلی کسب مشروعیت می کردیم. در این مدل، تریبون دادن به مشاور آقای بوش مسئله ی ما نبود. مسئله ی ما این بود که تهیه کننده چه بازی رسانه ای را می تواند طراحی کند که به واسطه آن از همه ترفندها نظیر سوالات مجری، تقدم و تاخر سوالات ، گزینش مهمان دوم قوی تر، نور و صدا و دوربین به نحوی استفاده کند که حضور صدای مخالف در خدمت استحکام استدلالی برنامه باشد. و یکی از دلایلی که در نظر برخی رسانه های برون مرزی از کیفیت بهتری نسبت به رسانه های داخلی برخوردارند آزادی عمل تهیه کنندگان در بکارگیری شگردهای این چنینی است و به همین خاطر است که برای بعضی مدیران رسانه برونمرزی نه لزوما تعهد سیاسی و مذهبی کارمندان بلکه میزان چیرگی آنان به این شگردهای کنترل افکار عمومی موضوعیت دارد. این درحالی است که در شبکه های داخلی تریبون دادن به مخالف به مثابه مشروعیت بخشیدن به مخالف فهم می شود و در بیشتر موارد مدیر باید افراد متعهد سیاسی هرچند ناکارآمد -با تعاریف مدرن- را به کار گیرد.

اما اگر جمهوری اسلامی تصمیم گرفته است وارد این مدل رسانه ای از جنس کنترل نرم بشود باید به جای صدور گهگاهی چک سفید برای دوستان و نزدیکان، آن را در کلیتش به رسمیت شناخته و با یک تغییر عمده در سیاست گذاری ها، آموزش تهیه کنندگان و برنامه سازان و توجیه افراد حساس، موجبات این نوع برنامه سازی های تاثیرگذار -با معیارهای مدرن- را برای همه بوجود بیاورد و از پس آن پروژه دولت ورزی مدرن خود -که شالوده آن بر کنترل نرم بنانهاده شده- قوی تر پیش گیرد. به همین منوال فرآیند ساخت میراث آلبرتا نیز باید مورد مهندسی معکوس قرار بگیرد تا با شناسایی مجموعه عواملی که به ساخت این فیلم منجر شده اند برای تغییر پیش فرض های سیاست گذاری رسانه ای بهره جویی شده تا این نوع مستندسازی دانشجویی به یک جریان تبدیل شود و موجبات آنچه بعضی “عدالت رسانه ای” می خوانند بوجود بیاید. سیاست گذاران باید بپرسند چه عواملی به شکل گیری میراث آلبرتا کمک کرد و چگونه می توان با ایجاد تسهیلات و ضوابطی جدید راه ساخت فیلمهای این چنینی را برای افراد دغدغه مند دیگر فراهم کرد.

خانم جوان رتبه بالای کنکور در فیلم به داستانی اشاره می کند که به خاطر عدم شباهتش به انتظارات رسمی در پوشش مورد تبعیض بروکراتیک قرار می گیرد و این را یکی از انگیزه های مهاجرت خود توضیح می دهد. میراث آلبرتا بر این نکته صحه گذاشته، نابرابری در دسترسی به امکانات را به عنوان یک معضل معرفی می کند. این در حالی است که ساخت میراث آلبرتا خود در شرایط دسترسی نابرابر به قدرت محقق شده و ساخت این فیلم هیچ گاه میسر نمیشد اگر مستندسازان و هنرمندان با استعداد زیاد دیگری توسط آقای فلان وزارتخانه به آخر صف و در نتیجه به آلبرتاها رانده نمی شدند. گویی که ساخت میراث آلبرتا در شرایط نابرابر، خود بازگو کننده این نکته است که چرا عده ای سراز آلبرتاها در می آورند و همانا میراث میراث آلبرتا، آلبرتا است!

اما در مجموع باید ساخت این فیلم را به مثابه یک پدیده رسانه ای به فال نیک گرفت،‌ این پدیده را فهمید، از آن درس آموخت و برای اصلاح پیش فرض های سیاست گذاری رسانه ای کشور از آن استفاده کرد. شاید اگر این کار زودتر انجام شده بود افرادی مانند میلاد دخانچی نیز در همان آخر صف می ماندند و فرصت برای با استعدادترها فراهم می شد.

***

کامنت‌ها: کامنت‌های ذیل مطلب بسیار مفصل‌اند و تو در تو، آن‌ها را در خود وبلاگ جناب دخانچی بخوانید.

.

منبع: وبلاگ اگر اهل حماسه نیستی لااقل حماسه کش نباش، ۵ خرداد ۹۱


جمهوری اسلامی قدرت، جمهوری اسلامی انقلابی
سه شنبه ۶م تیر ۱۳۹۱

 میلاد دخانچی در یادداشت «میراثٍ میراث آلبرتا، آلبرتا است»، به نقد مستند از منظر جمهوری اسلامی قدرت و انقلابی پرداخته است. اینکه منظور از هر کدام از این دو مفهوم چیست را اما وبلاگ میم‌شین توضیح داده است. این نوشته … Continue reading

 میلاد دخانچی در یادداشت «میراثٍ میراث آلبرتا، آلبرتا است»، به نقد مستند از منظر جمهوری اسلامی قدرت و انقلابی پرداخته است. اینکه منظور از هر کدام از این دو مفهوم چیست را اما وبلاگ میم‌شین توضیح داده است. این نوشته گرچه از حیث زمانی بعد یادداشت جناب دخانچی نوشته شده، اما به نظر باید آن را پیش از یادداشت «میراثٍ میراث آلبرتا، آلبرتا است» خواند.

***

وبلاگ میم شین: جمهوری اسلامی قدرت یا انقلابی؟

شیوه حکومت در اسلام‌

حکومت از دیدگاه اسلام‌، برخاسته از موضع طبقاتی و سلطه‌گری‌فردی یا گروهی نیست بلکه تبلور آرمان سیاسی ملتی همکیش و همفکر است که به خود سازمان می‌دهد تا در روند تحول فکری و عقیدتی راه خود را به سوی هدف نهایی (حرکت به سوی الله) بگشاید. ملت ما در جریان تکامل انقلابی خود از غبارها و زنگارهای طاغوتی زدوده شد و از آمیزه‌های فکری بیگانه خود را پاک نمود و به مواضع فکری و جهان‌بینی اصیل اسلامی بازگشت و اکنون بر آن است که با موازین اسلامی جامعه نمونه (اسوه‌) خود را بنا کند. بر چنین پایه‌ای‌، رسالت قانون اساسی این است که‌ زمینه‌های اعتقادی نهضت را عینیت بخشد و شرایطی را به وجود آورد که در آن انسان با ارزشهای والا و جهان شمول اسلامی پرورش‌ یابد. قانون اساسی با توجه به محتوای اسلامی انقلاب ایران که حرکتی‌ برای پیروزی تمامی مستضعفین بر مستکبرین بود، زمینه تداوم این‌ انقلاب را در داخل و خارج کشور فراهم می‌کند بویژه در گسترش‌ روابط بین‌المللی‌، با دیگر جنبشهای اسلامی و مردمی می‌کوشد تا راه تشکیل امت واحد جهانی را هموار کند (ان هذه امتکم امه واحده و انا ربکم فاعبدون) و استمرار به مبارزه در نجات ملل محروم و تحت ستم در تمامی جهان قوام یابد. باتوجه به ماهیت این نهضت بزرگ‌، قانون اساسی تضمینگر نفی‌ هرگونه استبداد فکری و اجتماعی و انحصار اقتصادی می‌باشد و در خط گسستن از سیستم استبدادی‌، و سپردن سرنوشت مردم به دست‌ خودشان تلاش می‌کند. (و یضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم). در ایجاد نهادها و بنیادهای سیاسی که خود پایه تشکیل جامعه است‌ براساس تلقی مکتبی‌، صالحان عهده‌دار حکومت و اداره مملکت‌ می‌گردند (ان الارض یرثها عبادی الصالحون) و قانونگذاری که مبین‌ ضابطه‌های مدیریت اجتماعی است بر مدار قرآن و سنت‌، جریان‌ می‌یابد. بنابراین نظارت دقیق و جدی از ناحیه اسلام‌شناسان عادل‌ و پرهیزکار و متعهد (فقهای عادل‌) امری محتوم و ضروری است و چون هدف از حکومت‌، رشد دادن انسان در حرکت به سوی ‌نظام‌ الهی است (و الی الله مصیر) تا زمینه بروز و شکوفایی‌ استعدادها به منظور تجلی ابعاد خداگونگی انسان فراهم آید (تخلقوا باخلاق الله) و این جز در گرو مشارکت فعال و گسترده تمامی عناصر اجتماع در روند تحول جامعه نمی‌تواند باشد. باتوجه به این جهت‌، قانون اساسی زمینه چنین مشارکتی را در تمام‌ مراحل تصمیم‌گیری‌های سیاسی و سرنوشت‌ساز برای همه افراد اجتماع فراهم می‌سازد تا در مسیر تکامل انسان هر فردی خود دست‌اندرکار و مسوول رشد و ارتقاء و رهبری گردد که این همان‌ تحقق حکومت مستضعفین در زمین خواهد بود. (و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین)

(مقدمه قانون اساسی ج.ا. ایران)

وقتی که صحبت از دو جمهوری اسلامی می شود (یکی ج.ا. قدرت و دیگری ج.ا. انقلابی) برای کسانی که با فضای فکری و پیش زمینه های آن آشنا نباشند امکان ایجاد سو تفاهم بسیار زیاد است. نگاهی به نظراتی که در ذیل نوشته میلاد آمده است نشان دهنده همین امر است و این یعنی زنگ خطر. شاید نه، حتما میلاد می بایست به این مسئله بپردازد که وقتی ج.ا. قدرت را نقد و حتی نفی می کند و در مقابلش از ج.ا. انقلابی صحبت می نماید (و به نوعی مظلومیت آن را تصویر می کند) منظورش چیست. در اینجا دو ایراد اساسی وجود دارد: ایراد اول به میلاد برای عدم بیان مقدمات و ایراد دوم به اصل تفکیک او میان این دو (ج.ا. قدرت و ج.ا. انقلابی). این نوشته سعی دارد کمی به این مطلب بپردازد.

وقتی صحبت از ج.ا. قدرت می شود منظور افراد، نهادها، ارگان ها و به طور کلی نظامی (سیستمی) است که حقانیت و مشروعیت خود را نه وامدار اتصالش به مبدا وحی، بلکه محصول روابط و قوانین حکومت مدرن می داند. به بیان دیگر قدرتی که اینجا از آن صحبت می شود قدرتی است که محصول دولت ورزی مدرن است با ساختارهایی بروکراتیک و در هم پیچیده. این نظام (سیستم) قدرت الزاما از بالا به پایین اعمال نمی شود بلکه در دیدگاه منتقدانی چون میشل فوکو قدرت محصول روابط چند جانبه میان اجزا این نظام (سیستم) است. یعنی حکومت هایی که بر اساس الگوهای مدرن شکل گرفته اند حاکمیت خود را نه تنها از طریق پلیس یا سیستم زندان ها و قوه قهریه، بلکه از طریق شبکه پیچیده روابط میان مردم، بازار، رسانه ها و… به دست می آورد. در این معنا قدرت مترادف و یا حتی علت استبداد نیست و یک حکومت قدرتمند الزاما حکومتی استبدادی نمی باشد. با این مقدمه بهتر می توان فهمید وقتی صحبت از ج.ا. قدرت می شود منظور ساختار مدرن حکومتداری است که ما لاجرم از غرب گرفته ایم. ساختاری که چینش اجزا، نقش افراد، وظایف و مقررات و قوانین همه و همه تولید کننده قدرتی هستند که به ثبات این نظام (سیستم) کمک می کنند. از آن رو که در نظام سیاسی مدرن انسان نه به عنوان مخلوق حق تعالی، بلکه به عنوان مرکز جهان و مقصد و مقصود تمامی تلاش ها فرض می شود، تعالی معنوی و روحی و قرب الهی (آنگونه که در مقدمه قانون اساسی ج.ا. ذکر شده) نه هدف این قدرت است و نه مطلوب آن. مطلوب این نظام (سیستم) قدرتمند افزایش راحتی و آسایش و سعادت (در معنای سکولار آن) افراد جامعه است. فلذا ساختار قدرت افزای این نظام (سیستم) در معادلات خود نسبت به شاخص (پارامتر) معنویت خنثی است.

برای درک بهتر مثالی می زنم. وزارت برق در نظام ج.ا. ایران را در نظر بگیرید. ساختارهای این اداره با وجود و یا عدم وجود ولی فقیه در راس حکومت چه تفاوتی می کند؟ هیچ! حتی پا را فراتر می گذارم و مدعی می شوم نه تنها ساختارهای اجرایی در یک وزارت مثل وزارت نیرو فرقی نمی کند، بلکه اگر زمانی حکومت ج. ا. عوض شود و مثلا یک نظام شاهنشاهی بر روی کار بیاید بسیاری از آقایان و خانم هایی که امروز در وزارت امور خارجه این نظام اسلامی در حال کار هستند از جای خود تکان نمی خورند. تنها تغییر در لباس ها خواهد بود و ریش های خوشگل و یقه های آخوندی جای خود را به صورت های تیغ زده و کراوات خواهند داد و لاغیر. روش تعامل و حتی سیاست های وزارت خانه ای که باید نماینده ج.ا. انقلابی باشد، به مرور زمان جای خود را به ساختاری می دهد که از آن تعبیر به ج.ا. قدرت می کنیم. در ج.ا. قدرت کارمند وزارت امور خارجه اگر صحبت از امام (ره) می کند نه به دلیل تعلق فکری و عقیدتی او به امام (ره) است بلکه از آن نشات می گیرد که امام (ره) در راس این حکومت بوده است. به بیان ساده تر در ج.ا. قدرت امام با شاه هیچ تفاوت ماهوی نمی کنند. هر کس در راس باشد حرفش مطاع است چه امام خمینی باشد یا حضرت آیت الله خامنه ای یا شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشداران!

مثال های زنده اش نظام های حکومتی در اروپا هستند. در برخی کشورها چون انگلیس و هلند هنوز پادشاه به عنوان یک جایگاه تا حدود زیادی سمبلیک حفظ شده است ولی در برخی کشورها چون فرانسه یا آلمان آن جایگاه از بین رفته و یا از اساس وجود نداشته اند. اما همه این کشورهای اروپایی و این نظام های سیاسی با یکدیگر تعامل نزدیک دارند و این تعامل از همان اصل ریشه می گیرد که نظام های همگی اولا نظام هایی مدرن هستند و ثانیا قدرت محور (با آن تعریفی که در ابتدا آمد).

اما آنچه از آن تعبیر به ج.ا. انقلابی می شود نظامی است که شرحش در مقدمه و اصول قانون اساسی آمده است. نظامی است که اولا قدرت را از آن خداوند می داند و مشروعیت خود را منوط به اتصالش به آن قدرت حقیقی، ثانیا هدف اصلی اش برپایی عدل و رساندن انسان هاست به مطلوب حقیقی شان (که عبادت و بندگی خداوند است)، و ثالثا نمی تواند و نباید با شیطان و سربازان او که قدرت پرست هستند و منفعت خود را در استثمار فکری و بدنی انسان ها می بینند صلح کند. با این اوصاف، ج.ا. انقلابی هرگز راکد و ثابت نمی شود تا زمانی که پرچم را به دست امام عصر (عج) برساند و تمامی قوانین و مقررات و قدرت وسائلی می شوند برای رساندن این بار امانت به مقصد. در ج.ا. انقلابی تکیه زدن بر مناصب حکومتی به شرطی جایز است که فرد خود را ملزم و معتقد به آن هدف عالی ببیند و شیفتگی قدرت جای خود را به تشنگی برای خدمت به خلق الله می دهد. ج.ا. انقلابی برای رسیدن به این اهداف خود را همواره در معرض نقد قرار می دهد و خود را با اهداف عالی می سنجد؛ خود را با آن شعارهای ابتدایی همواره محک می زند و تا رسیدن به آن ها دست از تلاش نمی کشد.

با این اوصاف است که ما پس از بیش از سی سال گذشتن از انقلاب اسلامی شاهد دو جریان در نظام هستیم. جریانی که ج.ا. قدرت مطلوب انهاست و جریانی که ج.ا. انقلابی را می جویند. به نظر بنده نقد میلاد به ج.ا. قدرت و تمایزی که قائل است میان این دو با این توضیحات بهتر فهمیده می شود.

اما سوالی که می ماند و باید پرسید رابطه میان این دو است. و یا به بیان بهتر رابطه میان حفظ جمهوری اسلامی است در شرایطی که می بینیم اجزایی از آن آلوده به قدرت طلبی شده باشند. و یا سوال مهم تر این است که چه زمانی می شود مثلا فیلمی مثل میراث آلبرتا را آنگونه که میلاد می گوید “نسخه ی خمیده ی صدای جمهوری اسلامی قدرت و نه جمهوری اسلامی انقلابی” خواند و چه زمانی می شود آن را صدای ناکوک دغدغه مند عده ای از صاحبان قدرت دانست که هنوز دغدغه های انقلابی دارند؟

به نظرم سوال سختی که میلاد با آن مواجه است روش تفکیک میان این دو است: از یک سو قدرت مقدسی که مشروعیت خود را از خداوند می گیرد و با همان روحیه انقلابی در داخل ساختار سیاسی ایران فعالیت می کند (و حتما جزئی از پارادایم ج.ا. انقلابی است) و از سوی دیگر قدرتی که خود قدرت را مطلوب می داند و در پس هزار رنگ و نقاب مذهبی خود را پنهان می کند و تسبیح به دست سجاده به آب می کشد ولی در باطن نماد تمام نمای ج.ا. قدرت است. آیا تفکیک این دو از جهت تکنیک ها و روش هاست (مثلا تکنیک های سینمایی و جلوه های بصری) یا در ادبیات یا در نگاه و یا حتی در نیت هاست؟ چگونه می توان میان این ها مرز بندی کرد؟ چگونه می شود دست یاری رساند به کسی که در داخل نظام سیاسی صاحب قدرت است ولی در جبهه ج.ا. انقلابی است و در عین حال انگ ج.ا. قدرت نخورد؟

مشکل آنجایی بزرگ می شود که ما متوجه باشیم در نظام فکری توحیدی اصل قدرت مقدس است از ان جهت که متصل است به منبع لایزال قدرت در صورتی که در نظام فکری غرب قدرت همواره مایه فساد است و به عنوان زمینه ساز فساد به آن نگاه می شود. زدن محک نظریه های غربی و منتقدینی چون فوکو به ساختار نظام سیاسی ایران این آفت ها را هم دارد…

.

منبع: وبلاگ میم شین، ۱۱ خرداد ۹۱


یادداشت وبلاگ یادداشت‌های دونا
جمعه ۲۶م خرداد ۱۳۹۱

وبلاگ یادداشت‌های دونا: منم مثل خیلی های دیگه فکر میکنم اونور یعنی تو امریکا وضع زندگی خیلی بهتره. نه تنها از نظر اقتصادی، از همه نظر. فکر میکردم با رفتنم همه چی درست میشه. هویت گم کرده مو پیدا میکنم … Continue reading

وبلاگ یادداشت‌های دونا:

منم مثل خیلی های دیگه فکر میکنم اونور یعنی تو امریکا وضع زندگی خیلی بهتره. نه تنها از نظر اقتصادی، از همه نظر. فکر میکردم با رفتنم همه چی درست میشه. هویت گم کرده مو پیدا میکنم و بالاخره یه جا آرامش پیدا میکنم…

ولی الان با دیدن ِ فیلم یا مستند ” میراث آلبرتا ” یه کم دو دل شدم…

نمیدونم. شاید آدمایی مثل من هیچ جای دنیا خودشونو پیدا نمی کنن. شاید آدمایی مثل من هیچ جا نمی تونن مفید باشن… با دیدنش شک کردم که حتی اونور هم بتونم به چیزی که میخوام برسم… باید بیشتر فکر کنم… خیلی خیلی بیشتر…

.

منبع: وبلاگ یادداشت‌های دونا، ۵ خرداد ۹۱


یادداشت وبلاگ آذرک
جمعه ۲۶م خرداد ۱۳۹۱

وبلاگ آذرک: از امیرعباس هویدا تا محمد خاتمی: آیا سابقه‌ای از چنین واکنشی دارید؟  دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه صنعتی شریف خودکشی کرده است و در این فیلم … از احمدی‌نژاد سوال می‌شود که چرا یک دانشجو باید خودکشی کند و او … Continue reading

وبلاگ آذرک: از امیرعباس هویدا تا محمد خاتمی: آیا سابقه‌ای از چنین واکنشی دارید؟ 

دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه صنعتی شریف خودکشی کرده است و در این فیلم … از احمدی‌نژاد سوال می‌شود که چرا یک دانشجو باید خودکشی کند و او با … مسخره‌بازی همیشگی خود پاسخ می‌دهد: چرا از من سوال می‌کنید، بروید از همان کسی که خود را کشته است بپرسید. بی‌تفاوتی و بی‌خیالی یک دولتمرد که خود را مردمی‌ترین رییس دولت در طول تاریخ ایران می‌داند، نسبت به مشکلات مردم و ناهنجاری‌های اجتماعی، این چنین غافلگیرانه به تصویر کشیده شده است! آیا به‌راستی می‌توان آنرا واکنش بی‌سابقه و تاکنون ندیده شده‌ی یک رییس دولت در ایران به خودکشی یک دانشجو قلمداد کرد؟

به‌راستی از کدامیک از روسای دولت از ۵۰ سال گذشته تا کنون – شاید هم یک‌صد ساله اخیر – آیا سابقه چنین واکنش علنی نسبت به سرنوشت جوانان تیزهوش و نخبه ایرانی را داشته اید؟ از امیر عباس هویدا تا محمد خاتمی کدامیک از این جنس بوده‌اند؟

این {تکه‌ی کوتاه} از لابلای یک مستند، انتخاب شده است. فیلم اصلی که حدود یک ساعت و ده دقیقه است مستند “میراث آلبرتا” نام دارد و توسط خودِ دست‌اندکاران حکومتی از جمله شمقدری ساخته شده و نگاه‌اش -اگر چه بحث انگیز- به فرار مغزها از کشور و جذب نخبه‌گان دانشگاهی به دانشگاه‌های غربی معطوف است.

.

منبع: وبلاگ آذرک، ۵ خرداد ۹۱


یادداشت سوم وبلاگ خیزران
سه شنبه ۲۳م خرداد ۱۳۹۱

از وبلاگ خیزران، قبلا دو یادداشت اینجا منتشر شده بود (اینجا و اینجا)، این هم سومین یادداشتی است که وبلاگ نویس محترم نگاشته‌اند. در این نوشته اما نقدهای ایشان بیشتر متوجه حواشی مستند میراث آلبرتا است، و نسبت به دو … Continue reading

از وبلاگ خیزران، قبلا دو یادداشت اینجا منتشر شده بود (اینجا و اینجا)، این هم سومین یادداشتی است که وبلاگ نویس محترم نگاشته‌اند. در این نوشته اما نقدهای ایشان بیشتر متوجه حواشی مستند میراث آلبرتا است، و نسبت به دو موضوع گلایه کرده‌اند، اول عدم درج یادداشت دومشان در وبلاگ مستند، و دوم حذف تکه‌ای از متن اولشان در بازنشر آن متن در اینجا.

در خصوص مورد اول، انتشار وبلاگ نوشته‌های مستند میراث آلبرتا در اینجا، کمی با تاخیر صورت می‌گیرد، که هم ایام امتحانات است، و هم سر صاب‌بلاگ شلوغ، بنابراین یادداشت دوم ایشان کمی دیرتر منتشر شد.

در خصوص حذف تکه‌هایی از متن اولشان هم، بله بخشی از نوشته‌ی اول ایشان به هنگام بازنشر حذف گردید، و شاید ذکر این توضیح ضروری باشد که از بعضی یادداشت‌ها، برخی تکه‌ها حذف گردیده، و این تکه‌ها یا سبب بروز اعوجاج معنایی بی‌حاصل می‌شده‌اند، یا حاوی توهین بوده‌اند، و یا توضیح بیش از حد و غیرضرور تلقی گردیده‌اند. تکه‌ی حذف گردیده از یادداشت اول وبلاگ خیزران، مشمول مورد اول بود.

به هر حال، مرور مطالب منتشر شده در بخش بازتاب‌ها، ملاک خوبی برای سنجش «صداقت» خواهد بود…

***

وبلاگ خیزران: با دیگران خوری می و با ما تلوتلو

خبر خیلی ساده بود که امروز یکی از بچه ها بهم گفتش.

من دو تا مطلب راجع به مستند میراث آلبرتا نوشتم. گویا توی سایت رسمی این مستند یه بخشی به مطالب وبلاگها اختصاص داده شده. دوستان مطلب دوم منو که بوی انتقاد از خودشون داشت رو که کلا توی سایت نذاشتن. جالبتر اما اینکه مطلب اول رو هم با سانسور دلخواه خودشون گذاشتن.

جمله ای که من نوشتم:

پ.ن: اینجا … کاش فقط درک می کرد که هر دانشجو جزیی از تولید ناخالص ملی محسوب می شه. اونوقت می فهمید به عنوان یه رئیس جمهور (حالا هرجوری هم که اومده باشه سر کار چه بی تقلب چه با تقلب) نباید راجع به سرمایه های کشورش اینطوری فکر کنه و حرف بزنه.

جمله ای که دوستان از قول وبلاگ من نوشتن:

پ.ن: کاش فقط درک می کرد که هر دانشجو جزیی از تولید ناخالص ملی محسوب می شه. اونوقت می فهمید به عنوان یه رئیس جمهور (حالا هرجوری هم که اومده باشه سر کار…) نباید راجع به سرمایه های کشورش اینطوری فکر کنه و حرف بزنه.

پ.ن.: این کار اطرافیان حسین شمقدری من رو یاد تفاوت دو تا عکس زیر از خودش انداخت. سمت راستی چهره ای ه که باهاش مستند رو مجری گری کرد و چپی چهره “عرفی” ایشون ه.


.

منبع: وبلاگ خیزران، ۵ خرداد ۹۱


یادداشت وبلاگ هجویات
سه شنبه ۲۳م خرداد ۱۳۹۱

وبلاگ هجویات کسانی که هیچ بلد نیستند: میراث آلبرتا، مستندی که حداقل یک بار ارزش تماشا دارد، با تشکر فراوان از حسین آقای شمقدری، بسسیار مستند زیبایی بود، یعنی هم فیلم نامه و هم ریتم خوبی داشت. دوستان را توصیه … Continue reading

وبلاگ هجویات کسانی که هیچ بلد نیستند:

میراث آلبرتا، مستندی که حداقل یک بار ارزش تماشا دارد،

با تشکر فراوان از حسین آقای شمقدری،

بسسیار مستند زیبایی بود، یعنی هم فیلم نامه و هم ریتم خوبی داشت.

دوستان را توصیه می کنم حتما تماشا کنند ولو این که اصلاً قصد خارج رفتن هم نداشته باشید.

دوستان اصفهانی هم در صورت در خواست فایل می تونند هماهنگی کنند تا فایل را بهشون بدم چون حجم با کیفیت ش یه کم زیاد و من سه شب طول کشید تا دانلود ش کردم.

احسنت برادر!

احسنت!

.

منبع: وبلاگ هجویات، ۴ خرداد ۹۱


یادداشت وبلاگ در جستجوی علم
سه شنبه ۲۳م خرداد ۱۳۹۱

وبلاگ در جستجوی علم: امروز قسمت شد فیلم! مستند! “میراث آلبرتا” رو تماشا کردم… فیلمی که می خواست به بیننده القا کنه نوع مستندش فرق داره و برای همین بازیگرش رو از جنس خود دانشجوی شریف انتخاب کرده بودن… فیلم … Continue reading

وبلاگ در جستجوی علم:

امروز قسمت شد فیلم! مستند! “میراث آلبرتا” رو تماشا کردم… فیلمی که می خواست به بیننده القا کنه نوع مستندش فرق داره و برای همین بازیگرش رو از جنس خود دانشجوی شریف انتخاب کرده بودن…

فیلم برداری از برج میلاد شروع میشه… و بازیگر با تماس با یکی از دانشجویان شریف ازش می پرسه کجا میخواهد بره و جواب می گیره ، آمریکا، پرینستون…

من اصلا نمی خواهم فیلم رو نقد کنم فقط چندتا نکته جالب داشت می خواهم یادگاریش کنم اینجا…

آقای دکتر که شرکت فنا موج رو در اختیار داشتند و کار شرکتشون هم تولید آنتن های مخابراتی هستش، گفتند از پروژه های کوچک شروع کردند ۱ تومن ۵ تومن ۲۰ میلیون تومن و قدم قدم از سال ۷۶ پیش اومدن و آخرین پروژه اشون (در سال ۸۹) هم ۲۰ میلیارد تومن بوده… اوکی قبول… این شماره ۱

ایشون گفتن یه دانشجو داشتند که آمریکا رو رها کرده و الان تو علم و صنعت عضو هیئت مدیره است {نویسنده‌ی متن اشتباها هیئت علمی را هیئت مدیره نوشته است}… بازیگر رفته اونجا از ایشون می پرسه چرا رها کردید، میگه من متولد تگزاس هستم… اونجا ۷۰ درصد پروژه ها نظامی هست… برای همین هم ترجح دادم بیام ایران… اوکی قبول این شماره ۲

یک پرانتز: شرکت کداک بعد از حدود ۱۴۰ سال فعالیت اعلام ورشکستگی میکنه و این یعنی به دولت اعلام میکنه که بهش کمک بشه تا بتونه شرکت رو نجات بده… این شماره ۳

حالا چندتا سوال:

۱- آقای مدیر شرکت فنا موج، میشه بفرمایید شما تو این ۱۳ سال چطوری از پروژه ۱ میلیون تومانی به ۲۰ میلیارد تومانی رسیدید؟

۲- آقای فنا موج آیا پروژه ۲۰ میلیارد تومانی شما کاملا در سیستم مخابرات هست؟

۳- آقای از آمریکا برگشته، استاد شما یک پروژه ۲۰ میلیارد تومانی از مخابرات و یا شرکت های وابسته که الان دست نیروی نظامی است گرفته، نظر شما چیه؟

۴- آقای فنا موج با ۲۰ میلیارد تومان پروژه کدام کارخانه راه اندازی شده؟ کدام کارگاه صنعتی؟ (شما خودتون تو فیلم گفتید مونتاژ می کنید و فقط تست می کنید.)

۵- آقای فنا موج پروژه ۲۰ میلیارد تومانی را در کدام مناقصه برنده شدید؟

۶- آقای فنا موج چند نفر دانشجوی شریف میتونن مثل شما کار کنند؟

۷- و سوالهای دیگه…

جناب دکتر مشایخی، مدیر شرکت کیسون، میشه بفرمایید چرا تا قبل از سال ۸۴ فعالیت برون مرزی نداشتید؟ چطور در بین این همه کشور یک مرتبه سر از ونزوئلا درمیارید؟ ۱۰ هزار واحد مسکونی؟ بعد چرا پرند رو مالایی ها ساختن؟ چرا این همه موقعیت انبوه سازی در ایران رو رها کردید رفتید ونزوئلا؟ از دید ما ایرانی ها ونزوئلا زمانی وارد کره زمین شد که انگلیس جزیره ای شد در غرب آفریقا…

تو فیلم گفته میشه سالیانه ۲ هزار دانشجو به آمریکا مهاجرت می کنند… همشون میشن سوسن خانوم؟ اصلا چرا با همون سوسن خانوم مصاحبه نکردید؟ چرا نظر رتبه ۱و۲و۳و۴و۵و۶ الی آخری که الان اونجا مشغول هستند رو نپرسیدید؟ یه سری هم به بچه های المپیادی می زدید خوب بود… مثلا همین مهدی یحیی نژاد، دارنده مدال برنز المپیاد جهانی فیزیک… دانشجوی شریف…

گشتید ببینید کدوم یکی از این سالی ۲ هزار نفر، هم فکر و هم مسلک و هم پیاله شما هستند تا مصاحبه کنید…

البته فیلم جالبی بود چون من متوجه شدم دانشگاه شریف از این نخبگان فیلم ساز هم دارد… راستی چه دستگاه عریض و طویلی هم پشت این فیلم بود…

جالب بود که از کانادا سوسن خانوم رو داشتید و از ایران اردوی مناطق جنگی… اما شما نمی تونید نشان بدهید عزاداری ها و خیریه ها ی دانشجویی در آمریکا و کانادا رو و از اونطرف ضرب و شتم دانشجوهای شریف رو…

به نظرم چون آمریکایی ها معتقدند که بهترین دانشگاه دنیا در مقطع لیسانس در رشته برق دانشگاه شریف هست، و چون اونها از بابت این اعتقاد خوشحال هستند و چون ما با این کارمون باعث شدیم دشمن خوشحال بشه، پس بد نیست از سال آینده کمی سهمیه ها رو افزایش بدیم و از هنرمندانی این چنینی (گزارشگر) هم رسما دعوت بعمل آورده تا با حضور در کلاسهای درس و عدم شرکت در آزمون ها، با پایین آوردن سطح دانشگاه کمی از این خوشحالی دشمن بکاهیم…

کاری ندارم این حدیث معتبر هست یا نه، من فقط یک حرف دارم: دانش اگر در ثریا هم باشد مردانی از سرزمین پارس آنجا خواهند بود.

پ.ن: جلوی درب سفارت کانادا بزرگ نوشته بود عکس برداری ممنوع. گزارش شما کاملا می تواند تحت پیگرد قانونی باشد. البته اگر قانونی اجرا می شد. البته شما به این کاغذ پاره ها اعتنایی نمی کنید.

.

منبع: وبلاگ در جستجوی علم، ۵ خرداد ۹۱


خواب آشفته یک دانشجو
جمعه ۱۹م خرداد ۱۳۹۱

وبلاگ آوای سکوت: روی سخنم نه با سازندگان مستند!! «میراث آلبرتا» بلکه با مخاطبین آن مستند!! به راستی مستند!! است که باور دارم دانشجویان شریف نبوده و نیستند. نه من و نه خیلی‌های دیگر نخبه نیستیم تنها برای آنچه که … Continue reading

وبلاگ آوای سکوت:

روی سخنم نه با سازندگان مستند!! «میراث آلبرتا» بلکه با مخاطبین آن مستند!! به راستی مستند!! است که باور دارم دانشجویان شریف نبوده و نیستند. نه من و نه خیلی‌های دیگر نخبه نیستیم تنها برای آنچه که داریم و بدست آوردیم تلاش کردیم، شاید به راستی اگر بخواهیم تعریف درستی از نخبه ارائه دهیم در هر جامعه‌ای اگر نخبه‌ای باشد تعدادشان از صد نفر فراتر نرود، و آنان کسانی هستند که نه فقط جامعه‌ی خود بلکه دنیایی را متحول گردانیدند، و بقیه ما تنها طی کنندگان همان مسیری هستیم که دیگران بودند تنها در شاخه‌ای، در زمینه‌ای خاص تلاشمان بیشتر بوده است. اگر دانشجوی شریف را نخبه بدانیم، که مسلما نبودیم، آیا آن ورزشکاری که مدال طلای المپیک را می‌گیرد و مربی او نخبه نبودند؟! آیا آن نوازنده‌ای، نقاشی، هنرمندی که ده‌ها اثر ماندگار تاریخی دارد نخبه نیست؟! آیا آن نویسنده‌ای که مردمان نه فقط یک شهر که جهانی او را می‌ستایند نخبه نیست؟! آیا آن پزشکی که عمل‌هایش در دنیا بی‌همتا است نخبه نیست؟! آیا آن نفری از مردمان عادی همین شهر که در رشته‌ای طرحی نو درانداخت نخبه نیست؟! و فقط این دانشجوی شریف است که نخبه است؟! بگذارید تعریف نخبه را به دانشجویان موفق در تحصیل، خصوصا دانشجوی دانشگاه شریف، تقلیل دهیم، چرا که آنگونه که در «میراث آلبرتا» نمایش داده شد، از بازیگر گرفته، تا کارگردان، از استاد گرفته تا دانشجو همه تقریبا تاریخچه‌ای در شریف داشتند، و اکثرا آنچه در رسای آن و یا در نقد آن نوشته شد به شریف و شریفی بر می‌گردد پس اجازه دهید خود را در دایره‌ی همین مستند!! خلاصه کنیم و از آن خارج نشویم، هر چند به هیچ روی با سخن نوید یوسفیان در این باره هم‌رای نیستم اما اجازه دهید این نوشتار را با دیدگاه ایشان آغاز کنم:

“فیلم دروغ می گه، خیلی هم زیاد می گه؛ اما اون چیزی که مهمه و ملت رو عصبانی کرده دروغ هاش نیست، راست هاییه که می گه.

وقتی واکنش های کودکانه به این فیلم رو می بینم تنها چیزی که با خودم فکر می کنم اینه که اون هایی که حرف های راست این فیلم رو در مورد دلیل خارج اومدن ما انکار می کنن پس اصلن برای چی اومدن؛ و بدتر، چرا برنمی گردن!

مگه غیر از اینه که ایران ۹۱ برای بچه بسیجی ها جای بهتریه تا برای ما و اونها زیاد دلیلی برای ترکش ندارن؟

مگه غیر از اینه که ما سوسن خانوم رو به نوحه‌های مناطق جنگی ترجیح می‌دیم؟

مگه غیر از اینه که حمید ابراهیمی‌ها (و نه مریم اسلامی‌ها) برای خودشون آرمان شهر ساخته بودن و اشتباه می کردن؟

مگه غیر از اینه که “بچه های امروز این چیزها رو [احتمالا یعنی وطن پرستی و خدمت به کشور (یعنی ایران سال ۹۱)] رو نمی فهمن”، یا حداقل منافع شخصی و آینده شون رو بهش ترجیح می دن؟

مگه غیر از اینه که لیبرالیسم در مقابل مذهب بی‌آرمانه؟

و مگه غیر از اینه که ما از هیچ کدوم این ها شرمنده نیستیم و بابتشون کسر شانمون نمی شه؟

لازم نیست برای نقد فیلمی سطحی و بچگانه، خودمون و اعتقاداتمون رو نقد کنیم. دل همه مون برای خاطره ها و زندگی هامون تو ایران تنگ شده؛ ولی اگه اعتقاداتمون هم عوض شده، حداقل صادق باشیم، اعتراف کنیم.

در ضمن، در مورد فیلم؛ همه ی دروغ هاش از یک منطق مشابه تبعیت می کنه. برای مثال تو مصاحبه ی پیست اسکی، مکان رخداد، نیمه ی خارج قاب فیلم رو لو می ده. دقت کنید که پیست های اسکی به شکل عجیبی فرهنگ مجزایی دارند، تنها جایی تو ایران هستند که دخترا و پسرا مثل هم لباس می پوشن،کسی کاری به کار رابطه هاشون نداره و افراد عموما از طبقات فوق مرفه جامعه هستند.

سوژه ی درون قاب (به قول بارت) نمی تونه همزمان نماینده ی اجزا بیرون قاب که به سوژه تبدیل نشدن باشه. کارگردان ما، مثل همه ی کارگردان های دیگه که به حکم هنرمند بودن ایدئولوژیک هستند، ناشیانه شواهدش را درون و بیرون قاب می چینه، واقعیت رو تحریف نمی کنه، فقط ساده لوحانه تفسیر می کنه. یه چیز دیگه هم بگم اینکه از ۲۳:۰۵ تا ۲۳:۱۸ ثانیه های مورد علاقه ی من هستن! “

و اما در سطح فردی، این مستند!! همه چیز را به یک داستان و انگاره‌ی خاص تقلیل داده است، همانگونه که نوید آن را به یک روایت خاص تقلیل داده است، آنان که می‌روند و می‌مانند همه برای رفاه‌طلبی و آزادی بیشتر می‌روند. اما حقیقت به راستی این نیست، در فراسوی تمامی این حرف‌ها هر فردی که می‌رود داستانی به وسعت هزاران کتاب دارد، هر کس رویایی در سر دارد نه همه یک رویا دارند، و نه همه یک آرمان دارند و نه همه به دنبال یک چیز هستند و نه همه یک چیز را تجربه می‌کنند و نه همه یک جور رفتار می‌کنند. حقیقت این است که همه‌ی آنان که رفتند در یک یا دو سبد نمی‌گنجند به یک یا دو گزاره گزاره تقلیل پیدا نمی‌کنند و حاصل یک یا دو رفتار اجتماعی خاص و طبقه‌بندی شده نیستند. شاید توصیف نوید عده‌ای را شامل شود، شاید فیلم افرادی را توصیف کند، اما این روایت‌ها تنها حقیقت موجود نیستند، حقیقت به اندازه‌ی یکایک افرادی که رفتند بزرگ است و متفاوت و دروغی بزرگ‌تر از این وجود ندارد که بخواهد همه را در سطح فردی به یک یا دو دسته و یا به یک یا دو تفکر خاص تقلیل دهد.

آنچنان دروغ در این فیلم موج می‌زند که نمی‌توانم صداقت کارگردان آن را باور کنم مگر اینکه بخواهم تصور کنم کارگردان این مستندوار از دنیایی خیالی چند روزی است به دنیای واقعی سفر کرده‌ است. ایشان ناشیانه می‌خواهند به بیننده این حس را القا کنند که ببینید آنها که می‌روند همه بر روی پروژه‌های نظامی کار می‌کنند و چه ناشیانه این مصاحبه‌ها در کنار هم چیده می‌شوند. آن استاد دانشگاه مطلعی که فرمودند ۷۰%، ۸۰% کمک‌ هزینه‌های تحصیلی آمریکا صرف پروژه‌های نظامی می‌شود می‌توانند تشریح کنند که چگونه تنها ۲۰%، ۳۰% بودجه پژوهشی آمریکا صرف دانشجویان پزشکی و جراحی و پرستاری و دانشجویان رشته‌های علوم انسانی اعم از فلسفه، منطق، انسان‌شناسی، باستان‌شناسی، تاریخ، روان‌شناسی و … و تحقیقات در زمینه‌ی انرژی‌های نو، پژوهش‌های مرتبط با علوم پزشکی و درمان و بهداشت و همچنین مطالعات نظری همچون هندسه‌های نااقلیدسی و کیهان‌شناسی و زیست‌شناسی و … و در کنار آن تربیت معماران و شهرسازان و طراحان صنعتی و … و ده‌ها شاخه و رشته و گرایش دیگر می‌شود و ۷۰%، ۸۰% مابقی آن صرف کارهای نظامی ؟!

مهاجرت به خارج از کشور آیا محدود به آمریکا و کانادا است ؟! اگر به اروپا و دیگر نقاط دیگر دنیا نیز هستد آیا ویژگی‌های زندگی و کارهای پژوهشی در نقاط گوناگون اروپا، همچون انگلیس و ایتالیا و یونان و اتریش و سویس یکسان است ؟! آیا استرالیا نیز اینچنین است ؟! آیا همین داستان برای دبی، مالزی، روسیه و هند نیز به همین گونه است ؟! همه‌ی این داستان‌ها و زندگی‌ها به راستی در یک بستر قابل فهم است ؟!

هیلاری کلینتن، وزیر امور خارجه آمریکا، دانشجویان ایرانی را برای ادامه‌ی تحصیل به آمریکا دعوت کرد! اما آیا وزرای خارجه‌ی کشورهای اروپایی، کانادا، استرالیا، دبی، مالزی، روسیه و … نیز دانشجویان ایرانی را برای ادامه تحصیل به کشورشان دعوت کردند ؟!‌

رویداد‌های ۲۲ اسفند چه ربط مستقیم و غیر مستقیمی به مساله‌ی مهاجرت دارد !؟ همه‌ی آنان که مخالف بودند همان‌ها بودند که رفتند برای بازی کردن در کلیپ سوسن‌خانم و انجام پروژه‌های نظامی و …؟! و همه‌ی آنان که موافق بودند همان‌ها بودند که باقی ماندند و به کشور خود خدمت کردند ؟! البته اگر بر فرض محال باقی ماندن و کار آنها را بخواهیم خدمت به کشور تلقی کنیم. اگر چنین برداشتی غلط است چیدن صحنه‌های ۲۲ اسفند چه چیزی را می‌خواهد به بیننده بفهماند ؟! و اصلا ربط مستقیم و یا غیر مستقیم حوادث آن روز با مساله مهاجرت در چیست ؟!

مگر نه این است که کلیپ تقلیدی سوسن‌خانم در دانشگاه آلبرتا ساخته شده است اما کلیپ واقعی سوسن خانم در حوالی میدان ونک و در یکی از کافی‌شاپ‌ها و رستوران‌های همان اطراف ساخته شده است ؟! مگر نه این است حسین مخته و ساسی‌مانکن در همان شهرهای ایران به هنرمندی!! مشغولند ؟! آیا واقعا آنان که رفتند برای در آوردن ادای ساسی‌مانکن‌ها ترک وطن کرده‌اند ؟! و نمی‌توانستند در ایران بمانند و خود یک ساسی‌مانکن جدید شوند ؟!

آیا میهن دوستی و خدمت به ایران تنها یعنی در ایران ماندن و شرکت زدن و کار کردن و پول‌دار شدن؟! و یا آنان که سرمایه‌ی خود را در خارج برای بنیاد کودک به کار می‌برند، از آن حمایت می‌کنند و کودکان بی‌سرپرست و فقیر ایرانی را کمک می‌کنند تا بتوانند تحصیل کنند خود خدمتی بزرگ به ایران و ایرانی است، که نمونه‌ای این افراد را در سازمان ناسا، که آقای مهندس محسن خلیلی تصور می‌کنند موشک می‌سازند تا بر سر ایران فرود آورند، می‌شناسم. آنان که در کف خیابان‌های تهران به پایان‌نامه فروشی مشغولند برای ایران خدمت‌کرده‌اند یا آن مردان و زنان بی‌نام و نشانی که در خارج از کشور بی‌هیچ چشم‌داشتی فعالیت می‌کنند تا تاریخ و تمدن و فرهنگ ایران را با کمک آثار هنری، کتاب‌ها و سخنرانی‌هایشان به مردمان دنیا بشناسانند. به راستی مفهوم خدمت کردن به ایران و ایرانی در وجود فیزیکی در خاک ایران خلاصه می‌شود ؟!

اگر آنگونه که دکتر محمد مهدی نایبی عنوان می‌کنند آنچه که اکثر جامعه انجام می‌دهند را مد تعریف کنیم و مد را بخواهیم یک ضد ارزش بدانیم، آیا اگر بر فرضی همه‌ی فارغ‌التحصیلان دانشگاه شریف در ایران باقی می‌ماندند و همانند ایشان شرکت می‌زدند و پول در می‌آوردند در همین تعریف ایشان از مدگرایی نمی‌گنجید و مدگرایی نبود و خود یک ضد ارزش نبود ؟! و اصولا آنچه که اکثریت انجام می‌دهند مدگرایی نبود و یک ضد ارزش نبود ؟! یا ایشان واقعا تعریف دیگری از مدگرایی دارند ؟!

آیا روایت‌های فردی همه‌ی آنان، دانشجویان دانشگاه شریف، که رفتند در قالب همین روایت تعریف شده در فیلم قابل درک و فهم است ؟! به تصویر کشیدند آمریکا همان آرمان شهری نیست که تصورش را همه دارند، آیا همه به دنبال آرمان‌شهری از ایران خارج شدند ؟! آنان که به مالزی و دبی و استرالیا و هند و روسیه رفتند چطور ؟! اصلا اگر فرض کنیم همه‌ی آنان که از ایران خارج شدند برای رسیدن به آرمان‌شهرشان خارج شدند همه یک آرمان‌شهر را در ذهن داشتند ؟! آیا همه به دنبال رفاه مادی بیشتر بودند ؟!

در دانشگاه‌های آمریکا و کانادا و استرالیا که قدم می‌گذارید ده‌ها برابر (اگر صدها برابر نباشد که هست) دانشجویان ایرانی دانشجویان چینی می‌بینید آیا مهاجرت دانشجویان چینی هم با همین روایت قابل فهم است ؟! اروپایی‌ها چطور ؟! هندی‌های چطور ؟! مساله‌ی مدگرایی، به‌دنبال آرمان‌شهر بودن، به دنبال آزادی بودن و … نیز برای آنها قابل تصور است ؟!

آیا مساله‌ی مهاجرت نخبگان محدود به دانشگاه صنعتی شریف است و یا آن فارغ التحصیل پزشکی دانشگاه آزاد قم که بعدها فوق تخصصش را در رشته‌ی … از دانشگاه هاروارد دریافت می‌کند نیز شامل این نخبگان می‌شود ؟! مهاجرت فقط نخبگان یک درد اجتماعی است، و مهاجرت آن دکتر و مدیر و متخصص و یا مهندس درد اجتماعی نیست ؟! مهاجرت مردمان عادی که به رویای زندگی بهتری می‌روند و دست به هر کاری می‌زنند برای زنده ماندن و یا مهاجرت آن تاجر و بازرگان و … درد نیست که میلیون‌ها دلار سرمایه‌ را با خود از کشوری به کشور دیگر می‌برند ؟! آن ورزشکار، آن موسیقی‌دان، آن نویسنده چه‌ طور، رفتن و نرفتن آنها نیز فرقی دارد ؟! آیا درد نیست که احسان‌یارشاطرها در دانشگاه کلمیبای آمریکا دانشنامه‌ی ایرانیکا را که بزرگترین دانشنامه‌ی ایران است بنویسند؟!

.

منبع: وبلاگ آوای سکوت، ۴ خرداد ۹۱


آن هایی که فرار می کنند!
چهارشنبه ۱۷م خرداد ۱۳۹۱

وبلاگ یه جمع دوستانه: وقتی مستند میراث آلبرتا، درباره مهاجرت نخبه یا همون فرار مغزها رو گذاشتم توی دستگاه که ببینم، بابا و مامانم صدا کردم که بیاین شما هم ببینید. خیلی ازش تعریف کردن. هنوز یه ربع نگذشته بود … Continue reading

وبلاگ یه جمع دوستانه:

وقتی مستند میراث آلبرتا، درباره مهاجرت نخبه یا همون فرار مغزها رو گذاشتم توی دستگاه که ببینم، بابا و مامانم صدا کردم که بیاین شما هم ببینید. خیلی ازش تعریف کردن. هنوز یه ربع نگذشته بود که با بابام افتادیم رو دور جنگ و مامانم این وسط میخواست صلح ایجاد کنه. دیگه اونو استپ کرده بودم و خودمون اینور یه مستند تشکیل داده بودیم. بابام میگفت اینا رو غرور گرفته و فکر کردن چه خبره و بهتر که برن و ما اصلا به همچین کسایی احتیاج نداریم. اما من واقعا اعتقاد داشتم که اینا مغزن و تحت هر شرایطی باید ازشون حمایت کرد. جنگ صفر صفر مساوی شد. مهمون اومد و نشد که بالاخره معلوم بشه من پیروزم یا بابام. البته این وسط بابام برای بیشتر خدشه دار نشدن رابطه پدر و دختری صحنه رو ترک کرد و حاضر نشد بقیشو ببینه و اعتقاد داشت که این فیلم با خباثت ساخته شده. اما فردا صبح بدون بابام و سفیر صلح و دوستی نشستم بالاخره کامل دیدمش. در اینکه این بچه ها مغزشون خوب کار میکنه شکی نیست، در اینکه مسئولین هم قدرشونو نمیدنن هم شکی نیست، اما در این هم مطمئن شدم که وقتی خودشون، قدر خودشونو نمیدونن، از بقیه چه انتظاری میشه داشت؟ مگه شهید شهریاری و احمدی روشن و … مغز نبودن؟ طرف فقط درس خونده که شریف قبول بشه و بره. وقتی هدفش از نخبه شدن این بوده چی کار میشه کرد؟

چند وقت پیش یه پیشنهاد داشتم درباره جلسه های پرسش و پاسخی که نزدیک انتخابات توی دانشگاه با نماینده های مجلس برگزار میکردن. رفتم دفتر نهاد و گفتم میتونم آقای فلانی رو ببینم؟ خیلی با اکراه گفت بفرمایید تو. اصلا سرشو بلند نکرد که ببینه طرفی که باهاش حرف میزنه کیه؟ منم شروع کردم توضیح دادن و اینکه اینجوری به نظرم بهتره و این صحبتا. آخرش فقط گفت خب خودتون اگه میخواید اقدام کنید. گفتم من خودم با چه پشتوانه ای زنگ بزنم به یه نماینده بگم بیاید دانشگاه ما؟ گفت اون دیگه مشکل خودتونه! شما مراحل اولیه رو انجام بدین، ما سعی میکنیم تا جایی که بتونیم کمکتون کنیم. وقتی داشتم می اومدم بیرون گفتم. مرسی از کمکتون ولی حاج آقا من دیگه با نهاد همکاری نمیکنم.

رفتار اون بد بود ولی من اگه آدم باشم بدتر پا پیچ میشم. به خاطر دانشگاهم. شایدم به خاطر خودم.

.

منبع: وبلاگ یه جمع دوستانه، ۵ خرداد ۹۱


کاری که تفریحی هست ولی فرهنگی نیست!
چهارشنبه ۱۷م خرداد ۱۳۹۱

این یادداشت، بیشتر در باب جایگاه و چند و چون مقوله‌ی فرهنگ در دانشگاه شریف است، و «رهاشدگی امر فرهنگ» در دانشگاه و کاربرد راه‌حل‌های غیرفرهنگی برای حل و فصل «بیماری‌های فرهنگی»، دو چالش مهم در این عرصه بیان گردیده … Continue reading

این یادداشت، بیشتر در باب جایگاه و چند و چون مقوله‌ی فرهنگ در دانشگاه شریف است، و «رهاشدگی امر فرهنگ» در دانشگاه و کاربرد راه‌حل‌های غیرفرهنگی برای حل و فصل «بیماری‌های فرهنگی»، دو چالش مهم در این عرصه بیان گردیده است. همچنین فعالیت‌های گروه آرمان، به‌عنوان نمونه‌ای از کارهای فرهنگی موفق و موثر، مورد اشاره قرار گرفته است.

وبلاگ کهف:

به نظرم این روزها مفهوم فرهنگ در دانشگاه به تفریح تقلیل یافته است. یعنی هر جا حرف از کار فرهنگی و برنامه‌های معاونت مربوطه به میان می‌آید، ذهن سراغ برنامه‌های تفریحی می‌رود. اصلاً فوق برنامه با آن معنای قریب به شادی و تفریحش کل عرض و طول معاونت فرهنگی را گرفته است، یا حد اقل من این طور فهم می‌کنم.

البته برای این نظر قرینه‌هایی بسیار دارم و این قراین همه‌ی فعالیت‌هایی است که تحت نام فوق برنامه و گروه‌های غیر علمی دانشگاه می‌بینیم! گروه‌ها را از موسیقی و تئاتر و ادبیات بگیر تا هر آن چه در اتاق‌های فوق برنامه‌ی دانشکده‌ها اتفاق می‌افتد. البته بعید می‌دانم این بیماری فقط مختص دانشگاه ما باشد. گفتم بیماری و ننوشتم مشکل و در این انتخاب واژه دقت به خرج داده‌ام. مشکل آن مسئله‌ای است که با یک تغییر جزئی برطرف می‌شود. مثلاً شیر آب که چکه می‌کند، یک مشکل است. با عوض کردن واشر درست می‌شود. اما بیماری اولاً طی یک فرآیند ایجاد می‌شود ثانیاً طی یک فرآیند هم درمان می‌گردد. یعنی وضعیت تفریح محور این روزهای دست‌اندرکاران فرهنگ دانشگاه، نه یک روزه ایجاد شده و نه یک روزه درمان خواهد شد.

اصلاً همه‌ی مسائل فرهنگی از جنس بیماری هستند که این خود از ماهیت فرهنگ به عنوان عمیق‌ترین سطح خودآگاه جامعه ناشی می‌شود. پس بنای نگارنده آن نیست که به سیاق نوشته‌های ژورنالیستی متداول متهم کند مسئولین را با آوردن چند کد و بعد هم نسخه‌ی آقایان را بپیچد که چرا هیچ کار نمی‌کنید!

بنده به واسطه‌ی حضور چند ساله‌ی خود در دانشگاه معظم شریف و رصد مدام گوشه و کنار فرهنگی آن در مقایسه ای که امروز را با چند سال پیش می‌کنم می‌بینم مسیر خوبی طی نشده است. البته وضعیت امروز ما خیلی بدتر از چهار پنج سال پیش که من آمده‌ام نیست؛ هر چند آن روزها دانشجویان دغدغه‌های بزرگ‌تری داشتند و نقطه اثر مهم‌تری برای خود قائل بودند. در مجموع قصه همان است که بود جز در جزئیات قابل صرف نظر. یعنی روزمرگی در طراحی و اجرای فعالیت‌های به اصطلاح فرهنگی!

خوب است بپرسیم آیا ذیل مقوله‌ی فرهنگ در دانشگاه، در منظر دست‌اندرکاران این بخش «فرهنگ عمومی» جایی دارد؟ اصلاً چنین سرفصل‌هایی گوشه‌ی ذهن آن‌ها می‌چرخد تا چه رسد به برنامه‌ریزی و اجرا؟ منظورم آن است آیا تا به حال بزرگواران ما نشسته‌اند فکر کنند که چه طور می‌شود روحیه‌ی پرکاری و تلاش را به بدنه‌ی دانشگاه تزریق کرد؟ چه طور می‌شود تقویت کرد حیا را در دانشگاه؟ چه طور می‌شود انسان‌هایی تربیت کرد که غصه‌ی این خاک را بخورند؟ که اگر این انسان تربیت شود قصه‌ی مهاجرت حل شدنی است و …

که البته این مورد آخر حرف زیاد دارد و این جا نه مجال پرداختن به آن، جز مختصری که آن مختصر:

چند وقتی پیش در محضر ریاست محترم و دلسوز دانشگاه این سؤال را طرح کردم که آقای رئیس! شما برای جلوگیری از پدیده‌ی فرار مغزها چه طرح‌هایی دارید؟ تا آن جا که خاطرم هست چند مورد زیر را فرمودند که همگی قابل تأمل هستند:

۱- تسهیل در امر ثبت نام ارشد برای دانشجویان خوب

۲- تاسیس شرکت‌های دانش‌بنیان و کمک به دانشجویان برای ورود به فضای کسب و کار

۳- شرکت دادن دانشجویان در فعالیت‌های تحقیقاتی جنبی دانشگاه-اساتید برای آن که آنان راحت‌تر کسب درآمد کنند.

۴- فراهم کردن شرایط ازدواج برای دانشجویان

در یک نظر می‌شود دید همه‌ی موارد فوق راه‌حل‌هایی محترم و البته توانمند در حل بخشی از مشکل هستند. اما آن چه نظر حقیر را در آن صحبت و هم الآن به خود درگیر کرده این است که تنها مورد آخر از موارد فوق یک راه حل فرهنگی، برای یک بیماری عمیقاً فرهنگی است.

البته «فرهنگ عمومی» تنها بار بر زمین مانده نیست که از این دست بسیار است. به عنوان مسئله‌ای دیگر می‌توانم به «پر کردن اوقات فراغت از تحصیل» و نه به «تفریح» اشاره کنم. حداقل بنده کم‌تر دیده‌ام گروه‌هایی را با برنامه‌هایی که در آن یک سیر مطالعاتی هدفمند برای پر کردن این همه وقت باطله وجود داشته باشد. یک صفحه در وب سایت دانشگاه که به معرفی عالمانه و هنرمندانه‌ی محصولات فرهنگی از جمله فیلم، کتاب و … بپردازد. مطالعات بیرون از درس بچه‌ها بدون برنامه رها شده و کم‌تر کسی است که نداند انحرافات فکری از همین مطالعات یله رها شده بیرون می‌آید.

وقت بچه‌ها با بازی پر می‌شود! که البته به جای خود لازم که نه واجب است. آن چه خاطر حقیر را می‌آزارد آن است که این ولنگاری و تفریح و لذتِ محض، ناخودآگاه تبعیت کردن از الگوهای لیبرالی است و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل …

در این یکی-دو ساله‌ی اخیر تشکیل گروه های دانشجویی مانند «آرمان شریف» نشان می‌دهد که سطح انتظارات از دانش جو را می‌شود خیلی بالاتر از این که هست، دانست. تجربه های این چنینی به ما آموخت که می‌شود گروهی عمیقاً دانش جویی بود و پربیننده‌ترین مستند سال را ساخت. می‌شود دانشجو بود و در کم‌تر از دو سال، پنج شش جایزه‌ی جشنواره‌ای برد. می‌شود مستندی با آن کیفیت ساخت که وارد شبکه‌ی پخش خانگی شود و …

و اما راه‌کار پیشنهادی بنده برای برون رفت از وضعیت فعلی فرهنگ و فعالیت‌های به اصطلاح فرهنگی دانشگاه:

پیشنهاد حقیر آن است که بیایید عمیقاً راجع به این تحول فکر کنیم! این همه‌ی حرفی است که در این باره دارم. مشخصاً افق‌های نامعلومی در این فضا وجود دارد که در ابتدا باید کشف شود و سپس درباره‌ی آن‌ها تحقیق شود و فکر شود و برنامه ریزی شود. باشد که این سیاهه طرح دغدغه ای باشد برای آن که به این بیماری‌ها فکر کنیم و کمر همت ببندیم به حل این دست مسائل؛ که اگر همت کنیم حکما مسائل حل خواهد شد. که اگر این طور نشود خدا خلف وعده کرده است …

سبحان الله

که خدا منزه است از این گمانه‌ها!

.

منبع: وبلاگ کهف، ۲ خرداد ۹۱


یادداشت وبلاگ یادداشت های روزانه من
دوشنبه ۱۵م خرداد ۱۳۹۱

وبلاگ یادداشت‌های روزانه‌ی من: یکی از بچه‌های می‌گفت: … یارو اومده یه جوری نشون می‌ده که انگار هر کی تو خارج داره درس می‌خونه تمام وقت داره حال و حول می‌کنه… و در ادامه گفت: … میاد با یکی مصاحبه … Continue reading

وبلاگ یادداشت‌های روزانه‌ی من:

یکی از بچه‌های می‌گفت:

… یارو اومده یه جوری نشون می‌ده که انگار هر کی تو خارج داره درس می‌خونه تمام وقت داره حال و حول می‌کنه…

و در ادامه گفت:

… میاد با یکی مصاحبه می‌کنه که می‌گه ما اول قرار داد ۵ میلیونی بستیم، بعد قرارداد ۲۰ میلیونی… خوب! معلومه که تو با سپاه قرارداد بستی …

پند اخلاقی: استقرا نزنیم!

.

منبع: وبلاگ یادداشت‌های روزانه‌ی من، ۴ خرداد ۹۱


یادداشت وبلاگ SHOT
دوشنبه ۱۵م خرداد ۱۳۹۱

وبلاگ SHOT: مستند «میراث آلبرتا» را دیشب و با پیش‌زمینه‌ی منفی حاصل از مجموع نظرات دوستان دیدم. فیلم بعد از چندماه از ساخت، همین چندوقت پیش به نمایش گذاشته شده و موضوع‌ش هم در مورد مهاجرت نخبگان به کشورهایی مثل … Continue reading

وبلاگ SHOT:

مستند «میراث آلبرتا» را دیشب و با پیش‌زمینه‌ی منفی حاصل از مجموع نظرات دوستان دیدم. فیلم بعد از چندماه از ساخت، همین چندوقت پیش به نمایش گذاشته شده و موضوع‌ش هم در مورد مهاجرت نخبگان به کشورهایی مثل آمریکا و کانادا است. کارگردان فیلم، حسین شمقدری، جوان بیست و چندساله‌ای است که خودش هم دانشجوی شریف است. در صفحه فیس بوک برای توصیف فیلم نوشته شده: «به نظرم بزرگ ترین دستاورد مستند میراث آلبرتا طرح مساله ای بود که تقریبا عادی شده بود. از امروز این مساله جدی تر گرفته می شه. آسیب شناسی این پدیده می تونه متفاوت باشه.در ضمن اگر بخوای تو یه سیستمی فیلم انتقادی علیه سیستم بسازی و هدفت اصلاح اون سیستم باشه باید اول برادریتو ثابت کنی تا بعد اصلاح ممکن بشه. در غیر اینصورت باید فرار کنی و تبدیل به اپزسیون بشی». فیلم به موضوع مهاجرت از طریق گفت و گو با دانشجویان و استادان دانشگاه میپردازد و از همین طریق با مسائل و مشکلات آن‌ها آشنا میشود و نهایتا در پایان فیلم هم با وعده ادامه در قسمت بعدی، قرار است مستقیماً به خارج برود و از نزدیک وضعیت آن‌جا را ببیند.

دو نکته در مورد این مستند برایم قابل طرح بود. یکی مسئله مهاجرت، و دیگری تبلیغاتی بودن فیلم.

مهاجرت

فیلم قرار است به موضوع مهاجرت بپردازد. اما مرتب از موضوع پرت میشود. افتادن به ورطه شرح افتخار آفرینی نرفتگان و برگشتگان از یک جایی به بعد دیگر باعث میشود سوژه گم بشود. فیلم از مهاجرت میگوید، از اپیدمی مهاجرت، اما انگار قرار نیست توضیح بدهد چرا. شرح چرایی این اپیدمی نه به عنوان یک موضوع جدا، بلکه در همان حدی که در توصیف احوالات دانشجویان و مصاحبه‌شوندگان باید موجود باشد هم نیست. منظورم شرح رویی نیست، شرح زیرین است. یعنی مدام گفته میشود که چرا، اما چیزی جز همان‌ها که میدانیم و شنیده‌ایم نیست. و مصاحبه‌ها، که یا به دلیل سلیقه کارگردان و یا به هر دلیلی، کاملا موضوع را پوشش نمیدهد. در واقع صراحتاً بگویم به موضوع مهاجرت به صورت تخصصی به هیچ عنوان در این فیلم پرداخته نمیشود. صرفا با افراد درگیر موضوع مهاجرت -قبلا، الان، و یا در آینده- برخورد داریم. و تا آخر فیلم هم نمیفهمیم بالاخره قضیه چیست؟ و چرا این موضوع تبدیل به یک موج شده است؟ آن‌چه میبینم صرفا یک لایه رویی از سطح استدلالات است. که نهایتا در حد طرح مسئله باقی میماند. مثل قضیه خودکشی دانشجویان، که تنها در حد طرح سوال مطرح میشود، و حتی شمقدری پس از گیر انداختن احمدی نژاد در طرح سوال از او الکن است، یعنی دقیقا نمیداند از احمدی نژاد چه چیزی را بپرسد و مسئله به خودش برگشت داده میشود. بی‌راه نیست اگر بگوییم که در این صحنه برخورد رسانه‌ایی و سینمایی را شمقدری باید از احمدی‌نژاد یاد بگیرد. در مورد امثال و اشباه میراث آلبرتا البته طرح یک نکته هم ضروری است. مخاطب این فیلم‌ها، قشر عامه مردم نیستند، مخاطب این فیلم‌ها افرادی هستند که اگر خودشان نه، حداقل اطرافشان یک نفر با این موضوع درگیر است. برای همین کارگردان نمیتواند سرسری از موضوع رد بشود، یا در جاهایی با آن قسمت از حقیقت که نمیخواهد، روبرو نشود. مانند آنچه در ادامه و مشخصاً در نیمه دوم فیلم به بعد با آن روبرو میشویم. ارزش‌گذاری قشر و تیپی که مبتذل معرفی میشوند، که هم باعث میشود کاملا سوژه را گم کنیم و به سمت شعاری شدن پیش برود، و هم اینکه این بخش‌ها و مخصوصا جاهای که شبیه گزارش‌های کامران نجف زاده میشود از ارزش سینمایی فیلم کم میکند. فیلم تا نیمه روند رو به رشدی دارد ولی از نیمه به بعد افت میکند. و هرچه رو به پایان میرود بیشتر دور میشود. مثلاً حضور در سد سیاه‌بیشه و نشان دادن کمیت و کیفیت شکوه! این پروژه از نظر من کمکی به روند فیلم نمیکرد و تنها باعث دور شدن بیشتر و بیشتر از مفهومی است که کارگردان داشته به آن میپرداخته.

آیا میراث آلبرتا یک فیلم تبلیغاتی است؟

هم بلی و هم خیر. ولی بیشتر تاکیدم روی تبلیغاتی نبودن است. در حرکت‌های تبلیغاتی قرار است شما به روش دوستانه یا غیردوستانه راضی یا مشتاق به امر مطرح شده شوید. به این معنای کلی تقریبا میشود غالب سینمای مستند را تبلیغاتی خواند. اما این طور نیست. وجه متمایز تبلیغاتی شدن یا نشدن فیلم در پنهان کردن حقیقت‌ها از روی غرض و با هدف خاصی است. حالا چه فکت‌هایی که ارائه میشود درست باشد یا غلط. و این را هم در نظر بگیرید که مجموعه عوامل فیلم و کارگردان گرایش سیاسی خاصی دارند که البته هم پوشیده نیست. با این مفهوم میراث آلبرتا یک فیلم تبلیغاتی نیست. اساساً طرح فیلمنامه از نظر کارگردان اگر نشود گفت برای تقبیح مهاجرت به خارج، برای مقابله با موج مهاجرت نخبگان است. و باز هم به نظر من تا جای معقولی سعی بر تحمیل دید خودش نکرده. مسئله اینجاست که برای تبلیغاتی خواندن همچون فیلمی، نیاز به نیّت‌خوانی کارگردان دارید. آن‌چه که من دیدم این نبود. که اگر بتوانید تا این مرحله نیّت‌خوانی کنید، جایی برای پس‌فرض نمیماند اصلا. با این فرض‌ها سینمای مایکل مور به عنوان شاخصه همین سینما میتواند مطرح بشود. درصورتی که این طور نیست، اینجا کسی سعی در تحریف حقیقت به قصد اثبات فرضیه خود ندارد، اینجا زاویه دید کارگردان و عوامل، زاویه دید مخالف نسبت به اکثر دوستانی است که نیّت‌خوانی منفی نسبت به اثر میکنند. اما همین طرح تا جایی بی‌غرض قلمداد میشود که بتواند خودش را در ساحت پخش هم مبرّی کند. چرا که ماهیت مفاهیم مطرح شده در میراث آلبرتا طوری هستند که میتوانند سفارشی هم بشوند. پشت صحنه‌های منتشر شده از اکران خصوصی فیلم و … {خوشایندنی} حاصله شریفی‌نیا و فراستی از میراث آلبرتا به خوبی خطر نزدیکی به این مرز شکننده را نشان میدهد. گرچند با نگاهی به لیست سپاس‌گذاری شده‌های در انتهای فیلم انتظار دیگری هم نداریم. در آخر هم با آن که در پاراگراف قبل درباره افت کیفی ریتم گفتم، ساخت و کیفیت مستند از نظر من مجموعاً راضی کننده بود. در نهایت اگر هم بتوان میراث آلبرتا را پروپگاندا دانست، کاش سطح کیفی همه آثار تبلیغاتی جمهوری اسلامی از بیست‌وسی به این حد برسد.

.

منبع: وبلاگ SHOT، چهار خرداد ۹۱


یادداشت دوم از تبیان لرستان
دوشنبه ۱۵م خرداد ۱۳۹۱

تبیان لرستان: چرا بچه حزب اللهی های فیلمساز حق دارند خط قرمزهای صدا و سیما را بشکنند…/به بهانه پخش اینترنتی میراث آلبرتا حتما می دونید یکی از مهمترین خط قرمزهای صدا و سیما بغل گرفتن مادر و پسر جوان یا … Continue reading

تبیان لرستان:

چرا بچه حزب اللهی های فیلمساز حق دارند خط قرمزهای صدا و سیما را بشکنند…/به بهانه پخش اینترنتی میراث آلبرتا

حتما می دونید یکی از مهمترین خط قرمزهای صدا و سیما بغل گرفتن مادر و پسر جوان یا زن و شوهر در فیلمهای صداوسیماست….

خب بد نیست بدونید این خط قرمز توی فیلم میراث آلبرتا شکسته میشه….بیش از یک دقیقه…باورتون میشه….

اما چرا مجازه این حرکت…

ببینید خیلی مهمه که کار رو کی انجام بده…

اگر یک کسی که دنیاگراست و افق دیدش پوله برا اسلام فیلم بسازه میشه اون حجم عظیم فیلم های دفاع مقدسی بزن بزن ده هفتاد…

اما اگر یکی که ته دلش اعتقاد راسخ به اسلام داره و حاضره جونش رو پای اسلام بذاره فیلم بسازه، حتی اگر این فیلم راجع به انتخابات هشتاد و هشت باشه و شخصیتهای اصلیش هم همه جاسوس ام آی سیکس و سلطنت طلب باشن میشه کار محشری مثل قلاده های طلا…

نگاه فیلمساز و ذائقه قلب و دل فیلمسازه که یک فیلم رو جهت دهی می کنه….

میراث آلبرتا از اون مستندهایی است که با اینکه داخلش کلیپ مبتذل سوسن خانم پخش میشه و مادر کم حجاب پسر جوانش رو محکم بغل میکنه اما قوت قلب و دل فیلمساز نمیذاره این صحنه ها دل مخاطب رو بلرزونه …

شما رو حفظ میکنه تو خط اصیل فیلم که همون دفاع از اسلام و انقلابه…

توصیه می کنم همه دوستان و رفقا و عزیزانی که این مطلب رو می خونن مستند میراث آلبرتا رو ببینن….

یک چیز دیگه هم بگم…

می دونید فرق سید علی و ” آقا” گفتن جوانان غیور و مومن انقلابی با مقام معظم رهبری گفتن … چیه؟

فرقش اینه که اینا حاضرن جونشون و همه زندگیشون رو پای سید علی جونشون فدا کنن ولی اونا برای مقام معظم رهبریشون حاضر نیستن حتی یک قطره خون از دماغشون بیاد….

.

منبع: تبیان لرستان، ۳ خرداد ۹۱


یادداشت اول از تبیان لرستان
یکشنبه ۱۴م خرداد ۱۳۹۱

تبیان لرستان: وقتی دیزل قطار اردو جنوب دانشجویان شریف در لرستان کم می آورد…/ به بهانه پخش اینترنتی میراث آلبرتا اینکه کوههای لرستان کوه های مرتفع و سختی است خب بر کسی پوشیده نیست…. اما آیا واقعا لازم است از … Continue reading

تبیان لرستان:

وقتی دیزل قطار اردو جنوب دانشجویان شریف در لرستان کم می آورد…/ به بهانه پخش اینترنتی میراث آلبرتا

اینکه کوههای لرستان کوه های مرتفع و سختی است خب بر کسی پوشیده نیست…. اما آیا واقعا لازم است از لرستان عبور کرد…

به کجا می خواهید برسید؟…

گذشتن از لرستان برای بچه های ارزشی دانشگاه شریف راه رسیدن به مناطق عملیاتی جنوب بود…

قبل تر از این…

خیلی ها از لرستان می گذشتند تا به کربلا برسند…

شما برای چی می خواهید از لرستان عبور کنید؟…

نمی دونم چرا همه می خوان از لرستان عبور کنند…

آقا یک دو دقیقه وایسا یه چایی در خدمت باشیم… شاید هم یک نماز…

درسته گرد و غباره ولی چاییش مشته ها…

همه اینا رو نوشتم که بگم…

مستند میراث آلبرتا رو ببینید…

حقا کار زیبایی است…

داخل همین مستند نشون میدن که قطار بچه های اردو جنوب دانشگاه شریف هم حرمت لرستان رو می شناسه و بچه ها رو برای نماز صبح تو لرستان نگه می داره…

تو لرستان نماز خوندن از جنس دیگه ایه….

.

منبع: تبیان لرستان، ۳ خرداد ۹۱


یادداشت وبلاگ برداشتی از یک زندگی
یکشنبه ۱۴م خرداد ۱۳۹۱

وبلاگ برداشتی از یک زندگی: این روزها در بین دوستان خارج نشین، بحث بر سر کیفیت زندگی (به عنوان یک بسته ی جامع و کلی) در غرب و قیاس آن با زندگی در ایران بسیار بالا گرفته که بخش عمده … Continue reading

وبلاگ برداشتی از یک زندگی:

این روزها در بین دوستان خارج نشین، بحث بر سر کیفیت زندگی (به عنوان یک بسته ی جامع و کلی) در غرب و قیاس آن با زندگی در ایران بسیار بالا گرفته که بخش عمده ی دلیل آن به پخش مستند “میراث آلبرتا” بر می گردد. در اینکه این مستند در واگویی حقایق و مقایسه هایش دچار سکته شده (به عمد یا به سهو)، از نگاه بنده که تجربه ی زندگی ۲۶ ساله در ایران و ۳ ساله در غرب را دارم قطعی است. اما نکته ی حائز اهمیت، تردید و دودلی دوستان خارج نشین بر سر انتخاب خودشان است که با پخش مستند یکسویه نگری همچون “میراث آلبرتا”، با حالتی پر از شک و ترس و توام با شکست، سعی در دفاع از انتخاب خود می کنند و گاهی به فحاشی هم روی می آورند. باید صادقانه اعتراف کنم که تعداد قابل توجهی از دوستان خارج نشین بنده، با تصوراتی بهشت گونه از غرب، پای به این سرزمین گذاشته اند و در مواجهه ی با شدائد و مشکلات خاص این گوشه ی کره ی خاکی، دچار سرخوردگی های عمیقی شده اند. بسیاری دلتنگی و درد غربت نشینی را بسیار کمتر از مقدار واقعی آن برآورد کرده بودند و این روزها، کلافه از تنهایی و غم غربتند. زندگی پرفشار و هزینه های نسبتا بالای زندگی در غرب هم بخش دیگری از سرخوردگیها را باعث شده است. در هر حال، برآیند زندگی همه ی این دوستان در قیاس با ایران امروز، بدون هیچ شک و شبهه ای، مثبت و قابل دفاع است.

.

منبع: وبلاگ برداشتی از یک زندگی، ۳ خرداد ۹۱


میراث پروپاگاندا با طعم مستندسازی حرفه ای
یکشنبه ۱۴م خرداد ۱۳۹۱

یادداشت وبلاگ Alternative: بعد از هشت ماه که از انتشار آگهی جذاب مستند «میراث آلبرتا» (لینک به فیس‌بوک) گذشت، مدتی است که نسخه کامل مستند در اینترنت منتشر شده و چند هفته‌ای است که در دانشگاههای ایران اکران می شود. … Continue reading

یادداشت وبلاگ Alternative:

بعد از هشت ماه که از انتشار آگهی جذاب مستند «میراث آلبرتا» (لینک به فیس‌بوک) گذشت، مدتی است که نسخه کامل مستند در اینترنت منتشر شده و چند هفته‌ای است که در دانشگاههای ایران اکران می شود.

موضوع مستند، مهاجرت دانشجوهای باهوش ایرانی به کشورهای غربی – بیشتر آمریکا – است و چون تهیه کننده فیلم خودش دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف است، تمرکز او بر روی دانشجویان این دانشگاه است. تمرکزی که بر جذابیت مستند می افزاید چون دانشجویان شریف، به مهاجرت شهره‌اند.

نظر من درباره این مستند، نظری کاملا متناقض است. از یک زاویه به مستند نمره خوبی می دهم و از یک زاویه دیگر از ساخته شدن چنین مستندی متاسفم!

نسخه کامل فیلم را می‌توانید از اینجا در یوتیوب ببینید.

اول: درباره پروپاگاندا

من سالهاست که به پروپاگاندا و تاریخچه‌اش، علاقه‌مندم. به نظر من استفاده تبلیغاتی از رسانه برای انتقال یک پیام بدون هیچ تعهدی به ارزشهای روزنامه‌نگاری، یک عملیات پیچیده و جذاب است.

موفقیت این عملیات نیز به دلیل پیچیدگی آن، به هیچ وجه آسان نیست. این حرفه، ظرایف بسیاری دارد که عموما به جای حکومتهای ایدئولوژیک محتاج پروپاگاندا، توسط بخش خصوصی استفاده می شود و گاه می توان تکنیکهای فوق العاده این روش را در آگهی‌های تجاری دید. بی‌توجهی حاکمان نیازمند به تبلیغات به تکنیکهای درست این حرفه موجب می شود تا در بیشتر مواقع، ترفندهای تبلیغاتی آنها شکست بخورد.

به عنوان کسی که زیر بمب‌باران تمام نشدنی تبلیغات یک حکومت ایدئولوژیک بزرگ شده‌ام، درس خوانده‌ام و دانشگاه رفته‌ام، آشنایی ملموس و نزدیکی با پروپاگاندا و البته پروپاگاندای شکست خورده دارم. (مشخصا درباره پروپاگاندای شوروی و آلمان نازی هم اطلاعات پراکنده‌ای از پروپاگاندای موفق دارم.)

در دنیای امروز، پروپاگاندا به شدت رشد کرده است. نگاهی به شبکه خبری فاکس نیوز می‌تواند علاقه‌مندان به این حرفه را با محصولات تلویزیونی با کیفیت خبرنگاری تبلیغاتی و جهت‌دار آشنا کند. (روزنامه‌نگارهای ایدئولوژیک، چه از جنس کیهان چه از جنس اصلاح‌ طلب می‌توانند از این شبکه ایده‌های بسیاری بگیرند.)

در همین وبلاگ هم اخیرا درباره یک مستند تبلیغاتی ضد ایرانی به نام ایرانیوم نوشتم. حضور شهره آغداشلو به عنوان گوینده آن مستند نشان می‌دهد که پروپاگاندا تا چه حد در دنیای امروز جدی گرفته می شود. (نزدیک به دو ماه پیش هم یک مستند تبلیغاتی دیگر دیدم به نام شکست‌ ناپذیر درباره سارا پیلین که برخلاف ایرانیوم محصولی به شدت مبتذل و شکست خورده بود.)

کارگردان این فیلم جوانی است ۲۳ ساله به نام حسین شمقدری. یک حزب اللهی معتقد که بلد است فیلم مستند خوب بسازد.

متاسفانه به رغم بازار کار عالی برای تهیه محصولات تبلیغاتی در ایران، کیفیت این محصولات عموما در ایران تعریفی ندارند و در برخی موارد، شکست پروژه‌های تبلیغاتی شدیدا هویداست. و وقتی پای مستند تبلیغاتی به میان کشیده می‌شود، ناآگاهی سازندگان با حداقل استانداردهای این صنعت، غم‌انگیز است. به عنوان نمونه نگاهی به مستند «ظهور نزدیک است» بیاندازید. سازنده مستند قرار است اثری تبلیغاتی خلق کند که در ابعاد میلیونی دیده شود. و کیفیت این اثر چنان پایین است که برای یک علاقه‌مند پروپاگاندا مثل من گریه‌آور است.

با این توضیحات، نمره میراث آلبرتا از نظر من، نمره قبولی است. آن هم نه یک نمره قبولی پایین، بلکه نمره قبولی که شایسته تشویق است. سازنده به سختی تلاش کرده که به مخاطب دروغ نگوید و پیامش را منتقل کند. راه هوشمندانه سازنده این است: او به جای دروغ گفتن {…}، بخشی از واقعیت را از مخاطب پنهان می کند. این یکی از کاربردی‌ترین روشهای پروپاگانداست که در تبلیغات مدرن، نقش کلیدی بازی می کند.

فیلمبرداری تمیز و تدوین عالی مستند در کنار کارگردانی که تصویر را می‌شناسد و مستندسازی بلد است این نتیجه را در پی داشته که قابل ستایش است.

دوم: درباره میراث آلبرتا

به رغم اینکه «میراث آلبرتا»، ساخت خوبی دارد و برای القای پیام خود به مخاطبش مسیر درستی را انتخاب کرده، اما در بهترین حالت یک فیلم تبلیغاتی است. این جایی است که احساسات متناقض من برانگیخته می شود!

چرا «میراث آلبرتا» پروپاگانداست؟ چون بخشی از واقعیت را از بیننده پنهان می‌کند و در تلاش است تا نتایج فیلم از چارچوب خواسته‌های یک نظام ایدئولوژیک بیرون نرود.

در این مستند، سازنده به دنبال این نیست که از دلایل مهاجرت ایرانیان باهوش سردربیاورد. او از این اتفاق ناراحت است و در تلاش است تا به بیننده پیامهایی را علیه مهاجرت ایرانیان نشان بدهد. تلاش می کند دلایل خودش را برای شما تشریح کند.

و جایی که در چارچوب خط قرمزهای سازنده جای کار دارد، مساله اقتصادی است. او سعی می‌کند از این زاویه به مساله مهاجرت نگاهی بی‌طرفانه داشته باشد و به شکل هوشمندانه‌ای مخاطب را فریب دهد. کلک کار این است که او تلاش می‌کند از این زاویه خود را بی‌طرف نشان دهد.

او به راحتی بخشهای عمده دلایل مهاجرت نخبگان را نادیده می گیرد. از شرایط سرکوب سیاسی مخالفان و ناراضیان در ایران تا محدودیت‌های اجتماعی بیشمار و نبود آزادی‌های فردی تا حتی مساله حقوق شهروندی و احترام به جامعه و امنیت روانی و حفاظت همیشگی شهروند دربرابر قانون و قانون‌مداری جامعه میزبان در مقایسه با جامعه ایران، در مستند نادیده گرفته می‌شوند.

در پایان هم در مقایسه‌ای کاملا سیاسی، ویدئوی جذاب «سوسن خانوم» که در دانشگاه آلبرتای کانادا توسط دانشجویان ایرانی تهیه شده، در تدوین موازی، با سفر دانشجویان حزب‌اللهی دانشگاه شریف به مناطق جنگ‌زده مقایسه می‌شود. آنها که رفته‌اند، ویدئوی سوسن خانوم می‌سازند. آنها که مانده‌اند، وطن پرستند، برای زندگی خود اهدافی بزرگ و قابل احترام دارند، انقلابی و آرمان‌گرا هستند و از یک گروه مرجع مقدس (شهیدان، حزب‌اللهی‌ها، بسیجی‌ها، شیعیان واقعی و …) هویت می‌گیرند.

به بیان ساده، مهاجران بی‌هویت و ذلیل‌اند ولی آنها که مانده‌اند، قدسی و آسمانی و باهویت.

از این منظر، مستند «میراث آلبرتا» یک محصول خیانتکار رسانه‌ای است که تنها یک کارکرد دارد: به عنوان یکی از نمونه‌های باکیفیت پروپاگاندای جمهوری اسلامی، روزی در دانشکده روزنامه‌نگاری تدریس شود. خوبیت ندارد که یک حکومت ایدئولوژیک عمری بر سر قدرت باشد و در پایان عمرش، چند محصول با کیفیت تبلیغاتی باقی نگذارد.

***

کامنت‌ها:

نظر یک: من هم با شما موافقم فقط این نکته رو هم باید اضافه کنم که مستند تا نیمه اولش سعی در محکوم کردن مهاجرت تحصیل کرده ها ندارد ولی در نیمه دوم با انواع «دلایل محکم» سعی در محکوم کردن و غلط دانستن این حرکت دارد و اوج آن هم در صحبت های همراه با گریه دکتر مشایخی است. و نکته دیگر هم استفاده کارگردان از سکانس های بی ربط به کل ماجرا (ولی در خدمت پیام اصلی مستند) است که به طرز هوشمندانه ای در لابلای مسیر اصلی مستند گنجانده شده اند مثلا قضیه دفن شهدا در دانشگاه شریف. این وسط غافل گیر شدن احمدی نژاد و اون جواب مسخره اش («چرا از من می پرسی؟ از او بپرس چرا خودشو کشته؟») هم کلی مایه خنده و در عین حال تاسف برای مملکتمون بود از این رئیس جمهور.

نظر دو: ممنون از نوشته ی دقیقت کیوان عزیز. به نظر من نیمه ‌ی دوم فیلم پروپگاندای مورد نظرش را با صراحت بیان می کند. درست به شیوه ی مرسوم فیلم های این چنینی در ایران و از این لحاظ فرقی با مستندهای ۲۰:۳۰ نداشت. هرچند من در شروع فیلم امیدوار بودم مستندساز قصد داشته باشد با تعصب کمتری به جریان نگاه کند. اما طاقت دوستان کم است و خیلی زود گره نام گذاری فیلم را باز می کند.

نظر سه: به نظر من بهتر بود برخی مسائل رو بیشتر تجزیه تحلیل میکرد، و همه جور نظرات رو در این باره منتشر میکرد، مثلا از لحاظ اقتصادی موندن یا رفتن خوبه یا بد، از لحاظ فردی چطور و… در باره اینکه میگویید برخی واقعیت ها رو مخفی کرد، نگفتید چجور واقعیتی رو ( به نظر من مثلا شرایط زندگی در خارج رو اشاره نکرد) ، ولی فراموش نکنید که هدف تبلیغ خارج هم نبوده. «…سازنده به دنبال این نیست که از دلایل مهاجرت ایرانیان باهوش سردربیاورد.» در این مورد با شما مواففم خوب بود روی این مساله کمی بیشتر تحلیل میکرد، حتی میتونست تحلیل آماری انجام بده. پیشنهاد متن خودتون رو با پیشنهادهای خودتون به سازنده این فیلم بفرستین.

پاسخ صاب‌بلاگ به نظر سه: سازنده همین پایین کامنت گذاشته. درباره واقعیاتی که مخفی شده در متن هم نوشتم: «از شرایط سرکوب سیاسی مخالفان و ناراضیان در ایران تا محدودیت‌های اجتماعی بیشمار و نبود آزادی‌های فردی تا حتی مساله حقوق شهروندی و احترام به جامعه و امنیت روانی و حفاظت همیشگی شهروند دربرابر قانون و قانون‌مداری جامعه میزبان در مقایسه با جامعه ایران، در مستند نادیده گرفته می‌شوند.» ضمن اینکه باتوجه به پایان فیلم پیش بینی می کنم که شرایط زندگی در خارج از ایران، موضوع قمست دوم این مستند باشه.

نظر چهار، حسین شمقدری: سلام، ممنون از نوشته ات، از دید میراث آلبرتا مهم ترین دلیل مهاجرت نبود آینده است. نه فشار های سیاسی، هرچند این گونه مسایل هم به آن اشاره می شود. مانند اعتراض مریم اسلامی نسبت به سخت گیری های حجاب.

پاسخ صاب‌بلاگ به نظر چهار: استاد دانشگاهی که از موفقیت تجاری خیره‌کننده شرکتش در ایران می‌گوید یا دقایق پایانی فیلم که پروژه‌های عمرانی عظیمی مانند سدسازی نشان داده می شوند، یا بخش‌های تقدیر از مهندس مشایخی که درست در سال انقلاب از آمریکا به ایران برگشته و … همه همان آینده‌ای هستند که شما برای مخطاب تصویر می‌کنید. برعکس این نظر شما، آن‌طور که من از مستند شما فهمیدم، شما اعتقاد دارید آینده‌ای درخشان در انتظار کسانی است که بمانند یا برگردند. بمانند می‌توانند مانند استاد برق دانشگاه شریف شرکت بزنند و پروژه میلیاردی بگیرند. برگردند مانند مهندس مشایخی، هم پولدار می‌شوند و هم از آنها تقدیر می‌شود. نه این برخورد با ماندن منصفانه است، نه بهشت خواندن آمریکا و اروپا منصفانه است. هر دو مزایا و مصیبت‌هایی دارند که در این مستند به همه آنها پرداخته نمی‌شود.

.

منبع: وبلاگ Alternative، دو خرداد ۹۱


اینجا هم آرمان شهر نبود، اما
یکشنبه ۱۴م خرداد ۱۳۹۱

وبلاگ حرف حساب: نقد مختصر همراه با اشاره‌هایی‌ از فیلم ظاهراً “مستند” ، “دانشجویی” و در واقع جهت دار میراث آلبرتا: اینجا هم آرمان شهر نبود، اما … وقتی‌ بهترین سالهای عمرت رو زندگی‌ کردی در جایی‌ که سیستم حاکم … Continue reading

وبلاگ حرف حساب:

نقد مختصر همراه با اشاره‌هایی‌ از فیلم ظاهراً “مستند” ، “دانشجویی” و در واقع جهت دار میراث آلبرتا:

اینجا هم آرمان شهر نبود، اما …

وقتی‌ بهترین سالهای عمرت رو زندگی‌ کردی در جایی‌ که سیستم حاکم به تو قدرت برنامه ریزی‌های مالی و اقتصادی، تحصیلی‌ و کاری رو نمیده؛ وقتی‌ نمیتونی آیندهٔ مشخصی‌ رو بصورت نسبی‌، و نه مطلق، برای خودت ترسیم کنی‌؛ وقتی‌ نمیتونی از آزادیهای اجتماعی نرم دنیا حتی بصورت جزئی استفاده کنی‌؛ وقتی‌ سیستم حاکم و تبعات اجتماعی اون به خودش اجازه میده به کوچکترین زوایای زندگی‌ شخصی‌ و حریم خصوصی تو چنگ بزنه و برای رفتار، کردار و گفتار روزمرهٔ تو حکم و قانون مشخص کنه… اون موقع و البته تدریجا، می‌تونی جواب بدی که چرا با اینکه اینجا هیچوقت مدینهٔ فاضله نبود و با اینکه هیچ وقت خاطرات دانشگاه و دبیرستان و … در ایران، اینجا تکرار نشدن، حتّی نزدیک به واقعیت هم نبودن، با اینکه فکر میکردی شاید بشه روزی برگردی و آموخته‌هات رو، اگر چیزی بوده، به همزبان‌هات و کسانی‌ که باهاشون بزرگ شدی یاد بدی و تجربیاتت رو با اونها قسمت کنی‌، با اینکه فکر میکردی شاید بشه این اصل رو که “ما باهم پیشرفت می‌کنیم” رو در عمل اونجا پیاده کنی‌، چرا برنگشتی که بتونی‌ در کنار اون مردم باشی‌ … و چرا همین برنگشتن باعث شد هر روز با این آرزو از تخت بیای پایین که شاید هنوز هم روزی برسه که بتونی‌ همهٔ این کارها رو انجام بدی …

و از دوستانی که میگن : “زندگی‌ اینجا‌ام سخته، به راحتی‌ ایران نیست…” بپرسیم پس چرا اونها بر نگشتن و ازشون بخوایم منظورشون رو از “سختی اینطرف” و “راحتی‌ اون‌طرف” واضح تر برای ما و بخصوص برای عزیزان درون مملکت توضیح بدن …

و تا اونروز وقتی‌ با دوستانت اون‌طرف دنیا صحبت می کنی‌ بجای اینکه بگی‌ “آخ کاش من الان اونجا پیش شماها بودم!” بگی‌ “ولی‌ جای همتون اینجا پیش من خالیه!” …

.

منبع: وبلاگ حرف حساب، ۱ خرداد ۹۱


میراث شمقدری
یکشنبه ۱۴م خرداد ۱۳۹۱

وبلاگ ریشه‌ها و پرواز: در حدود بیست روزی که اینجا مطلبی منتشر نشد گرفتار وسواس نوشتن ماجرایی بودم که واقعا حیف بود اگرهول هولی می نوشتم. طبق معمول همه سهم این ماجرای شیرین تاخیر بود و نشخوار ذهنی جمله هایی … Continue reading

وبلاگ ریشه‌ها و پرواز:

در حدود بیست روزی که اینجا مطلبی منتشر نشد گرفتار وسواس نوشتن ماجرایی بودم که واقعا حیف بود اگرهول هولی می نوشتم. طبق معمول همه سهم این ماجرای شیرین تاخیر بود و نشخوار ذهنی جمله هایی که می خواستم بنویسم. ننوشته ام هنوز. گفتم تا هنوز دارم از فکر آن یکی لذت می برم و می شود تلخی نوشتن از «میراث آلبرتا» را تحمل کرد، بنویسم.

اگر کسی ندیده این درنایاب سینمای مستند ایران را، اینجاست.

قبل از دیدن فیلم مشکوک بودم که کارگردان خوش چهره و خود شیفته فیلم انقدر باهوش بوده باشد که مزخرفاتش را صریح نکوبد توی سر ببیننده. انتظار داشتم که خیلی لایه لایه و هوشمندانه یک پیش فرض هایی درست کنند و آخر سرش احساساتی بازی در بیاورد و بدهد به خورد سال آخری ها که مثلا نروند…عجیب بود! آن چیزی که من دیدم ۱۰-۱۵ دقیقه طرح مسئله کرد با آمار و ارقام تعدادی که رفته اند و تعدادی که دارند می روند و ۱۰ دقیقه ای غرغرهای آن طرفی ها (که چرا می روند) و بقیه احمق جلوه دادن رفته ها و شرافت مانده ها (که به صورت اغراق شده در صحنه اجرای سوسن خانوم و پروژه های عمرانی مطرح شد).

ماجرای دفن شهدا در دانشگاه خوشبختانه آنقدر قدیمی نشده که هم بزنیم و چنین چیزی تحویل بیننده بدهیم، هر چند که وقتی اتفاقات ۲-۳ سال پیش با جادوی دوربین حضرات ۱۷۸ درجه تغییر جهت می دهد حق کپی رایت اتفاقی که ۷-۸ سال پیش آنهم در محدوده یک دانشگاه افتاده، تماما به آقایان تعلق دارد. اما تا آنجایی که ما یادمان هست….ماجرای کتک خوردن دکتر سهراب پور (که فکر نمی کنم کسی به آن افتخار کند) ربطی به شهدای شما نداشت. ربط به شما داشت البته. ظاهرا با قلدری و چماق به دست وارد شدید و بچه ها را با باتوم هایتان نوازش کردید و اعتراض شد که چرا رئیس دانشگاه (این «پدر پیر دانشجویان») اجازه داد که «اتفاقی که در تاریخ این دانشگاه بی سابقه بوده» بیافتد. روایت شما گویا فرق می کرده… بعد آن گریه زاری های توی مسجد چه بود آخر فیلم؟ آن طرفی ها که کتک خورند کجا بودند آن موقع؟ دوربین صادق و بی طرف شما پرسید؟

نمی دانم آن حرف های تنها دختر اپلای کرده فیلم به چه قصدی پخش شده بود. شک من از اینجاست که هزار و یک دختر مومن محجبه این طرف هست که آن موقعی که ایران بودند عضو بسیج و تشکیلات خودشان بودند و آخر سر هم اپلای کردند و دارند اینجا زندگی (هرچند هنوز مومنانه اشان) را می کنند (اگر خودم یک دوجین سراغ نداشتم نمی گفتم !) حالا چرا بین این همه ایشان انتخاب شدند نمی دانم. اما اگر هدف تحقیر دلایل رفتن آن خانوم بود که اینطور به نظر می رسید…باید بگویم که خداوند به همه ما و پدران و مادران ما و فرزندان ما رحم کند که امثال سازندگان این فیلم شیرینی قدرت را پسندیده اند و با چماق و باتوم بالای سرش ایستاده اند.

آنجایی که سینا جعفرپور دوربین اش را می چرخاند تا اتاقش را نشان دهد را ظاهرا گذاشته بودند که بگویند ببینید بهشتی که آن طرف فکر می کنید هم یک اتاق ساده است درست مثل خوابگاه های شریف. حسین خان! انصافا وقتی دیدم فکر کردم درست برعکس این را قصد کرده اید. تعجب کردم ها! اما گفتم بالاخره شما هم آدمید یک ذره انصاف که دارید لابد! تا رسید به آنجایی که پای سوسن خانومی ها را پیش کشیدید…خداوکیلی تا قبل از مستند شما ویدوئو کامل اش را ندیده بودم…از این و آن شنیده بودم هی پیش خودم تحسین کرده بودم که چقدر خوب…دور هم جمع شده اند…خوش گذرانده اند…ضبط کرده اند…بقیه هم دیده اند و دوست داشته اند…مستند شما را که دیدم شدم همان آدمی که ۱۲ سال خوب ها و بد ها به زور توی مخش فرو شده بود و فکر می کرد که خندیدن گناه است، شادی کردن، دست زدن، رقصیدن…گناه است! گناه هم که نباشد زشت و کثیف است. همان آدم که شدم دیدم راست می گویید…کار احمقانه ای کرده اند…مگر آدم درس خوانده زحمت کشیده غیر از دود چراغ خوردن کار دیگری هم باید بلد باشد؟…نه راست می گویید…هم الخاسرون!

جان کلام اینکه خسته نباشید! من جدا با دیدن این مستند تحت تاثیر قرار گرفتم و قصد کردم که هر طور شده در آینده نزدیک به ایران برگردم. واقعا از اینکه امثال شما قرار باشد یک موقعی یک گوشه ای از کار این مملکت را به دست بگیرید احساس خطر کردم.

.

منبع: وبلاگ ریشه‌ها و پرواز، ۲ خرداد ۹۱


میراث شیخ شجاع ما
یکشنبه ۱۴م خرداد ۱۳۹۱

تمام (و یا شاید اکثر)‌ پست‌های وبلاگ Call me what you will، به زبان انگلیسی نوشته شده‌اند، و این احتمالا تنها (و یا جزو معدود) پست‌هایی است که نویسنده‌ی محترم فارسی نوشته‌اند، در مورد نگاهشان به جامعه‌ی ایرانی و فراز و نشیب‌ها، … Continue reading

تمام (و یا شاید اکثر)‌ پست‌های وبلاگ Call me what you will، به زبان انگلیسی نوشته شده‌اند، و این احتمالا تنها (و یا جزو معدود) پست‌هایی است که نویسنده‌ی محترم فارسی نوشته‌اند، در مورد نگاهشان به جامعه‌ی ایرانی و فراز و نشیب‌ها، و وضعیت کنونی آن، و البته مستند میراث آلبرتا.

و اینکه خود من لااقل، آخر دقیق متوجه نشدم که عبارت «شیخ شجاع» در ادبیات ایشان اشاره به کدامین شخص یا موضوع دارد.

***

وبلاگ Call me what you will :

امشب من تونستم ایین فیلم میراث آلبرتا رو که همه در بارش حرف می زنزن و تو فیس بوک به اشتراک می زارن ببینم. جالبه که اصلاً خوشم نمی یاد راجع به این یه موضوع به انگلیسی بنویسم هر چند مطمئنم بعد از این همه وقت فارسی ننوشتن باید کلی اشتباه املایی و انشایی تو نوشته من باشه.

من یادم می یاد سالها پیش یه فیلم خیلی جالب دیدم به اسم نان, عشق, موتور هزار. یه فیلم با یه موضوع کلیشه ای ولی خوش ساخت و خیلی خنده دار. توی آخرین صحنه فیلم سرنوشت یه بچه بسیجی و بچه سوسول به هم گره می خوره و نهایتاً هردو سر از ماشین آقای خاتمی سردر می یارن. یه فیلم در باره همه چی, از جمله نان و عشق و موتور هزار و حتی مهاجرت و حتی مهندسی و کلاً همه چیزایی که همشونو نمی شه توی یه فیلم جمع کرد. این فیلم همه ما رو جمع کرده بود. چون در باره همه ما بود.

الان سالها از اون روزی که منو رفیق ترک بسیجی من فیلم رو دیدیم میگذره. خداکنه که الان هر جا که هست موفق باشه و خدا به زیر دستاش رحم کنه. یادم می یاد که فیلم رو دو بار دیدم که برام بار دوم هم جالب بود. حتی دوست بسیجی من هم کلی از فیلم به خصوص از قسمت های مربوط به گربه خانوم بزرگ حال کرد با وجود اینکه کلاً مخالف خاتمی و سوسول بازی بود. یادم می یاد که اون روزا همه داشتن سعی می کردن که کنار هم باشن. کار کنن و بر اساس تساهل و تسامح دکتر مهاجرانی همدیگر رو تحمل کنن. همه چی تقریباً بهتر شده بود می شه گفت که داشت مرتب می شد. می دونم حالا با توجه به وضعیت فعلی ما و روند رفتاری خاتمی حتی یه دفاع کوچک از خاتمی به منزله خیانت به آرمانها و شهدای جنبش سبز محسوب می شه ولی هیچ کس نمی تونه اینو انکار کنه شرایط در زمان خاتمی به خصوص دوره اول ریاست جمهوری در حال بهتر شدن بود. اگر هم نبود این حس درک متقابل و امکان زندگی کردن رو برای همه ایجاد کرده احساس وحدت به زندگی ایرانی ها اضافه شده بود. جالب این بود که این فیلم که این همه برای من جالب بود توجه هیچ کس رو جلب نکرد. اسکار نبرد فکر هم نکنم که زیاد توی جشنواره فجر جایزه گرفته باشه چون یادم می یاد که بهترین فیلم جشنواره اون موقع ارتفاع پست بود.

اون زمانها گذشت. اصلاحات به انتهای خودش رسید. مهاجرانی کتک خورد و بعد از این که بعد از کنفرانس برلین کلی به زنش تهمت زدن و برادر زنش رو زندانی کردن فرار کرد و به بیرق ابر قدرت پیر پناه برد. خاتمی دشمن مردم لقب گرفت (جالبه این لقب عنوان یه نمایشنامه نروژی که کل نمایشنامه خیلی به وضعیت ما شباهت داره) و به حاشیه رانده شد. و اما یک اتفاق خیلی خیلی در اواخر دوران مهم هم افتاد که خیلی ها فراموش کردند و زیاد بازتاب پیدا نکرد ولی به نظر من شروع جریانی شد که حالا تاثیر زیادی روی سرنوشت ما داره. دکتر صالحی که اولین رییس دانشگاه منتخب بود توسط بسیج علم و صنعت ضرب و شتم شد و مدت طولانی در یک اتوبوس زندانی شد. برای آزاد شدن گروگان بسیج در خواست رسید داشتند ولی در نهایت این گروگان گیری با تسلیم گروگان به بیمارستان به اتمام رسید.

دوره خاتمی به اتمام رسید و مرگ تدریجی اصلاحات هم با اتهام فساد مالی نمایندگان مجلس اصلاح طلب رییس مجلس اصلاح طلب و عدم موفقیت شورای شهر در اکثر شهر ها به دلیل عدم توافق اعضا در شهرستان و افتضاح شورای شهر تهران با افرادی که به آتش زدن اتوبوس افتخار می کردند شروع شد. و البته شیخ شجاع ما هم که مطابق حکم آقا اجازه داشت از همه هر چه می خواد پول بگیره حکم حکومتی آقا رو تو مجلس عملیاتی کرد و در یک اقدام انقلابی کل مجلس اصلاحات رو له کرد.

با مرگ اصلاحات فردی از بسیج معروف علم صنعت که گفته می شد در یک گرو گانگیری خیلی قدیم نقش داشته به ریاست جمهوری رسید. دکتر احمدی نژاد که حالا دیگه یک شخصیت بین المللی شده از پله های شورای شهر و با استفاده کامل از عدم حمایت مردمی و همینطور با استفاده کامل از سودجویی و سادگی اصلاح طلبان در زمان انتخابات به قدرت رسید. دکتر احمدی نژاد بر عکس نماینگان اصلاح طلب که هر کدام برای خودشون یک حزب بودن از حمایت یک طبقه خاص بهره مند بود. حمایت طبقه ای که یک باره در زمان انتخابات ایجاد نشده بودن. طبقه ای که همواره در تاریخ و سیاست ما حضور داشتن و به دلیل تاثیر گزاری بالا همواره همه چیز رو به نفع خودشون تغییر دادن. و شیخ شجاع ما هم با شجاعت زیاد به دنبال اثبات این بود که بین همه اصلاح طلب ها فقط ایشون هستند که لیاقت ریاست جمهوری رو دارن و با تکه پاره کردن آرا باقیمانده مردم و در صدر اخبار گرفتن برای مدت طولانی دوباره به حاشیه رفت.

هزار تا اتفاق مهم دیگه طی این چند سال افتاد و حالا در نهایت با فیلمی رو برو هستیم به نام میراث آلبرتا, این فیل به نظر من بسیار اهمیت داره به دلیل این که بیان کننده یک جریان مهم و تاثیر گذار بر زندگی ماست. این فیلم می تونه به طور مشخص به نحوه تفکر و عملکرد این طرز فکر اشاره داشته باشه. بله درسته این فیلم برای من و خیلی های دیگه مشئز کننده است. بیان مطالبی بدون پایه و اساس و برخی از موارد کاملاً دروغ به خصوص در باره مسایل مالی. به عنوان مثال جالبه که برای فهمیدن میزان حقوق شروع به کار یک استاد در ایران باید از یک یک نفر در آمریکا سوال کنیم و یک جواب بی ربط دریافت کنیم. در حالی که همه می دونیم حقوق دریافتی در شروع به کار برای یک استاد دانشگاه صفر یا نزدیک به صفر خواهد خواهد بود. چون تا زمان رسین نتیجه گزینش که برخی موارد ماه ها طول می کشه هیچ حقوقی به کسی پرداخت نمی شه.

حتی عدم پایبندی تهیه کننده به اخلاق باعث نفرت می شه. به طور خاص زمانی که شخصیت فرهیخته ما از فیلم بردار مودبانه در خواست می کنه ضبط رو قطع کنه و ضبط نه تنها قطع نمی شه بلکه قسمت هایی که بدون اجازه مصاحبه شونده ضبط شده به عنوان بخش کلیدی مصاحبه استفاده می شه. و یا می بینیم که فیل بردار در حال فیلم برداری از نقطه ایست که دقیقاً تابلوی عکس برداری ممنوع به چشم می خوره. و البته همه این ها نه به عنوان قانون شکنی و بی اخلاقی بلکه به عنوان شجاعت فیلم بردار خواهد بود.

بله کل فیلم از نظر من و افرادی مثل من نفرت انگیزه. ولی آیا همه مثل من فکر می کنن. بر عکس من می تونم مطمئن باشم که هستند افرادی که ای فیلم رو به عنوان یک اثر هنری در مدح حقیقت می پرستند. و این فیلم برای اونها ساخته شده. این فیل ساخته شده برای این که ما ازش متنفر باشیم و این نفرت رو به کسایی که این فیلم رو می پرستند گسترش بدیم. این فیل ساخته شده تا با دروغ های مشمئز کنندش با ما بفهمونه که هر بی اخلاقی و هر بی قانونی تهوع آوری رو رو می شده با یک تضاهرات ارزشی تبدیل به یک حماسه مقدس کرد. حماسه ای که هستند عده زیادی که اون رو دیوانه وار ستایش می کنند و حتی به یادش و با تماشاش گریه می کنند. و ما زمانی که این دروغ ها و گریه ها رو می بینیم همه این افراد مسخره می بینیم.

و اما در مقابل اونها ما رو بی هویت و نمک نشناس می ببینن. اونها ما رو خائن و بی همه چیزایی می بینن که از خود گذشتگی نسل گذشته رو لگد مال می کنن. کسایی که به دنبال مد و خوش گذرانی و عشق و حال وطن خودشونو فروختن و حالا دارن برای شیطان بزرگ و اسراییل جهان خوار کار می کنن. ما یک مشت سوسول بی همه چیز هستیم که احتمالاً خونمون هم مباح اعلام شده.

و این جدایی هدف فیلم ماست و این میراث افرادی است که این فیل رو تهیه کردن. این فیل برای جدایی ساخته شده. همین طور که در نتیجه گیری آخر فیلم تلاش خودشو برای جدا نشون دادن هر چه بیشتر دو فضای کاملاً متفاوت مناطق جنگی و دانشگاه آلبرتا به کار می بره. این جدایی میراث شجاعت جدایی طلب های بی اخلاقی که در شرایط حال حاظر ما به دنبال منافع خودشون تمام تلاش خودشون رو برای تکه تکه کردن ما به کار می بندن.

و حالا ما شاهد این جدایی هستیم. حالا من این طرف دنیا و جدا از خانواده و وطنم باید شاهد یک فیلم دیگه باشم. این بار تماشاگر تنهای فیلم جدایی نادر از سیمین هستم. یک فیل بسیار زیبا که نمایشگر جدایی ماست. جدایی ما که چیزی نیست به جز میراث شیخ شجاع ما و البته این فیلم معروفیت جهانی داره و بسیار مورد توجه همه قرار گرفته. من این فیلم روهم دوست دارم ولی واقعیتی که توی فیلم می بینم منو ناراحت می کنه.

تلاش برای جدایی ما از هم هر چقدر هم که زیاد باشه منو تحت تاثیر نمی زاره. اینجا حداقل این حق رو دارم که برای کاری که می خوام انجام بدم و یا برای طرز فکری که دارم به کسی جواب پس ندم.

من مطمئنم که تو دانشگاه البرتا مراسم مذهبی هم بر گزار می شه همین طور که تو دانشگاه ما بر گزار می شه. ولی خوب جالب این جاست که نه کسایی که مراسم مذهبی بر گزار می کنن نه کسایی که ویدئوی سوسن خانوم رو درست کردن از این نمی ترسن که به خاطر این چیزا دچار دردسر های گزینش و یا عقیدتی اداره ای بشن که می خوان توش کار کنن. این دلیل اصلی مهاجرت اکثر اونها به البرتا است. اگه کسی هست که می خواد بدونه چرا مهاجرت اتفاق می افته. ولی خب قطعاً برای کسی که هدفش جواب به این سوال نیست می تونه حداقل نشاندهنده شجات باشه. شجاعتی از نوع شجاعت شیخ شجاع ما.

.

منبع: وبلاگ Call me what you will، یک خرداد ۹۱


یادداشت وبلاگ هبوط در سرزمین سرخ
شنبه ۱۳م خرداد ۱۳۹۱

این یاداشت، بیشتر واگویه‌های شخصی نویسنده‌ی محترم وبلاگ است، که البته در گوشه‌ای از متن به مستند اشاره کرده‌اند. *** وبلاگ هبوط در سرزمین سرخ: روز ها می گذرد… در ابتدای ورود دوباره ی من به آزمایشگاه بچه ها برایم … Continue reading

این یاداشت، بیشتر واگویه‌های شخصی نویسنده‌ی محترم وبلاگ است، که البته در گوشه‌ای از متن به مستند اشاره کرده‌اند.

***

وبلاگ هبوط در سرزمین سرخ:

روز ها می گذرد…

در ابتدای ورود دوباره ی من به آزمایشگاه بچه ها برایم تولد می گیرند… بیست و هشت ساله می شوم…. به همین سادگی و به همین خوشمزگی … مسخره به نظر می رسد… مثل فریب خورده ها هستیم ما بچه های دهه شصت… خانم ح.ن. از سن و سال بچه ها می گوید… انگار با پتک بر سر من بزنند… راست می گوید خوب… اصلآ انگار یک جورایی برای این کشور بار اضافه هستیم ما… بود و نبودمان هیچ فرقی نمی کند…. رمقی در بدن نیست تا حتی درست و حسابی تشکر کنم از بانیان تولد… منظور این است که دل و دماغی نبود اصلآ … روز ها بد می گزرند… نا امیدانه ادامه می دهم… هوا نیست… وقتی از خانه بیرون می روم مردم را می بینم که فقط زنده اند… برای زنده بودن تلاش می کنند… روی هم راه می روند… اوضاع شبیه به قحطی کذایی در رمان “کوری”است… جایی که مردم در ازای غذا , همسران خود را مبادله می کنند…

یک شیر کاکاوو و دو تا پفک می خرم ۷ هزار و دویست تومان, با یک حساب سر انگشنی می بینم انگار قیمت ها با سوییس هیچ فرقی ندارد… در آمد متوسط یک هییت علمی ۲ میلیون تومان در ماه است یعنی روزی ۷۰ هزار تومان… اجاره و رهن یک خانه شصت متری در محله های متوسط رو به پایین شهر شده است ماهی یک میلبون تومان… پس یعنی یک استاد دانشگاه باید با روزی ۳۰ هزار تومان زندگی کند… لباس بخرد… ناهار و شام و صبحانه برای خودش و زن و بچه بخرد… هر قدر دو دوتا چهار تا می کنم میبینم نمی شود… باید کار های دیگری هم کرد… یعنی منی که یک عمر با تفکر علمی بزرگ شده ام و وفق داده شده ام باید آخر سر بروم قاطی عامه مردم… داد بزنم… فحش بخورم … فحش بدهم… بروم سوار بی آر تی بشوم…. له بشوم… زانو هایم از جا کنده شود از بس در مترو ایستاده ام و خسته و نالان از دانشگاه برسم خانه… تازه زمان انجام شغل دوم فرا می رسد و باید با کار های اضافه به روزی ۳۰ هزار تومان یک بیست سی هزار تومان دیگر اضافه کنم… عصری از کنار حیاط دانشگاه رد می شوم… فیلم میراث آلبرتا را می فروشند… می خرم… می بینم… حالم بد می شود… امروز می روم آزمایش خون می دهم… چربی, قند… چک آپ کامل… هوا هم کثیف است هم پر از امواجی با توان یک کیلو وات برای جلوگیری از جنگ نرم… مثل خط مقدم می ماند اینجا…

یعنی اصلآ صحبت از این است که انگار وقتی انگیزه ای نیست… من هم نیستم… دوست دارم فقط بخوابم این روز ها را… خواب مرگ

.

منبع: وبلاگ هبوط در سرزمین سرخ، ۱ خرداد ۹۱


یادداشت وبلاگ سوزن بان
شنبه ۱۳م خرداد ۱۳۹۱

وبلاگ سوزن بان: از «یزدان تفنگ ندارد» شروع شد. یک کار خوب و متفاوت در حال و هوای فتنه ۸۸… رسید به «مهار نشده». کار زیبایی پیرامون مسئله هسته ای و قدرت نرم انقلاب اسلامی… و بعد هم «دوپینگی ها». … Continue reading

وبلاگ سوزن بان:

از «یزدان تفنگ ندارد» شروع شد. یک کار خوب و متفاوت در حال و هوای فتنه ۸۸…

رسید به «مهار نشده». کار زیبایی پیرامون مسئله هسته ای و قدرت نرم انقلاب اسلامی…

و بعد هم «دوپینگی ها». این هم کار خوبی بود در رابطه با جریان فاشیستی که پشت نقاب روشنفکری خود را پنهان کرده است…

و حالا میرسیم به مستند «میراث آلبرتا» ساخته حسین شمقدری با موضوع مهاجرت دانشجویان نخبه به خارج از کشور… باید بگویم فراتر از انتظارم بود. اثری که شعار نمیداد و مخاطب را پس نمیزد. ریتم خوبی داشت و در روایت دچار لکنت نبود. سیر آغاز تا پایانش مخاطب را به دریافت جدیدی می رساند. کاش تمام دانشجویانی که رویای مهاجرت در سر دارند این کار را ببینند؛ نه تنها دانشجویان بلکه تمام آنانی که آرمانشهری ساخته اند در ذهنشان از مغرب زمین. میراث آلبرتا این خودباختگی را نشانه رفته است. زیبایی این مستند در پلان آخرش و نمایی که از داخل هواپیما گرفته شده به اوج خود میرسد و شاید حتی بیننده با تکرار صدای خانم دانشجویی که در ابتدای مستند همه چیز آنطرف دنیا را “نایس” میدانست در دلش پوزخند بزند… جملات روی کارت دعوت مراسم رونمایی این مستند هم خواندنیست:

“آن‌ها که می‌روند وطن‌فروش نیستند. آن‌هایی که می‌مانند عقب مانده نیستند. آن‌هایی که می‌روند، نمی‌روند آن طرف که مشروب بخورند. آن‌هایی که می‌مانند، نمانده‌اند که دینشان را حفظ کنند. همه‌ی آنهایی که می‌روند سبز نیستند. همه‌ی آن‌هایی که می‌مانند پرچم به دست ندارند. آن‌هایی که می‌روند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین می‌شوند. یک هفته مانده می‌گریند و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود. و آن‌هایی که می‌مانند، می مانند تا وطن را جایی برای ماندن کنند…”

بچه های خوب و معتقد دانشگاه شریف در قالب «مرکز مستند سفیر» با اینکه ظاهرا رشته هایشان فنی و مهندسی است اما یک پا هنرمند هستند برای خودشان. هم خوب فکر می کنند هم خوب می سازند. دمشان گرم… ادعای هنرمند بودن اما ندارند به سیاق متظاهرانی که فقط این عنوان را یدک می کشند و در عمل هیچ آبی از چشمه شان برای مملکت و انقلابشان نمی جوشد. راستی چگونه است که در سازمان عریض و طویلی مثل صدا و سیما شاهد ساخت چنین مستندهایی با این سطح از گیرایی نیستیم؟ آیا بودجه و توان فنی آن موجود نیست یا کار از جای دیگری می لنگد؟ یعنی نمی توان در کنار برنامه ای مثل «گپ» ، میراث آلبرتا را دید؟ چند نفر انگیزه و امکان دانلود یا تهیه چنین آثاری را دارند؟ چرا باید تلاش جهادگونه این دوستان محدود شود به اکران های محدود؟

القصه… این مستندها شاهکار و بی نقص نیستند اما شاید در این برهوت حکم طلا را داشته باشند. این آثار فارغ از موضوعی که به صورت خاص به آن می پردازند، در یک نگاه کلی دارای روحی واحد هستند و از این جهت نمایش آن برای عموم افراد میتواند مفید باشد. میراث آلبرتا از اینجا ، مهار نشده از اینجا ، یزدان تفنگ ندارد از اینجا و دوپینگی ها از اینجا قابل دانلود هستند. اگر اهل فعالیت فرهنگی هستید می توانید به فراخور حال و هوای محیط پیرامونی تان این مستندها را اکران کنید. راستی کارهای کوتاه سایت «مرکز مستند سفیر» را هم دریابید…

پ.ن: حیف که خورد به آخر ترم وگرنه این میراث آلبرتا خوراک اکران در دانشگاه است.

***

کامنت‌ها:

نظر یک: سلام، پس باید بودید و روز اکران و رونمایی این مستند و توی شریف می دیدید، اکثر بچه ها با اینکه اون ساعت کلاس داشتند و حتی بعضا کوییز داشتند تعطیل کردند تا به اکران برسند… جمعیت به قدری بود و به زور می شد بری توی سالن و نصفی از بچه ها روی زمین نشسته بودند… می دونید که خیلیه که یک دانشجوی شریفی از کوییز و امتحانش بزنه و بیاد بخاطر یک مستند توی این جمعیت…

نظر دو: سلام، “کاش تمام دانشجویانی که رویای مهاجرت در سر دارند این کار را ببینند؛ نه تنها دانشجویان بلکه تمام آنانی که آرمانشهری ساخته اند در ذهنشان از مغرب زمین”.

.

منبع: وبلاگ سوزن‌بان، ۲ خرداد ۹۱


دانلود مستند
سه شنبه ۹م خرداد ۱۳۹۱

. حجم ۳ گیگابایت: لینک مسقیم سرور یک، لینک غیرمستقیم مدیافایر حجم ۱ گیگابایت: لینک مسقیم سرور یک، لینک غیرمستقیم مدیافایر، لینک غیرمستقیم رپیدشیر حجم ۴۴۰ مگابایت: لینک مسقیم سرور یک، لینک غیرمستقیم مدیافایر، لینک غیرمستقیم رپیدشیر حجم ۲۸۰ مگابایت: لینک مسقیم … Continue reading

.

حجم ۳ گیگابایت:

لینک مسقیم سرور یک، لینک غیرمستقیم مدیافایر

حجم ۱ گیگابایت:

لینک مسقیم سرور یک، لینک غیرمستقیم مدیافایر، لینک غیرمستقیم رپیدشیر

حجم ۴۴۰ مگابایت:

لینک مسقیم سرور یک، لینک غیرمستقیم مدیافایر، لینک غیرمستقیم رپیدشیر

حجم ۲۸۰ مگابایت:

لینک مسقیم سرور یک، لینک غیرمستقیم مدیافایر، لینک غیرمستقیم رپیدشیر

.


یادداشت دوم وبلاگ خیزران
یکشنبه ۷م خرداد ۱۳۹۱

این یادداشت دوم وبلاگ خیزران است که نقدی‌ست بر مستند. یک یادداشت هم قبلا برای میراث آلبرتا نوشته بودند و یک یادداشت سومی هم دارند که همین روزها در قسمت بازتاب‌ها قرار داده خواهد شد. *** وبلاگ خیزران: – بیست … Continue reading

این یادداشت دوم وبلاگ خیزران است که نقدی‌ست بر مستند. یک یادداشت هم قبلا برای میراث آلبرتا نوشته بودند و یک یادداشت سومی هم دارند که همین روزها در قسمت بازتاب‌ها قرار داده خواهد شد.

***

وبلاگ خیزران:

- بیست دقیقه اول فیلم تا حدی منصفانه ساخته شده بود. البته من با صحبتهای مریم اسلامی تا حدی مخالف بودم. به نظر من (هر چند می تونه نظر من درست نباشه) تا حدی توی دلایلش برای رفتن به خارج عوامگرایی به خرج داد (منظورم جاهایی از صحبتهاشه که می گفت: “اونور همه به معنی واقعی nice ان” و یا حرفهای مشابهی که زد). به نظر من اگه سازنده ها می خواستن فیلم رو منصفانه تر کنن باید با بقیه بچه هایی که دلیلهای متفاوت از مریم اسلامی داشتن هم مصاحبه طولانی تر می کردن.

- بقیه فیلم که آپلود شده بود به نظرم کاملا ناامید کننده بود از این جهت که نشون می داد بچه های بسیج هنوزم که هنوزه مشی خودشون رو توی نگاه کردن به اطرافشون عوض نکردن.

- نمونه بارزی که خیلی ناراحت کننده بود قرار دادن کلیپ سوسن خانم دانشگاه آلبرتا در مقابل اردوی مناطق جنگی بود.

- این که می گم ناراحت کننده برای اینه که: ۱- اولا هیچ کدوم از این دو تا کلیپی که نشون داده شد بیانگر واقعیت درون و بیرون ایران نبود. اینو از اینجا می گم که تا جایی که من یادمه اکثر بچه های که توی اون اردوی مناطق جنگی توی فیلم نشون داده شدن بچه های عضو بسیج یا طیف نزدیک به بسیج دانشگاه شریف بودن ولی متاسفانه title اردو رو توی فیلم نوشتن اردوی دانشجویان دانشگاه شریف و یه جوری سعی کردن که طیفی که ایران می مونن رو اینطور معرفی کنن که کاملا غیرواقعگرایانه است. ۲- مهم تر از اون و اتفاقا همین چیزی که حسین شمقدری سعی کرد تا باهاش جامعه دانشجویی خارج نشین رو معرفی کنه (کلیپ سوسن خانم)، پدیده ایه که عینش توی خود دانشگاه شریف اتفاق افتاده و بچه های دانشکده صنایع شریف هم یه کلیپ سوسن خانم توی خوابگاه درست کردن که کلی هم جلب توجه کرد توی زمان خودش. تنها فرقی که وجود داشت این بود که دیگه دختر و پسر قاطی نبودن که اونم به خاطر محدودیت های خوابگاه و دانشگاه ه وگرنه مطمئن باشید مطمئن باشید که پتانسیل ساخته شدن کلیپی مشابه که دختر و پسر توش مختلط باشن کاملا توی ایران و دانشگاه شریف از دانشگاه آلبرتا بیشتره (برای حرفم دلیل هم دارم که به نظرم بدیهیه).

- پس می بینیم که یه جورایی توی این فیلم آدرس غلط به بیننده داده می شه. نه اون بسیجی هایی که توی اردوی مناطق جنگی شرکت کردن نماد بچه هایی هستن که می مونن و نه اون کسایی که توی آلبرتا کلیپ سوسن خانم رو درست کردن نماد بچه هایی که می رن.

- بچه هایی که از خارج از ایران صحبت کردن یا مثل سینا جعفرپور صرفا یه سری گزاره خبری گفتن و خونه زندگیشون رو نشون دادن یا مثل محمد رستمی یه مقایسه از مذهبی های عرب و ایرانی توی کانادا کردن که مثلا دخترای عرب ۹۰% شون حجاب دارن و ایرانیا ۹۰% شون حجاب ندارن یا مثل حمید ابراهیمی یه سری حرف کلیشه ای زدن که اینجا هم سخته زندگی و قبل اینکه بخواید بیاید فکر کنید و ….

- متاسفانه کسی از خارجنشینها دلیلهای خوب و قانع کننده ای برای خروجش از کشور نگفت و این نقص فیلم بود که این جور حرفا رو از زبون کسی پخش نکنه.

- یکی از اعصاب خورد کن ترین تیکه ها مصاحبه با دکتر نایبی بود : ایشون اول یه تیکه عفه رک صحبت کردن اومد و بعد برایی اکثریت لطف کرد نسخه پیچید و گفت: “اکثریت که می رن از روی مدگرایی ه که می رن.” و بعدم مثال در تایید حرف خودشون اوردن که اینایی هم که میان برق از روی مدگراییه که میان برق. خیلی جالبه که زمانی که ما خودمون درس آمار احتمال با این آدم داشتیم یه روز سر کلاس به ما گیر داد که شما مهندس نیستید و کار نمی کنید و بعد کلی زد تو سر PhD خوندن و گفت به چه دردیتون می خوره و بعد کلی پز شاگرد اولی خودشون در دوران لیسانس رو دادن و اینکه همزمان هفته ای ۲۰ ساعت هم کار شرکتی می کردن. اولا خیلی جای تاسف داره که آدمی که خودش سرکلاس اعتراف می کنه که برای PhD خوندن مدگرایی کرده بیاد برای بقیه هم نسخه بپیچه و بگه که اکثرا هم که PhD می خونن مد گرایی می کنن. این واقعا جای تاسف داره. دوما خیلی بیشتر جای تاسف داره که وقتی از شرکت خودش حرف می زنه کلی عفه می ذاره که ما از صفر شروع کردیم و ….! اگه به فیلم دقت کنید وقتی رقم پروژه های ۲۰ میلیاردیشون رو اعلام می کنن، میگن:” از یه جایی پروژه ۲۰ میلیاردی گرفتیم” در صورتی که این یه جایی که ایشون ازش صحبت می کنن جایی نیست جز “سپاه پاسداران”. من هیچوقت یادم نمی ره توی سمینار دانشکده برق سال ۸۸ همین آقای دکتر نایبی و فرمانده نیرو هوایی سپاه چطوری توی اختتامیه و توی سخنرانیهاشون برای همدیگه نوشابه باز می کردن. بعد به نظرم خیلی جای انتقاد داره که یه همچین شخصیتی رو به عنوان یه الگوی موفق از دانشجویی که خارج نرفته و مونده ایران به مخاطب معرفی کنن. من نمی دونم دکتر نایبی از چند در صد از پروژه هایی که توی خارج بچه ها دارن روش کار می کنن خبر دارن که فقط مثال یکی از بچه های دانشگاه جورجیا تک رو اوردن و بعدم استدلال کردن که علمی که بچه ها توی آمریکا یاد می گیرن به درد ایران نمی خوره. من همین الان می تونم کلی مثال نقض برای حرف ایشون بیارم.

- در واقع سوال اصلی ای که یه کسی مثل دکتر نایبی باید جواب بده اینه که واقعا اگه ایشون به سپاه وصل نبودن و پروژه هاشون رو از اونجا تامین نمی کردن هم انقدر می تونستن رشد کنن؟ این اتفاقیه که داره تکرار می شه متاسفانه. یعنی بچه های هم دوره ای ما که نزدیکن به طیف سپاه و موندن ایران و شرکت زدن هم پروژه های مهمی رو از سپاه یا وزارت دفاع یا بقیه ارگانهای دولتی گرفتن و خودشون رو دارن بالا می کشن که جای فکر زیادی داره.

- نه تنها طیفی که موندن و شرکت زدن بلکه حتی طیفی هم که موندن و استاد دانشگاه شدن و یا برگشتن و استاد دانشگاه شدن اکثرا به طبقه ای تعلق داشتن که بی شباهت به اونایی که موندن و شرکت زدن نیستن. منظورم اینه که کسایی بودن که از نظر حاکمیت فعلی آدمهای موجهی هستن ولو خیلی هم از نظر علمی آدمهای پر افتخاری نباشن.

- خیلی خوب می شد اگه اکثریت قشر دانشجو دکتراهای داخل رو هم نشون می دادن که همزمان هم باید درس بخونن و هم باید کار کنن تا به عنوان یه فرد ۲۵-۲۸ ساله دستشون رو جلوی باباشون دراز نکنن و اینکار انصافا خیلی سخته. یعنی اینکه هم درس بخونی و هم کار کنی قدری که زندگیت بچرخه اونم توی تهران. برای همین هم هست که واقعا (حداقل تو رشته برق که من خودم می دیدم) کارهای مهمی توی دانشگاه انجام نمی شد و مقاله ها فقط کمیت داشتن و خبری از کیفیت نبود (که خود این موضوع دلایل دیگه ای هم داره). یا مثلا خیلی خوب می شد اگه قشری رو هم نشون می دادن که فارغ التحصیل شدن اما شرکت نزدن یا مثلا استاد هم نشدن تا بچه ها ببینن که اگه بخوان بمونن چه سرنوشت هایی در انتظارشونه (مثلا کسی رو می شناسم که فوق لیسانس مهندسی کامپیوتر داره از امیرکبیر اما شغلش اپراتوری توی یه شرکت دولتیه که به کارمندا یاد بده چطور ویندوز عوض کنن و … و حقوقشم ماهی ۴۵۰ هزار تومن بیشتر نیست.)

- یه مشکل دیگه ای که مستند داشت این بود که به نظرم حداقل باید یه استاد دانشگاه که خارج درس خونده و بعد برگشته رو در کنار دکتر نایبی نشون می دادن چون آدمی مثل اون خیلی صلاحیت حرف زدن راجع به اتفاقایی که داره خارج از ایران توی جامعه های علمی می افته رو نداره و اینم به خاطر اینه که کل عمرش رو ایران بوده و جامعه آماریش از خارج رفته ها و اخبار خارج از ایران به شدت کوچیک ه. دکتر عارف یه گزیه خیلی خوب بود که متاسفانه جاشون به شدت خالی بود. یه بار با ایشون که صحبت می کردم می گفتن که اتفاقا دانشجو باید بره و باید بگیم انشالله هم که برگرده. و از این می گفتن که به خاطر این حرفشون کلی فشار سیاسی هم روشون هست برای اینکه استدلال می کنن که ایشون داره بچه ها رو به فرار از کشور تشویق می کنه. خلاصه منظورم اینه که مثل نایبی نسخه نپیچیدن که هر کی می ره مدگرایی می کنه.

- با همه ارادتی که نسبت به دکتر مشایخی دارم اما به نظرم کاش به جای گریه کردن و گفتن این جمله که “بچه های امروز نمی فهمن” از همون وقت کوتاهی که داشتن توی فیلم استفاده می کردن و سعی می کردن به بچه ها بفهمونن اون چیزایی رو که نمی فهمن. کلا به نظرم این دید از بالا داشتن خیلی پدیده خطرناکیه و قدرت تاثیرگذاری رو توی هر حوزه ای به شدت کاهش می ده.

- اسم آدمهایی که توی آخر فیلم به عنوان عوامل فیلم نشون دادن هم حجت رو حداقل به من تموم کرد که تیمی بودن که خیلی بیش از این انتظاری ازشون نمی رفته مخصوصا عوامل مشاور هنری !!

***

کامنت‌ها:

نظر اول: وقتتو با این جماعت تلف نکن! در واقع اگر به تلف کردن وقته، با کسی تلفش کن که ذره‌‌ای انصاف و اخلاق داشته باشد!

نظر دوم: {…} درباره چی باید نظر داد؟ درباره مملکتی که توش سنگ رو بستن و سگ رو آزاد گذاشتن؟ چی باید گفت… من فقط آرزو میکنم اوضاع بهتر بشه… وگرنه من یکی که عطاش رو به لقاش خواهم بخشید.

نظر سوم: سلام. خود شما بعد از درس برمیگردین ایران؟

پاسخ صاب‌بلاگ به نظر سوم: راستش برگشتن یا برنگشتن من به خیلی چیزها بستگی داره که درحال حاضر هیچ ایده ای راجع بهشون ندارم. این صادقانه ترین جوابیه که می تونم بدم :)

نظر چهارم: از طرف اهالی آلبرتا {!!!}: بیا که بی‌تو به‌جان آمدم ز غمناکی!

نظر پنجم: آقا من تازه امروز رسیدم که فیلم رو ببینم… و بعدش دوبار حرفهای تو رو خوندم… حرف که زیاد دارم ولی اول بگو این که در انتهای حرفهات گفتی “تاثیرگذاری رو توی هر حوزه ای کاهش میده” یعنی چی؟

پاسخ صاب‌بلاگ به نظر پنجم: یعنی اگه توی هر حوزه ای فکر کنی که فقط تویی که می فهمی و بقیه نمی فهمن و نمی دونن و درک نمی کنن، مسلما تو یه همچین شرایطی نمی تونی تاثیری روی مخاطبهات بذاری. برای اینکه اولین شرط تاثیرگذاری روی آدمها اینه که تو با زبون و درک خودشون باهاشون صحبت کنی نه اینکه خودت رو بالاتر از اونها بدونی و فکر کنی چیزایی هست که تو می دونی و اونا نمی دونن. این طرز فکر تو رو از مخاطبت دور می کنه و باعث میشه نتونی روشون تاثیر بذاری.

نظر ششم: آقا من یه سئوال دارم که طبعا دوستانیکه خارج دارن درس میخونن (مثل شما) میتونن جواب بدن. حرف اون بنده خدا که میگفت ایرانیا اینجا دو سوم غیر مذهبی اند درسته؟ اگه درسته چرا نمیشه اونایی سوسن خانوم بازی می کنند رو نماینده این جمعیت دونست؟ (نماینده اکثریت قطعا)

پاسخ صاب‌بلاگ به نظر ششم: این حرف که دو سوم ایرانیهای خارج غیر مذهبی اند تازه به نظرم خوشبینانست. به نظرم بیشتر از ۸۰% ایرانیهای خارج غیر مذهبی اند. اما من بازم تاکید می کنم روی حرفم که اونایی که کلیپ سوسن خانم رو توی آلبرتا درست کردن نماد و نماینده ایرانیهای خارج نشین نیستن. بلکه به نظرم نماد نسلی هستن که داخل کشور صرفا مجال انجام یه همچین کارهایی رو پیدا نکردن ولی توی خارج به این موقعیت و فرصت دست پیدا کردن. ببین منظورم اینه که من و تو خودمون دانشجو بودیم و هستیم. دیدیم و می دونیم که جو دانشگاههای کشور چطوریه. به نظر من فرق قابل توجهی بین نسبت مذهبی های تو دانشگاههای داخل و خارج ایران وجود نداره. من واقعا چیزهای زیادی خودم دیدم یا حداقل از منابع موثق و دسته اول شنیدم. چیزهایی که طبق تعریف حاکمیت ازشون به عنوان فساد تعبیر میشه. از رقص مختلط دختر ها و پسرها توی اتوبوس و زمانهای برگزاری اردوهای دانشگاه. از دیدن فیلمهای مستهجن توی سایت دانشکده، توی اردوها. از حکاکی های روی میزهای کتابخونه دانشگاه که اکثرشون عکسها و حرفهای زشت داشت… {…}

همه اینها رو گفتم که بگم اون چیزی که حاکمیت ازش به عنوان فساد یاد می کنه چیزی نیست که ایرانیهای خارج رفته بخوان باهاش شناخته بشن یا بخوان نمادش باشن. فساد توی بطن جامعه ما وجود داره فقط به صورت زیرپوستیه و خیلی فرصت ظهور هنوز پیدا نکرده به خاطر آتوریته ای که یه حکومت مذهبی توی جامعه ایران داره. توی نوشته ام هم اینو گفتم که اتفاقا ساختن کلیپ سوسن خانم، پدیده ایه که عینش توی خود دانشگاه شریف تکرار شده ولی به خاطر محدودیت های جامعه نه به صورت مختلط و توی دانشکده بلکه توی یک خوابگاه پسرونه ساخته شده. برای همین من منصفانه نمی بینم که اونایی که توی آلبرتا کلیپ سوسن خانم رو بازی کردن نماینده جمعیتی بدونیم که ایرانی اند و خارج درس می خونن بلکه منصفانه است اگه اونها رو نماینده جمعیتی بدونیم که توی ایران دارن زندگی می کنن و خیلی از تمایلاتشون فرصت بروز علنی توی جامعه رو پیدا نکرده.

 باز به نظرم داستان خیلی شبیه همون داستان فیل در خانه تاریک مثنوی مولانا ست. حسین شمقدری که این مستند رو ساخت به نظرم به جای روشن کردن چراغی که باعث بشه ما اون فیل رو بشناسیم صرفا خواست (حالا خواسته یا ناخواسته من کاری ندارم) توی تاریکی اون فیل رو به بقیه بشناسونه. به خاطر همین چون این فیل یه موجود ناشناخته است و نوری هم وجود نداره یا دستش خورده به گوش فیل و فکر کرده که فیل بادبزنه یا دستش خورده به پای فیل و فکر کرده که فیل شبیه ستونه و یا دستش خورده به خرطوم فیل و فکر کرده که این فیل شبیه ناودونه در صورتی که فیل هیچ کدوم از این سه تا نیست.

.

منبع: وبلاگ خیزران، ۱ خرداد ۹۱


کرسی های آزاد اندیشی
یکشنبه ۷م خرداد ۱۳۹۱

در مراسم رونمایی مستند در دانشگاه شریف، بعد از پخش فیلم، تقریبا دو ساعتی تریبون آزاد بود. دانشجویان و اساتید می‌آمدند و  نظرشان را در مورد فیلم و بیشتر موضوع مهاجرت نخبگان می‌گفتند و نظرات دیگران را می‌شنیدند (گزارش آن … Continue reading

در مراسم رونمایی مستند در دانشگاه شریف، بعد از پخش فیلم، تقریبا دو ساعتی تریبون آزاد بود. دانشجویان و اساتید می‌آمدند و  نظرشان را در مورد فیلم و بیشتر موضوع مهاجرت نخبگان می‌گفتند و نظرات دیگران را می‌شنیدند (گزارش آن جلسه). کمی طولانی شد، اما گفت‌وگو و مباحثه‌ی خوبی بود، تقریبا نمونه‌ی قابل توجهی از آنچه این روزها کرسی آزاد اندیشی نامیده می‌شود.

بچه‌های دانشگاه امیرکبیر، به این مدل مباحثه و گفت‌وگو علاقه‌مند بودند و همین سبب شد آن‌ها، این تجربه را، به مراتب بهتر و بیشتر تکرار کنند، که یعنی میراث آلبرتا را در ۱۲ دانشکده‌ی امیرکبیر، جدا جدا اکران کنند و در هر دانشکده هم، به مقتضای فضای همان دانشکده، در باب موضوع، جلسه‌ی گفت‌وگویی برپا کنند. انصافا هم در این گفت‌وگوها، حرف خوب و جدی و تأمل برانگیز فراوان بود، که ما خودمان در یکی از این جلسات که در دانشکده برق و مکانیک‌شان برقرار بود، بودیم و از نزدیک دیدیم و کلی هم از حرف‌هایی که زده شد یادداشت برداشتیم.

خلاصه اینکه مسئول برگزاری این ۱۲ جلسه، در این نوشته، کمی درباره‌ی موضوع توضیح داده است.

***

سایت مرجع جامع و تخصصی کرسی‌های آزاد فکری:

به همت بسیج دانشگاه امیرکبیر شروع شد: کرسی های هم زمان در ۱۲ دانشکده

نویسنده: علیرضا حدادی، مسئول نقش آفرینی عمومی بسیج دانشگاه امیرکبیر

در جلسات شورای نقش آفرینی دفتر مرکزی دانشگاه امیرکبیر، بنابر این شد که مستند «میراث آلبرتا» که موضوعش «فرار مغزها و Apply کردن» است را به چند دلیل بصورت دانشکده ای اکران کنیم.

دلایل:

از چندی پیش به دنبال راه اندازی کرسی های دانشکده ای هستیم. به دلیل حساسیت های خاصی که انتخاب موضوع کرسی و مدیریت جلسه دارد، بهترین موضوع برای شروع در دانشکده، بحث های علمی است. البته نه چندان تخصصی، بلکه دقیقا مثل موضوع مذکور.

از آنجا که بحث در زمینه Apply کردن در رشته های مختلف، نسبت به قدرت علمی کشور در آن زمینه، امکانات و… تفاوت می کند و ممکن است بحث در بعضی دانشکده ها به جای «رفتن یا نرفتن» حول «رفتن و برگشتن» و «شاگردی آنان را کردن و بعد استاد آن ها شدن» و… در بگیرد، بهتر است درهر دانشکده متناسب با فضای واقعی رشته در این مورد صحبت شود.

مخاطب این بحث، بیشتر دانشجویان کارشناسی ارشد و دکتری می باشند تا کارشناسی. بنابراین در هر دانشکده جمعیت بیشتری از این دوستان را میتوان مخاطب چنین جلسه ای قرار داد.

اگر این کرسی در صحن برگزار می شد، حداکثر ۲۰۰ نفر از این مستند دیدن می کردند و کمی بیشتر با بحث درگیر می شدند. اما در هر دانشکده با میانگین ۷۰ نفر، محاسبه کنید چند نفر در جلسه شرکت می کنند؟! اضافه کنید بر این جمعیت ، کسانی که از مطالب نشریه استفاده می کنند، که اگر در جلسه هم حاضر نشوند، بالاخره با موضوع در گیر شده اند. تابلوی بسیج دانشکده را هم مخاطبین دیگری بازدید می کنند، دعوت نامه های اساتید هم که متنش غوغاست و …

لازم است که بسیج دانشکده ها وارد بحث برنامه های آمفی تئاتری سنگین بشوند، تا فضای دانشکده ها را تحت تاثیر قرار دهند و این خود از بهترین انواع امر به معروف و بهترین ابزار برای شناساندن بسیج دانشکده و شفاف سازی برخی شبهات ناجوامردانه راجع به بسیج و بالتبع جذب و… خواهد بود.

برای شروع کار و بازخورد گرفتن در دو دانشکده (ریاضی و هوافضا) اکران آزمایشی داشتیم، و البته در یکی از آنها (هوافضا) کرسی هم برگزار شد. حاضرین: ریاضی:۱۰۰نفر ، هوافضا:۸۰ نفر.

درحال حاضر از ۱۵ دانشکده ی موجود، حدود ۱۲ دانشکده اعلام آمادگی کرده اند که این “کرسی-اکران” را برگزار کنند، که به جز دو دانشکده ی مذکور، یک دانشکده می ماند، که آن هم مشکلات جدی در فضای دانشکده دارد، که ان شاء الله به زودی زود حل شود.

انجام این کار، سختی های خاص خودش را دارد، ان شاء الله دغدغه مندان مسائل فرهنگی تا جایی که می توانند کمک کنند، و البته دعای خیرشان را برای به سرانجام رسیدن خوب این برنامه فراموش نکنند.


یادداشت وبلاگ زمزمه بهار
یکشنبه ۷م خرداد ۱۳۹۱

وبلاگ زمزمه بهار: این زمزمه توو گوشمه، فردا پر از آزادی یه… . “+ آقای رییس جمهور! من دانشجوی دانشگاه شریفم. – بارک الله :O + 5شنبه ی گذشته یکی از بچه های دانشگاه ما، رشته ی ارشد فیزیک خودکشی … Continue reading

وبلاگ زمزمه بهار:

این زمزمه توو گوشمه، فردا پر از آزادی یه…

.

“+ آقای رییس جمهور! من دانشجوی دانشگاه شریفم.

- بارک الله :O

+ 5شنبه ی گذشته یکی از بچه های دانشگاه ما، رشته ی ارشد فیزیک خودکشی کرد.

- برای چی؟ انسان مگه خودکشی میکنه؟ :O

+ چرا باید اینجوری باشه؟

- چرا ازمن میپرسی؟ از اونی بپرس که خودش رو کشته.

+ وضع بچه ها رو میخوام بدونین، اکثر بچه های ما یا میرن امریکا، یا کانادا…

- نه اکثر نمیرن…اکثرن نمیرن.

+ بچه های نخبمون اونورن…

- خب آزاااااااادن انتخاب کنن، اشــــــــــــــــکالی داره؟:O

+ نه، اشکال نداره :(

- میشه واقعا محدود کنیم انسان ها رو؟”

.

دیالوگ احتمالی دانشجوئه توو دلش: من اشتباه کردم، یعنی راستشو بگم غلط کردم اصلا:|

.

منبع: وبلاگ زمزمه بهار


یادداشت فروم سینما سنتر
یکشنبه ۷م خرداد ۱۳۹۱

نویسنده‌ی این یادداشت اول چند خطی راجع به دانشگاه آلبرتا نوشته است، بعد آن هم چند سوال در باب مهاجرت نخبگان پرسیده است. فروم سینما سنتر: دانشگاه آلبرتا، در شهر ادمونتونو در حاشیه جنوبی رود ساسکاچوان شمالی قرار دارد و … Continue reading

نویسنده‌ی این یادداشت اول چند خطی راجع به دانشگاه آلبرتا نوشته است، بعد آن هم چند سوال در باب مهاجرت نخبگان پرسیده است.

فروم سینما سنتر:

دانشگاه آلبرتا، در شهر ادمونتونو در حاشیه جنوبی رود ساسکاچوان شمالی قرار دارد و در سال ۲۰۰۸ میلادی صدمین سال تاسیس خود را جشن می‌گیرد.

یکی از بهترین گزینه های دانشجویان که قصد ادامه تحصیل دارند.

در این دانشگاه بیش از ۳۵۰۰۰ دانشجو در ۲۰۰ رشته تحصیلی لیسانس و ۱۷۰ رشته فوق لیسانس و دکترا مشغول به تحصیل هستند. دانشگاه آلبرتا میزبان حدود ۲۰۰۰ دانشجوی خارجی از ۱۰۰ کشور دنیا است که دانشجویان ایرانی پس از دانشجویان چینی و هندی بیشترین سهم را به خود اختصاص داده‌اند. این دانشگاه در رتبه بندی‌های مختلف همواره یکی از ۵ دانشگاه پیشتاز کانادا بوده است.

با بیش از ۴۰۰ آزمایشگاه تحقیقاتی و به یمن سرمایه گذاریهای کلان دولتی و خصوصی، دانشگاه آلبرتا یکی از طلایه داران تحقیقات در کانادا است. حجم سرمایه گذاری خارجی برای تحقیقات در این دانشگاه در سال ۲۰۰۴ بالغ بر ۴۱۵ میلیون دلار کانادا می‌شود. در حال حاضر مرکز ملی تحقیقات نانوتکنولوژی کانادا با بودجه ۵۲ میلیون دلاری در این دانشگاه در حال تاسیس است که در سال ۲۰۰۶ به بهره برداری می‌رسد. کتابخانه دانشگاه آلبرتا نیز با بیش از ۶ میلیون کتاب و اشتراک الکترونیکی ۱۳۰۰۰نشریه، بیشترین سرانه کتاب برای هر دانشجو را در بین دانشگاه‌های کانادا داراست.

***

اما در این دانشگاه چه میراثی نهان است؟ چند درصد دانشچویان این دانشگاه نخبه های ایرانی اند؟

به چه قیمتی دانشجویان ما به آلبرتا میروند؟

چرا نخبه کشور به این نتیجه میرسد که “واقعا دیدم فایده نداره، خوندن درس اینجا” ؟

چرا خانواده دانشجو اینقدر با شوق و ذوق فرزند خود را، در فرودگاه، به خارج بدرقه میکنند وقتی میدانند که دیگر برنمیگردد؟

چرا دانشجویان ما در دانشگاه های مختلف داخلی خودکشی میکنند؟

به خاطر بار زیاد درس؟ به خاطر ناامیدی؟ به خاطر رسیدن به نقطه ای از لحاظ فکری و روحی که تا اینجا چقدر تلاش کرده اند و در آینده قرار است چه کاره شوند؟

در دانشگاه های خارج چه چیزی به دانشجو یاد داده میشود که در داخل نمیتوان یاد داد؟

چه چیزی به او نشان داده میشود که به قیمت ندیدن خانواده و دوری از خاک خود، حاضر به رفتن و فرار میشود؟

تا به حال این سوال ها را از خود پرسیده اید؟

تا به حال سیاست مداری به این فکر افتاده که به این مسائل رسیدگی کند؟

بار گناه کشته شدن این همه نخبه و یا دانشجو را چه کسی به دوش میکشد؟

چند هزار دانشجو در دانشگاه های آمریکا و کانادا حضور دارند و چند نفر آنها به ایران بازگشته اند؟

اینها سوالاتی است که جواب آنها را در این مستند که ساخته دست خود داشنجویان دانشگاه شریف است، پیدا خواهید کرد.

.

منبع: فروم سینما سنتر


یادداشت وبلاگ مکانیک اراک
شنبه ۶م خرداد ۱۳۹۱

میراث آلبرتا در دانشگاه اراک اکران شده و بچه‌های مکانیک ۹۰ در وبلاگشان، حال و هوای برنامه را شرح داده‌اند. در قسمت کامنت‌های همان وبلاگ هم کمی مباحثه صورت گرفته در خصوص موضوع که خودتان بروید نگاه کنید! *** وبلاگ … Continue reading

میراث آلبرتا در دانشگاه اراک اکران شده و بچه‌های مکانیک ۹۰ در وبلاگشان، حال و هوای برنامه را شرح داده‌اند. در قسمت کامنت‌های همان وبلاگ هم کمی مباحثه صورت گرفته در خصوص موضوع که خودتان بروید نگاه کنید!

***

وبلاگ مکانیک اراک:

در آن نگاه های پر از هیجان دانشجویان می شد بسیاری از رازها را دریافت…

هنگامی که با شوقی وصف ناشدنی به سمت سالن می آمدند تا شاهد مستندی باشند که چند روزی بود از متفاوت بودن آن شنیده بودند…

گروه گروه با دوستان خود وارد سالن می شدند…

پخش مستند آغاز می شود…تمام صندلی ها اشغال می شوند…بسیاری ایستاده مشغول تماشای پرده نمایش می شوند..

از همان ابتدای مستند می شد تفاوت و هیجان و ملموس بودن صحنه ها و گفته ها را احساس کرد…

گفته های دختر جوان در مورد آنور آبی ها و اخلاقیات و لبخندهای همیشه بر لبشان…و به قول خودش نایس بودنشان…

گفته های پسر جوان در مورد امکانات و تفریحات و آزادی های موجود…شور و شوق فراوانی را در وجود تماشاگران نشانده بود…

هنگامی که مستند به اوج سکانس های خود نزدیک میشد و همه را مجذوب و مغروق خود کرده بود…

بدرقه آن پسر و آخرین دیدارهایش با خانواده…در آغوش کشیدن گرم پسر توسط مادر…بیانگر اوج احساسات و عواطف انسانی…

گفته های بزرگان وتلاشگران و نمایش صحنه هایی مربوط به شهدا و طبیعت کشور شاید حس وطن دوستی خفته را در بسیاری از افراد بیدار کرد…

شنیدن موسیقی هایی که شاید هیچگاه در اکران های عمومی شنیده نمی شد حاضرین را به وجد آورده بود…

هیجان عمیقی در بینندگان القا شده بود…

در آخر نیز صدایی می گفت “باز هم رفتن به نفع ماست”

و عبارت ادامه دارد… دلگرمی خاصی به همگان بخشید…

.

منبع: وبلاگ مکانیک اراک، ۲۷ اردیبهشت ۹۱


یادداشت وبلاگ خانه ای در خورد فیل
جمعه ۵م خرداد ۱۳۹۱

جناب عالیجناب، نویسنده‌ی وبلاگ خانه‌ای در خورد فیل، به رسم مألوف وبلاگ نویسان سلف(!)، یک دسته نوشته دارند با عنوان «در خورد فیل»، که گویا در این دسته نوشته یکی از موضوعات مورد اشاره بحث‌های مربوط به مهاجرت است. در … Continue reading

جناب عالیجناب، نویسنده‌ی وبلاگ خانه‌ای در خورد فیل، به رسم مألوف وبلاگ نویسان سلف(!)، یک دسته نوشته دارند با عنوان «در خورد فیل»، که گویا در این دسته نوشته یکی از موضوعات مورد اشاره بحث‌های مربوط به مهاجرت است. در یکی از این پست‌ها، به مستند میراث آلبرتا اشاره کرده‌اند، که فقط تاریخ نوشته عجیب سوال برانگیز است.

***

وبلاگ خانه‌ای در خورد فیل:

میراث آلبرتا را ول کن. من از مملکت ام شکایتی ندارم. آدمی که دنبال زنده گی دنیوی باشد همان بهتر که در اون خاک نباشد. چه می فهمند این جماعت نیم روشنفکر نیم تحصیلکرده ی از خودراضی که میلی متر به میلی متر آن سرزمین مدیون خون بهترین فرزندان جمهوری اسلامی عزیز بوده ست.

.

منبع: وبلاگ خانه‌ای در خورد فیل، ۱۵ دی ۹۰

***

یک مطلب دیگر از همین وبلاگ:

جهت ملاحظه ی دوستانی که روزشماری می کنند که کی وقت مصاحبه شان برای قسم خوردن به قانون اساسی کانادا می رسد. کانادایی که روز ملکه انگلستان دارد اما روز نخست وزیر ندارد..

باری به هر حال شما خوش باشید که این جا همه چیز خوب است …

.

منبع: وبلاگ خانه‌ای در خورد فیل، ۱ خرداد ۹۱


یادداشت وبلاگ بوم من
جمعه ۵م خرداد ۱۳۹۱

نویسنده‌ی محترم وبلاگ بوم من، میراث را که دیده‌اند، یاد یکسری خاطره‌ی قدیمی(!) افتاده‌اند، کنارش هم چند نکته‌ای در خصوص مهاجرت نوشته‌اند و آخرش هم یک سوال دقیق دراین‌باره پرسیده‌اند. *** وبلاگ بوم من: با این فیلم میراث آلبرتا بسی … Continue reading

نویسنده‌ی محترم وبلاگ بوم من، میراث را که دیده‌اند، یاد یکسری خاطره‌ی قدیمی(!) افتاده‌اند، کنارش هم چند نکته‌ای در خصوص مهاجرت نوشته‌اند و آخرش هم یک سوال دقیق دراین‌باره پرسیده‌اند.

***

وبلاگ بوم من:

با این فیلم میراث آلبرتا بسی خاطره زنده شد!

یادش به خیر در همه ی آن هیجانات بعد از تدفین شهدا ما دو تن به شیوه ی خودمان عاشقی کردیم (عاشقی کردن به شیوه ی ما دو تن یعنی وقتی در یه راهرو هم گیر می کردیم سرمان را می انداختیم پایین که یعنی ما همدیگر را ندیدیم ! یعنی به نحو تابلویی من نمی گذاشتم کسی اسم مهربان همسر را جلوی من بیاورد (با اینکه کم هم غیبت رجال را نمی کردیم !!!) یادش به خیر الان که فکر می کنم می بینم خیلی تابلو بودم !!!)

خدایی من که از این فیلم سر در نیاوردم! البته دکتر نایبی ش رو فهمیدم چون الحمدلله باهاشون یک درسی داشتم که اسمش هم یادم نمی اد (اندازه گیری یا یک چیزی تو همین مایه ها !!! ) روزهای سه شنبه اش درس می داد روزهای یک شنبه اش از این صحبت ها می کرد مفصل !!!! البته احتمال داره این نفهمیدن به آی کیو ی پایین ما مربوط باشه ! فقط یادمه سمیه ی دو رشته ای شاگرد اول! که تا اخرش پای تصمیم موندن وایساده بود قبل از اینکه بره فرصت مطالعاتی بهم گفت “اگر می دونستم مملکت قراره به این نقطه برسه نمی موندم “.

نمی دونم چرا تو این فیلم از یکی دو گروه اصلا خبری نیست ….

بعد هم این سوال برای من به شدت پیش می آد که در ایران برای تو این احتمال بیشتر وجود داره بتونی مطلوب خودت زندگی کنی یا در خارج از ایران ـمستقل از اینکه این مطلوب چیست؟ـ سواله دیگه پیش می آد !!!

.

منبع: وبلاگ بوم من، ۲۵ اردیبهشت ۹۱


ملموس و دست یافتنی
جمعه ۵م خرداد ۱۳۹۱

نویسنده‌ی محترم این متن، کمی راجع به گذشته‌ی خودشان نوشته‌اند و چگونه درس خواندن خودشان و دوستانشان، و اینکه نگاهشان به درس و دانشگاه، چگونه تغییر کرده است. و نوشته‌اند در باب هدف و مقصدی که در زندگی باید به … Continue reading

نویسنده‌ی محترم این متن، کمی راجع به گذشته‌ی خودشان نوشته‌اند و چگونه درس خواندن خودشان و دوستانشان، و اینکه نگاهشان به درس و دانشگاه، چگونه تغییر کرده است. و نوشته‌اند در باب هدف و مقصدی که در زندگی باید به دنبال آن باشند و الخ. بعدترش این را هم نوشته‌اند که وقتی مستند را دیده‌اند، یاد همان فکرهای قدیمی خودشان افتاده‌اند و…

***

وبلاگ قصه‌ی سادگی گم شده‌مون:

اول: یادمه سوم دبیرستان که بودیم و برای المپیاد می خوندیم همدیگه رو دلاور صدا می زدیم.شوخی شوخی درس خوندمونو یه جور جنگ می دونستیم.البته جنگ با خود درسا! به این صورت که هر درسی با خونده شدن شکست داده می شد!بعد از المپیاد و تو گیر و دار امتحانای میان ترم و ترم مدرسه ام این حالتو داشتیم(یا شاید فقط داشتم!).وقتی ۱۰ صفحه مونده بود اس ام اس می زدیم که آره ۱۰ هزار نفر دیگه هنوز موندن و دارن مقاومت می کنن.اینارم بکشیم کار تمومه!پیروز می شیم!ساعت دو نصفه شب اس ام اس می زدیم که نیروی کمکی نمی خوای؟همین بهمون(یا شاید فقط به من!)یه جور انگیزه می داد برای درس خوندن.اون موقعا فکر می کردم دلیل موثر بودن این بازیا اینه که هیجان ماجرا رو زیاد می کنه و هر چی هیجانمون بیشتر می شه بهتر می تونیم درس بخونیم.البته الانم قبول دارم فکر اون موقعمو.یه جورایی جو می دادیم به خودمون برا درس خوندن.ولی الان به یه نتیجه ی دیگه ام رسیدم.اون بازی فقط هیجان نمی داد بهمون.در واقع یه جور هدف می داد.یه جور ماموریت.که من موظف بودم به بهترین نحو به انجام برسونمش.اون قدر که پیروزی توی یه جنگ هدف ملموس و انگیزه دهنده ای بود,نمره ی خوب و حتی قبول شدن تو مرحله دوم المپیاد نبود.

دوم: همون طور که قبلا به کرات ذکر شده من اصولا موجود بسی خیال پردازی تشریف دارم.یکی از اجزای این خیال پردازی داستانایی ان که الان فکر کنم ۹ سالی می شه همیشه یکیشونو تو ذهنم دارم.یعنی مثلا با دیدن یه فیلم با خوندن یه کتاب یا بعضی وقتام همینطوری یه ایده ای به ذهنم می رسه و شروع می کنم حول و حوشش داستان می سازم.معمولا خودمو شخصیت اول این داستان قرار می دم و تا جایی که جا داشته باشه یا خستم کنه رو جزئیاتش فکر می کنم.مثل یه فیلم صحنه هاشو تصور می کنم و دیالوگاشو می سازم.و بعد ازین که کامل شد رهاش می کنم!و منتظر ایده ی بعدی می مونم!آخرین داستانی که اینطوری ساختمش بد جوری فکرمو مشغول کرد.یعنی یهو دیدم به شدت دلم می خواد این داستان واقعیت داشته باشه و واقعا همچین اتفاقایی بیفته تو زندگیم.بعد فکر کردم به اینکه برای اینکه شرایط تحقق این ماجرا رو داشته باشم باید چی کار کنم؟دیدم اول از همه یه سری چیزا هستن که باید یاد بگیرم.در واقع یه سری تواناییا که برای انجام ماموریت خیال پردازی شده توی اون داستان لازمه!و بعد دیدم بعضی ازین تواناییا در واقع چیزایی ان که من به صورت منفرد اصلا هیچ علاقه ای به یادگیریشون ندارم!و البته اکثرشون مثل رشته ی تحصیلیم و ورزشای مورد علاقم و کلی چیزای دیگه هم هستن که همین جوری ام دوسشون دارم.ولی صرف دوست داشتن به آدم انرژی کافی نمی ده برای دنبال یه چیزی رفتن و یاد گرفتنش.در واقع آدم به یه هدف بزرگ مثل به انجام رسوندن یه ماموریت نیاز داره تا بتونه این همه وقت بذاره و از یه سری تفریحاتش بزنه و زیر بار یه سری سختیا بره و مثلا درس بخونه یا یه چیز خاصیو یاد بگیره.و این ماموریت خیالی یه دفعه به من کلی انگیزه داد برای یاد گرفتن حتی چیزی مثل زبان انگلیسی که در حالت عادی اصلا ازش خوشم نمیاد!

سوم: دبیرستانی که بودم البته تا قبل از سال سوم خیلی به معماری علاقه داشتم.تقریبا برام مسجل بود که می خوام تو دانشگاه معماری بخونم.ولی بعد تر توی فکر کردنام به آینده کم کم یه برنامه ای تو ذهنم شکل گرفت که معماری خوندن هیچ جای این برنامه نبود.هر چند معماری رو دوست داشتم ولی رشته ای نبود که راضیم کنه و کمک کنه به تحقق برنامه هام.این ماجرا زمانی رخ داد که کم کم داشتم به برق علاقمند می شدم و یه دفعه دیدم این همون رشته ایه که لازمش دارم!یعنی نگاهم این بود که من با برق خوندن و خصوصا گرایش الکترونیک خوندن می تونم تو راه رسیدن به هدفام قدم بردارم.همین باعث شد که علی رغم رتبه ی افتضاح کنکورم(که دقیقا بر اثر اشتباهات استراتژیک همیشگیم رخ داد!)موقع انتخاب رشته فقط برق-الکترونیک بزنم.چون تنها رشته ای بود که با سنجیدن همه ی جوانبش به این نتیجه رسیده بودم که می خوامش!

چهارم: خیلیا رو دیدم که هدف مشخصی ندارن از درس خوندن.خودم با چشای خودم کسی رو دیدم که می گفت اومده دانشگاه چون کار دیگه ای نبوده که بکنه.چون همه می رن.و خیلیا که اهداف مشخص و روشن دارن.مثلا طرف داره درس می خونه که نمره هاش خوب بشه که بعد بتونه اپلای کنه و بره اون ور.یااومده دانشگاه تا مدرک بگیره و بعد بره سر کار.یا ام فقط مدرک بگیره!بعضیام هستن که عادت دارن درس بخونن!یعنی اگه درس نخونن فک می کنن یه چیزیشون کمه و خلاصه رو حساب همین عادت اتفاقا خیای راحت تر از بقیه ی گروه ها می تونن درس بخونن.و بعضیام هستن که اهداف متعالی ای مثل رضای خدا و خدمت به مملکت و کمک به پیشرفت حکومت شیعه و مفید بودن موقع ظهور و این جور چیزا دارن حتی.کار آماری نکردم که بدونم هدف بیشتر دانشجوا چیه.ولی هدف خودمو که می دونم.هدفی که شاید بشه جزو همون اهداف متعالی دسته بندیش کرد و برنامه ای ام که برای رسیدن بهش تو ذهنم دارم از نظر بیشتر کسایی که شنیدنش زیادی ایده آل و رویا ماننده!

پنجم: دیروز توی دانشگاه مستند میراث آلبرتا رو دیدم.فارغ از مفهموم اصلی ای که فیلم می خواست منتقل کنه من با توجه به پیش زمینه های ذهنیم یه سری چیزایی ازش گرفتم باعث شد الان بیام و این چیزا رو بنویسم.یه بخشی از فیلم با یکی از اساتید برق دانشگاه شریف صحبت می کردن.که به خاطر اهدافش(به نظر خوب بود تو فیلم در مورد هدفشونم ازشون سوال می کردن!می تونست خیلی مفید باشه!)مونده بود ایران و الان یه شرکت بزرگ و موفق داشت.شرکتی که کارشو دقیقا از صفر شروع کرده بود و حالا داشت روی یک پروژه ی بیست(یا دو؟ یادم نیس!)میلیارد تومنی کار می کرد.و همین مصاحبه ی کوتاه منو امیدوار کرد.که برنامم برای رسیدن به اهدافم خیلی ام رویایی و دور از دسترس نیست.ممکنه.تا حالا بودن کسایی که تو همین ایران تا یه جاهایی ازین مسیرو رفتن…و همین یه دفعه هدفمو خیلی دست یافتنی تر و ملموس تر کرد و انگیزه ناک تر شدم!یه بخش دیگه ای از فیلم که مربوط به اردوی جنوب بود یه دانشجویی حرفای خوبی می زد.چیزایی که قبلا ام توی ذهنم بود ولی نه در قالب کلمات.و اینکه همونا رو به صورت کلماتی توی فضای تاریک سالن و تحت تاثیر فیلم بشنوم خیلی روم اثر گذاشت.یادم انداخت که من برای انجام یه ماموریتی اینجام.یه کاری دارم که باید به انجام برسونمش و خوب درس خوندن و چیز یاد گرفتن یه قدم مهم از به انجام رسوندن اون ماموریته.یاد پارسال افتادم که چه قدر سخت بود برام دوری از خانواده(الانم هست)و گریه که می کردم مامانم می گفت به هدفت فکر کن.یه دفعه خودمو دیدم که دو ساله دارم میام دانشگاه و با وجود اینکه اینقدر رشتمو دوست دارم و حتی هدف مهمی ام برای خودم دارم هنوز هیچی یاد نگرفتم.تمرینا رو از رو بقیه بچه ها و حل المسائل کپ می زنم.نمره های به شدت سینوسی ای تو امتحانا میارم.و به درسایی که خوندم که فکر می کنم می بینم الان هیچی بلد نیستم!در حالی که اولش قرار نبود این طور باشه.من یه هدف بزرگی داشتم(دارم!)که قرار بود همه ی تلاشمو براش بکنم.آتیش زیر خاکستری بودم که می خواستم شعله بکشم.یه قدم برای رسیدن به اون هدف درسم بود.و حالا من نه درست درس خوندم نه حتی قدم های دیگه ی لازم برای اون هدفو برداشتم.هنوز حتی یه ذره آدم تر نشدم…

ششم: برداشتن قدمای بزرگ هدفای بزرگ لازم داره.ولی لزوما هدفای بزرگ تضمین نمی کنن که آدم بتونه قدمای کوچیک برداره!یعنی اصل دور شدن از خونه و خونواده و دانشگاه رفتن قدمی بود که اگه هدفم یه ذره کوچیک تر بود حاضر نبودم برش دارم.ولی حالا همون هدف خیلی خیلی بزرگ باعث نمی شه من دانشجوی خوبی باشم!باعث نمی شه تمرینامو خودم حل کنم.باعث نمی شه به جز شب امتحان وقت دیگه ای ام درس بخونم.و اینا دقیقا اشتباهات استراتژیکی ان که مطمئنم چند سال بعد به شدت چوبشونو می خورم.همون طور که چوب اشتباهات قبل از کنکورمو خوردم.اون هدف مثلا بزرگ منو انداخته تو مسیر.ولی حالا برای جلو رفتن یه چیز دیگه ای لازمه.یه چیزی مثل همون بازیای دوران دبیرستان.هدفای ملموس و دست یافتنی و نزدیک.

هفتم: همیشه پای ماموریت در میون نیست.یه وقتایی وظیفه ست.خدا به من نوعی فلان استعدادو داده.بیخود که نداده.یه هدفی در میون بوده.حالا من وظیفه دارم اون استعدادو شکوفا کنم.وظیفه دارم در حد توانم تو مسیری که استعدادشو بهم داده جلو برم.قراره حساب پس بدم به خاطرش.اگه کم بذارم اون دنیا چی دارم که بگم؟که حوصله شو نداشتم؟حسش نبود؟اون وقت خدا چپ چپ نگام می کنه و من آب می شم می رم تو زمین(نمی دونم البته تو اون دنیا ام می شه آب شد رفت تو زمین؟).این در مورد هر استعدادی صادقه.تقریبا هر چیزی.ولی در مورد درس خوندن یه چیز دیگه ام هست.اینکه این مملکت چه قدر از اول تا حالا هزینه ی تحصیل منو داده.از اون مدرسه ی ابتدایی غیر انتفاعی حتی بگیر و بیا تا راهنمایی و دبیرستان نیمه دولتی و بعدم دانشگاه دولتی.مخصوصا دانشگاه.ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بودن که من برم بشینم درس بخونم!حالا اگه این کارو درست انجام ندم,اگه تهشو در نیارم,این هزینه ای که برام شده حلالم نیست.بازم باید اون دنیا جواب پس بدم براش.حروم خوری که فقط به از دیوار مردم بالا رفتن نیس…

هشتم: تازگی حافظه م قوی شده در حد فضا!دیشب تا یه جاهایی ازین مطلبو نوشتم و حالا که اومدم تکمیلش کنم می بینم یادم نیست که اصلا برای چی شروع کردم به نوشتنش!یعنی اصلا یادم نمیاد چی می خواستم بگم!در این حد یعنی!الان شده ۷ تا پاراگراف که بعید می دونم منظور دیشبمو برسونه.چون حتی خودمم با خوندنشون یادم نیومد چی می خواستم بگم آخرش!

نهم: بادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ اَنْ تَکُونَ غُصَّةً؛فرصت را غنیمت شمار پیش از آن که اندوهى گلوگیر شود.امام علی(ع).نهج البلاغه: ن ۳۱، ص ۹۳۱

دهم: اگر اخلاص در کار نباشد، ناچار دست تصرف ابلیس به کار خواهد بود و با قدم ابلیس و نفس- که قدم خودخواهی و خودبینی است- هیچ معرفتی حاصل نشود…

امام خمینی (قدس سره)

 .

منبع: وبلاگ قصه‌ی سادگی گم شده‌مون، ۲۵ اردیبهشت ۹۱


۱۲ اردیبهشت در دانشگاه شریف چه گذشت؟
پنجشنبه ۴م خرداد ۱۳۹۱

این تقریبا یک گزارش کامل از مراسم رونمایی مستند در دانشگاه شریف است. یک ویدئوی ۲۰ دقیقه‌ای که از آماده کردن سالن تریبت بدنی برای مراسم رونمایی آغاز می‌شود، بعد شروع برنامه و پخش فیلم، بعد از آن صحبت‌های نادر … Continue reading

این تقریبا یک گزارش کامل از مراسم رونمایی مستند در دانشگاه شریف است. یک ویدئوی ۲۰ دقیقه‌ای که از آماده کردن سالن تریبت بدنی برای مراسم رونمایی آغاز می‌شود، بعد شروع برنامه و پخش فیلم، بعد از آن صحبت‌های نادر طالب‌زاده و تیم سازنده‌ی مستند، و بعدش هم تریبون آزاد دانشجویان و اساتید، که در مورد فیلم و کلا موضوع مهاجرت نخبگان، تقریبا دو ساعتی بحث کردند و نظرشان را گفتند. آخرش هم چندتا مصاحبه از دانشجویانی که در مراسم حضور داشتند.

.

دانلود گزارش مراسم رونمایی (حجم ۸۰ مگابایت)


یادداشت وبلاگ نئو
دوشنبه ۱م خرداد ۱۳۹۱

وبلاگ نئو: مستند میراث البرتا رو دیدم. کلا بحث نقد رو کنسل می کنم (بنظر حقیر بهترین ساخته ی گروه سازنده، کماکان یزدان تفنگ ندارد می باشد). حالا بیخیال. در مورد این مستند، خطابه ای به نخبه خانم !! مستند … Continue reading

وبلاگ نئو:

مستند میراث البرتا رو دیدم. کلا بحث نقد رو کنسل می کنم (بنظر حقیر بهترین ساخته ی گروه سازنده، کماکان یزدان تفنگ ندارد می باشد). حالا بیخیال.

در مورد این مستند، خطابه ای به نخبه خانم !! مستند دارم در پاسخ به اینکه چقدر خارجی ها بخصوص امریکایی ها و کانادایی ها خوش برخورد و ” به معنای واقعی کلمه نااااااااااااااااااااااااایس اند”:

فقط شما و داداشتون رفتید خارج؟ نه؟ فقط شما میدونید؟ فقط شما دیدید؟ فقط شما مسی؟ بقیه استاد اسدی؟ ی چیزی بگید که تابلو نشه دارید دورهم مزخرف میگید !! زمان ناصرالدین شاه هم نیست، خارج رفتن هم خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی !! خز شده دیگه. اره، بقیه هم رفتند و دیدند، فقط شما و دادشتون نبودید. اتفاقا نه اونلی خیلی نایس نیستند، اما السو درهم اند، مثل اینجا، یکی ی روز عصبانیه، یکی خوشحال، اینطور نیست که همه لبخند بزنن !!!. اتفاقا کسانی که رفتند اروپا امریکا می دونند که ادم ها دو دسته اند: یکی ادم های عقده ای و بی ظرفیتی که می رند خارج از کشور و عنان از دست میدند و چَرت و پَرت(یاد ناظم دبیرستان ما گلباران) میگند و دسته ی دوم کسانی که جنبه دارند، یعنی عقده ای نیستند. البته ادم ها به ۲ دسته ی دیگه هم تقسیم می شند: یکی اونایی که وقتی پینگ پنگ بازی می کنند، دستشون عرق نمیکنه، یکی اونایی که دستشون عرق می کنه :)

ایشون که برای مخاطب اندازه گاو هم شعور قایل نشدند، اما قشنگ بود کار تدوین گر مستند که نشون داد عمق نگاه یک نخبه خانم !! چه مقدار اندازه است.

نکته ی دوم راجع به بحث وزارت علوم و اینکه ۴ نفر بودید و ۳ تا محجبه و طرف کار اون محجبه هارو راه انداخته و کار شمارو چون حجاب مناسبی نداشتید راه ننداخته !!

اینم باز توهم است. متاسقانه متاسفانه در حال حاضر دیگه کمتر از این غیرت ها دیده می شه اما اگر واقعیت داره، حقا من تِشَکر می کنم از اون اقا، بخاطر اینکه به شما گفته حجاب ات رو درست کن. خیلی هم کاره خوبی کرده. راست میگه، حجابت رو درست کن. اصلا این چه وضعشه؟!! والااا. خوش اومدی، ناییییییش باشید باهم.

.

منبع: وبلاگ نئو، ۲۵ اردیبهشت ۹۱


یادداشت وبلاگ رهرو
دوشنبه ۱م خرداد ۱۳۹۱

وبلاگ رهرو: اگر آن کلیپ مزخرف رو عده ای در دانشگاه آلبرتا ساختن، دلیل نمیشه نام اون مستند رو بذارن “میراث آلبرتا” ! اگه اون کلیپ رو نشون دادن، جلسات هفتگی قرآن رو هم باید نشون بدن؛ جلسات هفتگی نهج … Continue reading

وبلاگ رهرو:

اگر آن کلیپ مزخرف رو عده ای در دانشگاه آلبرتا ساختن، دلیل نمیشه نام اون مستند رو بذارن “میراث آلبرتا” !

اگه اون کلیپ رو نشون دادن، جلسات هفتگی قرآن رو هم باید نشون بدن؛ جلسات هفتگی نهج البلاغه رو هم باید نشون میدادن؛ مراسمات مذهبی و فرهنگی رو هم باید نشون میدادن.

اصلاً اگر به قول خودشون از “فرار مغزها” حرفی میزنند، از بازگشت برخی از اونها، از موانع بازگشتشون و راهکارهای بازگشتشون هم باید حرف میزدند.

***

کامنت‌ها:

نظر یک: می شه بی زحمت لینک آن کلیپ مزخرف رو بذارین ما هم ببینیمش؟! با تشکر!

پاسخ صاب‌بلاگ به نظر یک: تو اینترنت که هستش! خط قرمزه ها!

نظر دو: صف جلوی سفارت انگلیسش که خیلی خووووب بود! من دو قسمت از ۵ قسمت این مستند رو دیدم. توی فرودگاه رو که نشون داد اصلاً بی خیال مستند شدم! یاد خودم افتادم. اونوقتی که خونوادم با هزار امید و آرزو من رو راهی کردن. نخبه نیستم. اما به هر کسی حق میدم برای بدست آوردن آرامش و آسایش زندگیش به هر کجای دنیا مهاجرت کنه. راستش من هنوز به هدف ساخت این مستند شک دارم. معلوم نیست از کجا خط می گیره! آقا ارتباط دانشگاه شریف با دانشگاه آلبرتا چیه؟ نکنه سر و سرّی هست و ما خبر نداریم. چرا باید اسم این مستند میراث آلبرتا باشه و مثلاً میراث استنفورد نباشه؟!

پاسخ صاب‌بلاگ به نظر دو: به نظرم حتماً باید بررسی بشه این موضوع؛ حتماً باید حرفهای کسایی که رفتن شنیده بشه؛ همه ی دیدگاهها هم مطرح بشه؛ و اگه واقعاً قضیه یه جور بحرانه که در بعضی موارد هست به نظرم، حتماً راهکارش هم ارائه بشه.

نظر سه: چرا حالا انقدر عصبانی؟؟؟ مرتضی سرت خلوت شد یه روز پاشو بیا پژوهشکده ی ما، بچه های در حال اپلای ما دوست دارن ببیننت و مشورت بگیرن.

پاسخ صاب‌بلاگ به نظر سه: خب برمیخوره دیگه!…

نظر چهار: سلام، موضوع چیه؟

پاسخ صاب‌بلاگ به نظر چهار: سلام ای بابا! شما هم که بی خبرین! مستند “میراث آلبرتا” یه مستنده که در مورد “فرار مغزها” و “مهاجرت نخبگان” و این حرفاست. توی این مستند با یه سری از بچه هایی که دارن خارج تحصیل میکنن مصاحبه شده و یه سری از مشکلات تحصیل داخل مطرح شده؛ راهکار خاصی هم براش ارائه نشده؛ یه تیکه از مستند یه تیکه هایی از یه کلیپ مزخرف رو نشون میده یه سری از دانشجوهای! دانشگاه آلبرتا ساختن؛ و توی این کلیپ ظاهراً یه ویدیو آهنگ یه گروه موسیقی رو به شکل مثلاً طنز اجرا کردن؛ خلاصه این شده که اسم مستند رو گذاشتن “میراث آلبرتا”! حالا چرا نمیدونم! ولی واقعاً انصاف نبوده به واسطه ی همون کلیپ اسم مستند رو این بذارن؛ به هر حال ما تو آلبرتا داریم درس میخونیم؛ قبول دارم نه تنها در آلبرتا، بلکه در خیلی جاهای دیگه هم انگیزه ی دانشجوهای ایرانی برای تحصیل در خارج مشترکه و خیلی هاشون هم قصد برگشت ندارن، ولی جا داشت به وضعیت و دیدِ همه ی طرز تفکرها در این زمینه هم پرداخته بشه. بعضی ها که قصدِ برگشت دارن؛ بعضی ها که هنوز تحصیل داخل را به خارج ترجیح میدن؛ بعضی ها که فقط برای کسبِ تجربه به خارج از کشور رفتن؛ و ….

نظر پنج: سلام. بله باید این ها رو هم می گفتند اما نسبتا یه طرفه بحث نکرده بود.

پاسخ صاب‌بلاگ به نظر پنج: سلام، یه طرفه شو نمیدونم، ولی به نظرم ناقص بود و یه جاهاییش هم بی ربط بود، منتها حرف من روی اسم مستند بود که براش انتخاب کرده بودن.

نظر شش: روزی که تو دانشگاه از این مستند رونمایی شد از وجه تسمیه ی آن هم سوال شد؟از حرفشون(سازنده ها که چند تا دانشجو بودند)بر میومد که چون دانشگاه البرتا بین دانشجویان شریف معروف و مطرح و از طرفی نشان دهنده ی (نماد) دانشگاه های خارج کشوره این اسم رو گذاشتن. اگه بخواهیم از این مستند ایراد بگیریم یه کتاب ایراد میشه نوشت . شما هم ناراحت نشو کار دانشجویی بود .البته اینم بگم من پشت پرده رو ندیدم.البته رنگ تبلیغات(گسترده) خبر میدهد از سر پشت پرده. البته به نظر من ترازوی عدالت بین این ور اب و اون ور اب تو این مستند کج بود . درضمن این مستند فقط ایراد مشکل کرده و تا راهکار ز در آید…

پاسخ صاب‌بلاگ به نظر شش: این نماد بودن حتی اگه درست هم باشه، برای خیلی ها روشن نیست! از نظر بررسی موضوع هم که خب مشخصه بررسی جامع نبود؛ حتی در مورد همون مشکلات و دیدگاه افراد.

نظر هفت: ‌به نام خدا… به نظرم برخوردن و عصبانیت نداره… کلا روند همیشه همین قدر مزخرف و بچه گونه است!! نمیدونم از روی غرض هست… یا از روی بی عقلی یه عده! یا شایدم کنارکشیدن کسایی که به قولی خسته شدن دیگه! وقتی توی مقاله ای فرهنگی، دانشگاه آکسفورد رو کنار شریف میارن و میگن این “محل عبور گاوها”ست و اون یکی نام یک شهیده یعنی اینا کلا موجوداتی ان که متوجه نیستن… وگرنه برای بالا کشیدن یه شهید چه نیازی به این کارا هست… اصلا مقام شهدا انقدری بالا هست که به نظرم این کاراشون یه جور توهینه و بدتر نتیجه ی عکس داره… اونوقت در ابعاد بالاتر میشه این مستند… من انقدر انسان، به معنای حقیقی انسان… رو دیدم که الان در آمریکا و کانادا مشغول تحصیلند و همین چیزاست که آدمو ناراحت میکنه با دیدن اون مستند… اما خوشا بحال کسایی که میتونستن بهترین دانشگاه های دنیا برن و آگاهانه موندن و به مقصد رسیدن… خوشا بحال کسایی که رفتن و با تمام موانع برگشتن و آگاهانه حرکت کردن و به مقصد رسیدن… خوشا بحال مصطفایی که حتی آزمایشگاه بل هم نتونست فاصله ای بین اون و نبعه بندازه… خوشا بحال کسایی که هیچ چیز، هیچ چیز، هیچ چیز دنیا نتونست بین اونها و خدا فاصله بندازه… خوشا بحال انسان ها… عصبانیت نداره وقتی به روزگار فکر کنید و راهی که باید خودتون برید… تنهای تنها با خدا…

پاسخ صاب‌بلاگ به نظر هفت: سپاس، خیلی قابل استفاده بود فرمایشاتتون.

نظر هشت: برادر من، عصبانیت و ناراحتی نداره. خوشا به سعادت دانشجویان دانشگاهی که هم میشه توش به راحتی جلسات هفتگی تفسیر قرآن و نهج البلاغه برگزار کرد و هم اینقدر آزادی هست که همونجا، یه عده دانشجوی خارجی بتونن کلیپ سوسن خانوم بسازن!!! اینه میراث آلبرتا! دانشجوها و مسئولین داخلی هم اگه خیلی ناراحتن، تو کوچه و خیابون دنبال راه حل نگردن. اینقدر واضح هست که لازم نباشه اول طرح مشکل کنن و بعد به فکر راه حل بیفتن. این قضیه هم بیشتر رنگ و بوی سیاسی داره. مطمئنم به زودی صداش در میاد.

پاسخ صاب‌بلاگ به نظر هشت: اینکه رنگ و بوی سیاسی داره رو نمیدونم، به هرحال حرفهایی که برای رفتن زده شده بود به نظرم سانسور نشده بود و حرف دل یه تعداد محدودی از بچه هایی بود که رفتن. منتها به نظرم خیلی بهتر باید حرفها و دیدگاهها شنیده میشد. اینکه “میراث آلبرتا” اینی هست که شما گفتین که نظر شماست! از محتوای مستند که این برنمیومد، میومد؟ عصبانیت هم هنوز داره

نظر نه: خوب شما هم یه دونه مقابلش بسازین، اگه مردی…

پاسخ صاب‌بلاگ به نظر نه: آدمشو ندارم! وگرنه تا الان قیام کرده بودم.

نظر ده: سلام، واقعا توپتون پره ها! من امروز دیدم اون مستند رو، دانشکده پخشش کرد. با حرفای شما با یک دید کاملا منفی شروع به دیدنش کردم در حالی که اون رو مستندی خوب یافتم! البت مشکلاتی داره، از جمله وجه تسمیه ی مناسبی نداره، قبول دارم که نواقصی داره این مستند اما خدایی شما خیلی تند رفتید، یکم آروم تر… ملایم تر… ای بابا آقای دکتر!

.

منبع: وبلاگ رهرو، ۲۲ اردیبهشت ۹۱


یادداشت وبلاگ خیزران
دوشنبه ۱م خرداد ۱۳۹۱

وبلاگ خیزران: مجری: آقای احمدی نژاد پنج شنبه گذشته یکی از بچه های دانشگاه ما رشته ارشد فیزیک خودکشی کرد. احمدی نژاد: برای چی؟ مجری: شش ماه قبل هم این اتفاق تکرار شده. چرا باید اینجوری باشه آقای احمدی نژاد؟ … Continue reading

وبلاگ خیزران:

مجری: آقای احمدی نژاد پنج شنبه گذشته یکی از بچه های دانشگاه ما رشته ارشد فیزیک خودکشی کرد.

احمدی نژاد: برای چی؟

مجری: شش ماه قبل هم این اتفاق تکرار شده. چرا باید اینجوری باشه آقای احمدی نژاد؟

احمدی نژاد: چرا از من می پرسی؟ از اونی بپرس که خودش رو کشته. (با خنده و طنز)

مجری: الان اکثر بچه های ما یا می رن آمریکا یا می رن کانادا برای ادامه تحصیل …

احمدی نژاد: اکثرا نمی رن.

مجری: بچه های نخبمون اکثرا می رن اونور آقای احمدی نژاد.

احمدی نژاد: اکثرا نمی رن. ولی خب آزادن انتخاب کنن محل زندگیشونو. اشکال داره؟

مجری: نه اشکال نداره.

احمدی نژاد: می شه واقعا محدود کنیم انسانها رو؟ باید محدود کنیم؟

پ.ن: کاش فقط درک می کرد که هر دانشجو جزیی از تولید ناخالص ملی محسوب می شه. اونوقت می فهمید به عنوان یه رئیس جمهور (حالا هرجوری هم که اومده باشه سر کار…) نباید راجع به سرمایه های کشورش اینطوری فکر کنه و حرف بزنه.

.

منبع: وبلاگ خیزران، ۲۳ اردیبهشت ۹۱


یادداشت وبلاگ کوچه باغ
دوشنبه ۱م خرداد ۱۳۹۱

وبلاگ کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است: سلام اول اینکه ببخشید دیر به دیر وبلاگ رو به روز می کنم به خاطر اینه که سرگرم نشریه و چندین کار دیگه ام خلاصه ببخشید و بگذرید دیروز مستند میراث … Continue reading

وبلاگ کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است:

سلام

اول اینکه ببخشید دیر به دیر وبلاگ رو به روز می کنم

به خاطر اینه که سرگرم نشریه و چندین کار دیگه ام خلاصه ببخشید و بگذرید

دیروز مستند میراث آلبرتا ساخته ی حسین شمقدری و بروبچه های دانشگاه شریف رو دیدم.

قبل از اکران کارگردان و فیلم بردار را که دیدم با خودم فکر کردم انقدر تازه کار هستند که احتمالا تصاویرشان به هم فحش بدهند و صدا ها با تصاویر هماهنگ نباشد و…

ولی وقتی فیلم تمام شد چقدر احساس غرور کردم از اینکه چندتا بچه حزب الله ای که تازه توی رشته های فنی هم تحصیل می کنن به خاطر دغدغه هاشون رفتن یه همچین فیلمی را با این کیفیت چه از لحاظ فرمی و چه محتوایی ساختن.

در مورد فیلم فقط همین را بگویم که در مورد فرار یا بهتر بگویم سرقت مغزها ساخته شده و اینکه توی شریف که اکران شد سه هزار نفر رفتن فیلم رو دیدن و جزء منتخبین آثار فیلم فجر بوده و اگر صادقانه بگویم از مستند بهترین مجسمه دنیا که حبیب احمد زاده ساخته بود و بهترین فیلم مستند فجر شده بود دو سر و گردن بالاتر بود.

حالا همه دارند می بینند که بچه های روح الله بزرگ شده اند و حرف دارند برای زدن.

راستی مواظب باشیم از این قافله عقب نیفتیم.

اگر خدا بخواهد مفصل در مورد این مستند خواهم نوشت

به شرطی که بروید و ببینیدش

یاعلی

.

منبع: وبلاگ کوچه باغ، ۲۴ اردیبهشت ۹۱


یادداشت وبلاگ گاهنامه‌ زندگی من
یکشنبه ۳۱م اردیبهشت ۱۳۹۱

وبلاگ گاهنامه‌ی زندگی من: این بخش ۲ میراث آلبرتا رو اگه ندیدن، نبینین…نبینین آقا… می شین تو آفیستون زار زار اشک می ریزین و دهن هم آفیسیتون باز می میونه. زار زار اشک می ریزین برای اون مملکت پاره پاره … Continue reading

وبلاگ گاهنامه‌ی زندگی من:

این بخش ۲ میراث آلبرتا رو اگه ندیدن، نبینین…نبینین آقا… می شین تو آفیستون زار زار اشک می ریزین و دهن هم آفیسیتون باز می میونه. زار زار اشک می ریزین برای اون مملکت پاره پاره شده، برای اون شریفی ای که خودکشی کرده، برای اون خوابگاه هایی که گرد مرده روش پاشیدن، برای اون صحنه های فرودگاه و آخرش هم دلتون می خواد با مشت مونیتورتون و خورد کنین تا قیافه ی {…} اونو نبینین…

 ***

کامنت‌ها:

نظر یک: باهات موافقم…. گرچه خیلی چیزا رو خیلی قشنگ به تصویر کشیده بود ولی ولی حرف دل خیلی های دیگه رو نزده بود که چرا میرن :(

.

منبع: وبلاگ گاهنامه‌ی زندگی من، ۲۱ اردیبهشت ۹۱


طاقت بیار رفیق
یکشنبه ۳۱م اردیبهشت ۱۳۹۱

نویسنده‌ی این وبلاگ، تکه‌ای از مستند را دیده‌اند و این متن را نوشته‌اند، در مورد مهاجرت و ماندن و رفتن و وطن. *** وبلاگ عاشقانه‌های من و مستر نفس: این فیلم رو نگاه کنید. {مستند میراث آلبرتا} بعدش حرف دارم … Continue reading

نویسنده‌ی این وبلاگ، تکه‌ای از مستند را دیده‌اند و این متن را نوشته‌اند، در مورد مهاجرت و ماندن و رفتن و وطن.

***

وبلاگ عاشقانه‌های من و مستر نفس:

این فیلم رو نگاه کنید. {مستند میراث آلبرتا}

بعدش حرف دارم بزنم.

“رفتن” این روزها همچون خوره ای به جان خیلی از ماها افتاده است و چون موریانه ای از درون فکر و ذهن و مغزمان را به تحلیل میبرد.

کسی که در گرداب ماندن یا رفتن گرفتار آمده باشد خوب حرف مرا میفهمد.

از یک طرف تمام آمال و آرزوها و امیدها و اینده ات را آن سوی آبها می یابی و از سویی با یک نیم نگاه به چشمام اشک آلود مادرت و گودی کوچک زیر چشمان پدرت که مطمئنی همین ۱-۲ ماهه با شنیدن قطعی شدن مهاجرت تو به صورت خسته و پیرش افتاده عطای آینده روشنت را به لقای خانواده ات می بخشی و می مانی.

می مانی و تا آخر عمر با این فکر دست به گریبانی که خدایا به راستی تصمیم درست چه بوده؟

دوستانت را می بینی که قلبشان را سنگ کرده اند. می روند دانه به دانه. گاهی دسته به دسته. دنبالشان میکنی. رفتنشان را. سکونتشان را، اشکهای روزهای اول رسیدنشان را، گریه های شبانه غیاب خانواده شان را ، کم کم جا افتادنشان را، راضی شدنشان را به غربت، دل خوش کنکهای کوچک آن ور آبیشان را ، در نهایت به یک چیز میرسی.

ایرانی وطن ندارد.

اینجا که هستی احساس کسی را داری که ماندگار نیست. رفتنی است. میدانی تا ابد نمی مانی اما نمیدانی تا به کی؟

آنجا که میروی غریبه ای. به چشم مهمان نگاهت می کنند. تازه آن بافرهنگهایش را میگویم. مردمان عامی چنان خشم آلود به تو مینگرند که گویا جای آنها را تنگ کرده ای.

برای اثبات خودت به این چشم آبی ها دوبرابر خود آنها کار میکنی ، جان میکنی، زحمت میکشی و عرق میریزی. سر آخر روزی که قرار است به پست و سمتی دست بیابی و مورد تشویق همگان واقع شوی احمقهایی با خودسری میزنند برجهای دوقلو را میترکانند و درست از اون روز است که تمام زحماتت یک شبه بر باد میرود و تو دوباره میشنوی همان تروریست بدبخت جهان سومی.

سرت را به زیر می افکنی، هویت را از این و آن قائم میکنی .

اینها واقعیات زندگی آن ور آبهاست.

اینکه که دخترک جایی از فیلم میگوید ” همه بهت لبخند میزنند، همه کمکت میکنند، همه حتی در مغازه با تو گرم میگیرند و از تو جویا میشوند که دانشجویی یا چه کاره ای ” فقط یک سوی قضیه است.

واقعیت این است. تو همیشه برای آنها یک مهاجری و نه چیزی بیشتر.

هر زمان که پای منافع و مصلحت ملیشان به میان آید اول سراغ تو خواهند آمد اما تورا چیزی جز یک مهاجر جهان سومی که عمری چون روبات بله قربان گو بسیار بیشتر از حد انتظارشان برایشان عرق ریخته ای نمیبینند.

اینجا اگر بمانی وضعیتت اما چون بادهای موسمی بهاره خواهد بود. اگر شانست بزند و باد بر جهت بادبان تو بوزد یک شبه به ساحل مقصود میرسی و غرق در نعمات خواهی شد. آن قدر که در خواب هم نمیدیدی. اما اگر خدایی نکرده این باد لعنتی با تو سر ناسازگاری داشته باشد آن وقت تو می مانی و حوضت.

یک حالت دیگر هم مخصوص خواص وجود دارد که در هر حال باد بر وفق مرادشان میوزد. یعنی حتی اگر این طور هم نباشد ” باد را بر وفق مرادشان می وزانند”.

اینجا که هستی احساس کسی را داری که در زندانی بزرگ زندانی است. احساس میکنی مدام تحت نظری. گاهی حتی به ۴ دیواری خانه ات هم شک میکنی که آیا واقعا اختیاری است یا نه.

خیابان که میروی با یک نگاه به چهره این و آن حساب کار دستت می آید که اینجا باید این طور باشی و آنجا آن طور. اینجا باید چادر سر کنی و آنجا با سر باز بروی. اگر چنین نباشی و نیستی اصولا فکر کار کردن و زندگی در این خراب شده را از ذهنت بیرون کن.

هر طور که میروی سنگینی نگاههایشان را حس میکنی. انگار دنبالت میکنند. به همه چیز تو کار دارند.

این تازه قسمت خوب جریان است. صبر کن کجا میروی؟

تازه وقتی وارد بازار کار میشوی ترفندهای موفقیت یک شبه را کسب میکنی. همکارت را میبینی که دیشب در یک پارتی مختلط شرکت داشته و امروز برای دیدن مدیر عامل چادر مشکی تن کرده و به حفظ شئونات معتقد شده.

رئیست را میبینی که میداند تو بهترین کارمندش بوده ای اما برای حفظ موقعیت خودش که چون منارجنبان در لرزه است لام تا کام در حمایت از تو به زبان نمی آورد.

کسانی را میبینی در پوشش اهل خدا. نماز به جا ، روزه به جا ، اما مدام از این پله های ح ر ا س ت بالا پایین میروند و با خودت فکر میکنی که حتما ورزش میکنند . آخر مگر ممکن است خواهری علی خواهرش زیرآب بزند ؟

نور چشمی ها را میبینی که با تحصیلات و سابقه کاری ۱۰۰ پله عقب از تو یک شبه رسمی میشوند و تو همچنان اندر خم قراردادهای پیزوری ۱ ساله ای که تازه اگر خوش شانس باشی. در غیر این صورت که هر آن آقایان اراده کنند بیرونت انداخته اند تا جایی برای نور چشمی ها بگشایند.

سر آخر می مانی.

کارت را از دست میدهی.

برای احیای حقت به هر حرامزاده ای روو می اندازی.

برای نفس کشیدنت اجازه میگیری.

برای زنده ماندنت گاهی به خودت فحش میدهی.

و سر آخر بدانجا که میرسی که بابت حق حیایت باید کف پای آقایان رو هم بلیسی که عده ای در این کار بسی خبره اند.

و تو می مانی و دوراهی بس عظیم که یک سویش غم اشکهای چشم مادر و پدر است و سوی دیگرش بدبختی ، ویرانی، بیهودگی، تلف شدگی.

سر آخر در یک دور تسلسل باز به این میرسی که:

ایرانی وطن ندارد.

.

منبع: وبلاگ عاشقانه‌های من و مستر نفس، ۱۸ اردیبهشت ۹۱


یادداشت وبلاگ راه ناتمام
یکشنبه ۳۱م اردیبهشت ۱۳۹۱

وبلاگ راه ناتمام: میراث آلبرتا به کارگردانی حسین شمقدری به مسئله فرار مغزها می پردازد و تکیه اصلی این فیلم نیز بر دانشجویان و اساتید دانشگاه صنعتی شریف و نیز برخی از دانشگاههای مطرح است. استقبال دانشجویان از این فیلم … Continue reading

وبلاگ راه ناتمام:

میراث آلبرتا به کارگردانی حسین شمقدری به مسئله فرار مغزها می پردازد و تکیه اصلی این فیلم نیز بر دانشجویان و اساتید دانشگاه صنعتی شریف و نیز برخی از دانشگاههای مطرح است.

استقبال دانشجویان از این فیلم تا حدی بود که سالن بزرگ تربیت بدنی دانشگاه شریف جای سوزن انداختن هم نبود و خیلی ها ایستاده فیلم را تماشا کردند.

یک نکته بسیار مهم درباره این مستند آن بود که دست اندرکاران این فیلم عمدتا از میان خود دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف بودند و مسئله مهاجرت نخبگان از کشور را به خوبی لمس کرده بودند و از سویی با ساختن چند مستند خوب مانند : یزدان تفنگ ندارد – مهار نشده – دوپینگی ها – بهارستان و کمین و برخی از تولیدات کوچک دیگر تقریبا کارنامه قابل قبولی برای خود درست کرده اند به همین خاطر زبان سازندگان میراث آلبرتا در تبیین معضل فرار نخبگان نیز خیلی قابل قبول می باشد هر چند تمام فیلم ها و مستندها برخی از انتقادات را نیز پیش رو دارد .

در این مستند وضعیت دانشگاههای ایران و نحوه تعامل جامعه با نخبگان به خوبی -و حتی در برخی جاها بصورت افراطی و سیاه نمایانه ای- تبیین می شود و این مسئله، امنیت خاطری نسبی برای دانشجویان منتقد وضع موجود فراهم می آورد که با مستندی شعاری و تخیلی روبرو نیستند.

البته به برخی از ابهاماتی که در این بخش از فیلم -که نیمه ابتدایی مستند را تشکیل می دهد- مطرح می شود پاسخ صحیح و قانع کننده ای داده نمی شود. مثلا در آن قسمت از مستند که یکی از دختران نخبه جلوی دوربین حرف می زند، آنچنان با آب و تاب فراوان فضایی از کانادا و آمریکا تصویر می کند کانه وی بهشت برین را از نزدیک بغل کرده است در حالیکه در انتهای مستند خیلی گذرا و کوتاه این ادعا رد می شود و مصداقهای عینی و متنوعی هم در اختیار مخاطب قرار نمی گیرد که ادعای راوی را راستی آزمایی کند. البته موزیک ویدئوی سوسن خانم در دانشگاه آلبرتا بخشی از این نقیصه را به خوبی جبران می کند!

ضمن آن که در پایان مستند نیز گفته می شود که راوی قرار است به خارج هم سفر داشته باشند و عبارت “ادامه دارد…” که در ثانیه پایانی مستند هم نوشته می شود همین مسئله را حکایت می کند و امیدواریم این مورد در قسمت دوم این مستند به خوبی مورد توجه قرار گیرد.

اما شاهکار این مستند پرداختن ظریف به مسئله عشق به انقلاب اسلامی و وطن دوستی و بیدار کردن این زاویه خفته در دانشجویان است. صحنه های مربوط به دکتر نایبی، دکتر فرزان حدادی، دارنده مدال طلای المپیاد اقتصاد و به خصوص دکتر مشایخی و مدیر شرکت بوتان(پدر صنعت ایران)، اردوی راهیان نور و مناظر طبیعی ایران حقیقتا تکاندهنده و فوق العاده تاثیرگذار بود به حدی که حتی در برخی سکانسها کل سالن، این افراد را تشویق می کردند و شاید اگر چراغها روشن بود اشکهای بسیاری از دانشجویان هم قابل رویت بود.

ضمن آن که مقوله مدگرایی در خارج رفتن هم خوب جا افتاده بود و از آن طرف افراد موفقی که ماندن در ایران را به مهاجرت ترجیح داده بودند نیز به خوبی تصویر شده بود. اشاره می کنم به صحنه های مربوط به شرکتهای کیسون و فناموج.

در مجموع باید به عوامل گروه مستند سازی سفیر یک خسته نباشید جانانه گفت که توانستند مستندی بسازند که اولا هزاران تن از نخبگان این کشور را به دیدن خود جذب کرد و ثانیا معضل بزرگ و مزمنی مثل مهاجرت نخبگان را از زاویه دیدی متعهد و ارزشی به خوبی به تصویر کشیدند.

.

منبع: وبلاگ راه ناتمام، ۱۸ اردیبهشت ۹۱


باید بشنویم
یکشنبه ۳۱م اردیبهشت ۱۳۹۱

وبلاگ الرحیل: سه شنبه با جمعی از دوستان به دانشگاه صنعتی شریف رفتیم و در مراسم رونمایی از مستند “میراث آلبرتا” شرکت کردیم.اتفاق خوبی بود، هرچند که با توجه به سابقه ی سازندگان مستند از آنها انتظار بیشتری میرفت… اما … Continue reading

وبلاگ الرحیل:

سه شنبه با جمعی از دوستان به دانشگاه صنعتی شریف رفتیم و در مراسم رونمایی از مستند “میراث آلبرتا” شرکت کردیم.اتفاق خوبی بود، هرچند که با توجه به سابقه ی سازندگان مستند از آنها انتظار بیشتری میرفت…

اما اصل موضوع چیز دیگری است!

گاهی اوقات حاشیه های یک مراسم از اصل اون مهم تر می شن!کل سالن ورزشی اصلی داخل دانشگاه رو صندلی چیده بودن با این حال جا کم اومده بود. استقبال از مراسم انقدر شدید!بود که عده ی زیادی سرپا بودند یا رو زمین یا رو پله ها نشسته بودند. من مهم ترین علت این استقبال رو علاوه برسابقه تولید کار های خوب توسط گروه سفیر(مستند های “مهار نشده” و “یزدان تفنگ ندارد”)، موضوع جذاب مستند یعنی”فرار مغز ها”می دونم.بحثی که مدتها ست به صورت چراغ خاموش گفتمان رایج اکثر بچه های درسخون و نخبه و غیر نخبه و معمولیِ است.

اتفاقات خوبی که در این مراسم افتاد نه در حین پخش فیلم که هنگام نقد فیلم بود.

بعد از پایان نمایش فیلم جلسه ای تحت عنوان نقد فیلم برگزار شد.یعنی قرار بود جلسه تنها برای نقد فیلم باشه ولی فقط چند نفر راجع به اصل ایرادات یا نقاط قوت و ضعف فیلم صحبت کردند و جلسه تبدیل شد به محلی برای گفتگو بین دانشجویانی که موافق یا مخالف مهاجرت به قصد تحصیل و زندگی بودند و این بزرگترین و بهترین اتفاق ممکن بود.به جرئت می تونم بگم همه جور دانشجو با همه نوع تفکر، فرصت اظهار نظر و بیان دیدگاهشون رو پیدا کردند.در خلال این بحث های داغ و شیرین و تلخ، به یاد حرف امام خامنه ای افتادم، ایشان بارها و بارها بر تشکیل کرسی های آزاد اندیشی در دانشگاه ها تاکید کرده اند.ما باید قبول کنیم که این جور نشست ها و بحث ها به جوانان و دانشجویان کمک می کنه و باعث میشه براشون سوالات اساسی ایجاد بشه که می تونه مقدمه ی جواب های ارزشمندی باشه. به مسئولین هم کمک می کنه نگاه های رایج بین نسل جوان و درحال تحصیل و عمق اون نگاه ها رو بفهمند.اتفاق خوبیه اگر درهمه ی دانشگاه ها راجع به مباحث با اهمیت از نظر دانشجویان جلسات بحث و گفتگو -البته بدون دخالت “کارشناس همه چیز دان”و دخالت کننده در بحث و تنها با حضور یک مجری هدایت کننده جریان بحث و چند کارشناس و تحلیل گر دانشگاهی که دخالتی در جریان مباحث ندارند و فقط شنونده هستند-برگزار بشه و به همه ی دیدگاه ها فرصت صحبت و بحث داده بشه.

باید بشنویم، باید جوانانمون رو بشنویم…چه نخبه و فن آور باشند و چه ساده،چه شاد باشند چه خسته و عصبی..

خود ما جوانان هم باید به هم فرصت بدیم و به هم گوش کنیم و ظرفیت شنیدن و شنیده شدنمون را از این هم فراتر ببریم.

باید بشنویم، همه باید بشنویم.

.

منبع: وبلاگ الرحیل، ۱۴ اردیبهشت ۹۱


یادداشت وبلاگ رده ب
یکشنبه ۳۱م اردیبهشت ۱۳۹۱

چند تا از دانش‌آموزهای دبیرستان علامه حلی که برای کلاس‌ها و امتحان‌های المپیاد در دانشگاه شریف رفت و آمد دارند، روز رونمایی آمده‌اند سالن تربیت‌بدنی و مستند میراث آلبرتا را دیده‌اند و از خودشان هم عکس گرفته‌اند(!) و روی وبلاگشان … Continue reading

چند تا از دانش‌آموزهای دبیرستان علامه حلی که برای کلاس‌ها و امتحان‌های المپیاد در دانشگاه شریف رفت و آمد دارند، روز رونمایی آمده‌اند سالن تربیت‌بدنی و مستند میراث آلبرتا را دیده‌اند و از خودشان هم عکس گرفته‌اند(!) و روی وبلاگشان قرار داده‌اند.

***

وبلاگ رده ب:

روز دوم ریاضی از روز اول آزمون سخت تر بوده است! کلن تا الان دو نفر با ۵ سوال ثبت شدن و هیچ نفری با ۴ سوال کامل حل شده رویت نشده!!! بچه های سومی گوشی هاشون بعد آزمون خاموش بود که این اندکی باعث ترس ما شده بود! که بعدن دونه دونه روشن شد و ما رو از وضعیت مساعدشون باخبر کردن!! اما دومی ها برای تبریک روز معلم در دانشگاه شریف ظاهر شده بودند، که این حضور مقارن شده بود با نمایش “میراث آلبرتا”! که باعث شد عکس های زیادی در این روز ثبت شود!  ضمنا آقای وفادوست هم اتفاقا، از آلبرتا تشریف آورده بودن که کلی باعث خوشحالی ما شد!

.

منبع: وبلاگ رده ب


یاداشت وبلاگ زندگی جاریست
یکشنبه ۳۱م اردیبهشت ۱۳۹۱

گویا نویسنده‌ی محترم این وبلاگ، دانشجوی دانشگاهی در شهرسان هستند و روز رونمایی میراث آلبرتا، گذرشان به دانشگاه شریف خورده و آمده‌اند سالن تربیت‌بدنی و فیلم را دیده‌اند و کلی تحت تاثیر جو دانشگاه قرار گرفته‌اند و این پست را … Continue reading

گویا نویسنده‌ی محترم این وبلاگ، دانشجوی دانشگاهی در شهرسان هستند و روز رونمایی میراث آلبرتا، گذرشان به دانشگاه شریف خورده و آمده‌اند سالن تربیت‌بدنی و فیلم را دیده‌اند و کلی تحت تاثیر جو دانشگاه قرار گرفته‌اند و این پست را نوشته‌اند، که البته ربط چندانی هم به مستند ندارد.

***

وبلاگ زندگی جاریست: دانشگاه صنعتی شریف

دیروز رفتم دانشگاه صنعتی شریف و یکی از همکلاسی های عزیزم که دوران ابتدایی با هم بودیم را بعد از دوازده سال دیدم، دوستم یاسر سلیمی با خانوادشون تو همون دوران رفتند و اصفهان ساکن شدند، مهندسی مکانیک دانشگاه شریف خونده و الان مدیریت MBA تو همون صنعتی شریف می خونه و من بهش افتخار می کنم . خیلی خوش گذشت . بعدش هم رفتیم سالن تربیت بدنی دانشگاه، قرار بود فیلم مستند میراث آلبرتا اکران بشه ، خلاصه خیلی جالب بود . تا حدی جو صنعتی شریف روی من تاثیر گذاشت که می خواستم از دانشگاه خودم انصراف بدم و برم سربازی بعد بیام و دوباره بخونم ، کنکور ارشد بدم و برم شریف . شاید یک روزی بعد از گرفتن مدرک ارشد و سربازی رفتن بشینم دوباره بخونم و حتی شده ده سال پشت کنکور بمونم تا برم صنعتی شریف چون واقعا ارزشش را داره.

روی صحبتم با دوستان دبیرستانیه بخدا بخدا شریفی ها با شما هیچ فرقی ندارند فقط و فقط خودشون را باور کردند و درس خوندن ، شما که هنوز هنوز کشتتون را نکاشتید یکبار بیایید تهران و تو دانشگاه صنعتی شریف بچرخید و انگیزه بگیرید و برید کلاس خصوصی ، خودتون بخونید … هرجور می تونید بخونید بخونید بخونید برای صنعتی شریف بخدا ای کاش چیزایی را که الان می بینم پنج سال پیش می دیدم.

.

منبع: وبلاگ زندگی جاریست، ۱۳ اردیبهشت ۹۱


یادداشت وبلاگ خاکریز
یکشنبه ۳۱م اردیبهشت ۱۳۹۱

وبلاگ خاکریز: امروز به دعوت یکی از دوستان همشهری ام که در دانشکده صدا و سیما مشغول به تحصیل است برای دیدن مستند “میراث آلبرتا” راهی سالن تربیت بدنی دانشگاه شریف شدم. میراث آلبرتا به کارگردانی حسین شمقدری به مسئله … Continue reading

وبلاگ خاکریز:

امروز به دعوت یکی از دوستان همشهری ام که در دانشکده صدا و سیما مشغول به تحصیل است برای دیدن مستند “میراث آلبرتا” راهی سالن تربیت بدنی دانشگاه شریف شدم.

میراث آلبرتا به کارگردانی حسین شمقدری به مسئله فرار مغزها می پردازد و تکیه اصلی این فیلم نیز بر دانشجویان و اساتید دانشگاه صنعتی شریف است.

استقبال دانشجویان از این فیلم حیرت انگیز بود به نحوی که سالن بزرگ تربیت بدنی دانشگاه شریف جای سوزن انداختن هم نبود و خیلی ها ایستاده فیلم را تماشا کردند. ضمنا متانت دانشجویان در خلال پخش مستند هم واقعا تحسین برانگیز بود به خصوص اینکه در دو جای این مستند از موزیکهای بسیار تندی استفاده شده بود! این را گفتم چون شایع شده که چند سالی است رادیکالیسم دانشجویان دانشگاه صنعتی امیرکبیر به شریفیها حوالت داده شده اما چیزی که من دیدم چنین رنگ و بویی نداشت.

یک نکته بسیار مهم درباره این مستند آن بود که دست اندرکاران این فیلم عمدتا از میان خود بر و بچه های دانشگاه شریف بودند و مسئله مهاجرت نخبگان از کشور را به خوبی لمس کرده بودند و از آن سو با ساختن چند مستند خوب دیگر تقریبا در فرم هم به مراتب قابل قبولی رسیده بودند، به همین خاطر زبان سازندگان میراث آلبرتا در تبیین معضل فرار نخبگان الکن نبود.

در این مستند وضعیت دانشگاههای ایران و نحوه تعامل جامعه با نخبگان به خوبی -و حتی در برخی جاها بصورت افراطی و سیاه نمایانه ای- تبیین می شود و این مسئله، امنیت خاطری نسبی برای دانشجویان منتقد وضع موجود فراهم می آورد که با مستندی شعاری و تخیلی روبرو نیستند.

البته به برخی از ابهاماتی که در این بخش از فیلم -که نیمه ابتدایی مستند را تشکیل می دهد- مطرح می شود پاسخ صحیح و قانع کننده ای داده نمی شود. مثلا در آن قسمت از مستند که یکی از دختران نخبه جلوی دوربین حرف می زند، آنچنان با آب و تاب فراوان فضایی از کانادا و آمریکا تصویر می کند کانه وی بهشت برین را از نزدیک بغل کرده است در حالیکه در انتهای مستند خیلی گذرا و کوتاه این ادعا رد می شود و مصداقهای عینی و متنوعی هم در اختیار مخاطب قرار نمی گیرد که ادعای راوی را راستی آزمایی کند. البته موزیک ویدئوی سوسن خانم در دانشگاه آلبرتا بخشی از این نقیصه را به خوبی جبران می کند!

ضمن آن که در پایان مستند نیز گفته می شود که راوی قرار است به خارج هم سفر داشته باشند و عبارت “ادامه دارد…” که در ثانیه پایانی مستند هم نوشته می شود همین مسئله را حکایت می کند و امیدواریم این مورد در قسمت دوم این مستند به خوبی مورد توجه قرار گیرد.

اما شاهکار این مستند پرداختن ظریف به مسئله عشق به انقلاب اسلامی و وطن دوستی و بیدار کردن این زاویه خفته در دانشجویان است. صحنه های مربوط به دکتر نایبی، دکتر فرزان حدادی، دارنده مدال طلای المپیاد اقتصاد و به خصوص دکتر مشایخی و مدیر شرکت بوتان(پدر صنعت ایران)، اردوی راهیان نور و مناظر طبیعی ایران حقیقتا تکاندهنده و فوق العاده تاثیرگذار بود به حدی که حتی در برخی سکانسها کل سالن، این افراد را تشویق می کردند و شاید اگر چراغها روشن بود اشکهای بسیاری از دانشجویان هم قابل رویت بود.

ضمن آن که مقوله مدگرایی در خارج رفتن هم خوب جا افتاده بود و از آن طرف افراد موفقی که ماندن در ایران را به مهاجرت ترجیح داده بودند نیز به خوبی تصویر شده بود. اشاره می کنم به صحنه های مربوط به شرکتهای کیسون و فناموج.

البته چند صحنه از فیلم هم به قول فراستی خوب در نیامده بود. مثلا بخش اول توضیحات مجید انتظامی و مسئله خودکشی ها و ارتباط آن با مهاجرت و حوادث مربوط به تشییع جنازه شهدا در دانشگاه شریف و حمله به رییس این دانشگاه. البته شاید این بخشها برای دانشجویان شریف که از پس و پیش این حوادث به خوبی مطلعند این صحنه ها آنچنان گنگ نباشد ولی خب در ابتدای تیتراژ این فیلم هم ننوشته بود که این فیلم مخصوص دانشجویان دانشگاه شریف است!!

ضمنا فکر می کنم جای وحید جلیلی و رضا امیرخانی هم در این مستند قدری خالی بود و حضور امثال علی معلم در آن لزوم چندانی نداشت!

در مجموع باید به عوامل گروه مستند سازی سفیر یک خسته نباشید جانانه گفت که توانستند مستندی بسازند که اولا هزاران تن از نخبگان این کشور را به دیدن خود جذب کرد و ثانیا معضل بزرگ و مزمنی مثل مهاجرت نخبگان را از زاویه دیدی متعهد و ارزشی به خوبی به تصویر کشیدند.

***

کامنت‌ها:

نظر یک: من این فیلم رو تو دانشگاه دیدم به نظرم تنها ۵۰ درصدش منصفانه ساخته شده بود. و کی گفته هر کی میره کشورش رو فراموش کرده. من و خیلی از دوستان شریفیم از این فیلم راضی نبودیم. شهید چمران و پروفسور حسابی هم اون ور آبها سالها تحصیل کردن و تربیت شده اونجا هستن اما عاشق کشورشون بودن. تو تیزر تبلیغات میراث آلبرتا جملات زیر بوده اما تو خود فیلم برعکس این عقیده بیان شده. واقعا متاسفم امیدوارم فقط نظرات موافق رو تو سایتتون قرار ندید.

نظر دو: احتمالا که این رو نمیذارید ثبت بشه چون اینقدر میترسید که کسی علیه تون حرف بزنه و شما هم قطعا جواب ندارید اما سوال من اینه تا کی میخواید خودتون رو گول بزنید؟؟ کشور رو به فنا دادید با جهلتون. این همه دلیل مثل همین مستند… وقتی میگم کشور منظورم ۷۰ میلیون آدم که هرکدوم میتونستند زندگی راحت تر از این داشته باشند.

نظر سه: درود؛ چند روزی بود ب فکر بودم؛بمانم یا بروم، متاسفانه بعد از دیدن این مستند،تصمیم قطعی ام “رفتن” یا همان “نماندن” شد.

.

منبع: وبلاگ خاکریز، ۱۳ اردیبهشت ۹۱


یادداشت وبلاگ فردا هرگز نمی‌میرد
یکشنبه ۳۱م اردیبهشت ۱۳۹۱

وبلاگ فردا هرگز نمی‌میرد: امروز مستند میراث آلبرتا توی دانشگاه نمایش داده شد. یه مستند که توسط یه عده از بچه های دانشگاه شریف درباره ی فرار مغزها ساخته شده. نظر شخصیمو راجع بهش می گم: به نظرمن که خوب … Continue reading

وبلاگ فردا هرگز نمی‌میرد:

امروز مستند میراث آلبرتا توی دانشگاه نمایش داده شد.

یه مستند که توسط یه عده از بچه های دانشگاه شریف درباره ی فرار مغزها ساخته شده.

نظر شخصیمو راجع بهش می گم:

به نظرمن که خوب بود.یه سری واقعیت ها گفته شدن که خیلی هاشون تلخ بود.

تصاویری نشون داده شدن که خیلی هاشون تاثیرگذار و یه سری به شدت غمناک بودن.

حداقل تاثیری که این فیلم می تونست روی یه سری (یا بهتره بگم تعداد خیلی زیادی) ازبچه هایی که بصورت قاطع حرف از رفتن می زنن داشته باشه این بود که یه مقدار بیشتر و با یه دید بهتر به این موضوع نگاه کنن.

دکترنایبی (یکی از اساتید دانشکده ی برق) نظر جالبی داشتن و اونم این بود که درصد زیادی از این تصمیم گیری ها ناشی از مدگراییه.

یکی از همکلاسی های خودم رتبه ی ۲۴ کشور (یاهمین حدوادا) رو داشت. ترم اول برق خوند و ترم دوم با اینکه معدلش برای برق خیلی هم بالا بود اما تغییر رشته دادبه نفت. یه بار که باهاش صحبت می کردم بهم می گفت: “من دعا می کردم رتبه ی کنکورم خیلی عالی نشه که نفت رو بزنم! اما وقتی رتبم اومد نتونستم برق نزنم!” حالا هم که تصمیم داره برای ارشد درخواست کردیت بده می گفت مطمئنه که توی انتخاب گرایش به این موضوع توجهی نمی کنه که کدوم گرایش طرفدار بیشتری داره یا اینکه اصطلاحا باکلاس تره!

به هرحال هر کسی مختاره که درباره ی آینده ی خودش تصمیم بگیره و هیچ کسی هم نمی تونه مجبورش کنه که کاردیگه ای رو انجام بده. اماخوبه همه ی اونایی که دوست دارن برن به این موضوع فکرکنن که آیا واقعا لازمه؟ آیا واقعا اون چیزی رو که می خوان به دستت بیارن رو اینجا نمی تونن به دست بیارن؟

من که بعید می دونم. یکی از دوستام حرف جالبی می زد. می گفت اساتید ما معتقدن مطالبی که اینجا تدریس می شن از نظر تئوری هیچ فرقی با کشورهای دیگه نداره (حتی شاید بیشتر هم باشه!) چون هیچ کشوری نمیاد علمشو به کسی بده که هر لحظه ممکنه از اونجا برگرده به کشور خودشو و اون علم رو دراختیار کشورش بذاره. حقیقت هم همینه.

صحنه ی ناراحت کننده ای که دیدم مربوط بود به قسمتی که حوادث تاریخ ۲۲خرداد ۱۳۸۴ رو نشون می داد و یکی از دانشجوها که حرف از غیرت یه دانشجوی دیگه می زد که تابوت یه شهید رو پایین انداخته بود.

من آدم خیلی مذهبی یا اینکه از اون آدمایی که می گن جونم فدای وطنم ،نیستم. اما از این حرف و از این عمل خیلی ناراحت شدم چون اصلا در حدیه دانشجوی شریف نیست. واقعا همین آدما با خودشون فکر کردن اگه امثال همین شهیدا نبودن الان سرنوشت ما و خانواده هامون چی می شد؟

همین الانم نمی گم وضع زندگی اینجا عالیه. نه اصلا نیست. اما می شه درستش کرد. اما مشکل اصلی اینجاست که متاسفانه ما عادت کردیم که همیشه همه چیز حاضر و آماده برامون حاضر باشه و به قول معروف لقمه ی آماده بذارن توی دهنمون. اگه ماهم مثل مردم های خیلی از کشورهای پیشرفته مثل ژاپن فکر می کردیم و عمل می کردیم الان اوضاع خیلی بهتر از این چیزا بود. اما بحث اینجاست که حتی حاضر نیستیم به این موضوع فکر کنیم و ترجیح می دیم بریم و همه چیزو به حال خودش رها کنیم.

امیدوارم اوضاع درست بشه و روزی برسه که ما هم بتونیم عمیق تر به همه چیزنگاه کنیم.

***

کامنت‌ها:

نظر یک: به نظر من خیلی‌ آدم جو گیری هستی‌ قصد میراث آلبرتا هم همین بود، تحریک احساسات موجودات جوگیر جامعهِ چون تعدادشون خیلی خیلی زیادن یه کم بزرگتر حرف بزن حرفات در حد یه بچه کنکوری نه یه دانشجو کارشناسی اونم تو اونی شریف خیلی‌ هم ایده‌آل به زندگی‌ نگاه نکن. ای کاش برای فیلم‌های درست درمون خرج میکردن نه یه مشت اراجیف برای تحریک دانشجوهای بدبخت، از مجری برنامش مشخص بود ای کاش مثل یه دانشجوی واقعی فکر میکردی تا آدم از خوندن پست‌هات اینقد به تأسف نیفته برادر، نمیگم حرفهای فیلم درست غلط بودا تحلیل تو بچه‌گونه است، البته به نظر من، جسارت نشه.

پاسخ صاب‌بلاگ به نظر یک: من نظرشخصیمو نوشتم. دیدم به زندگی اینجوریه. هرکسی (از جمله شما) هم می تونه بهش ایراد بگیره چون مطمئنن نگاه هر کسی به زندگی متفاوته. همونطور که شما ممکنه هزاران ایراد داشته باشی و ازدید خودت خوب باشن. اطرافیانت شاید از روی رفاقت بهت پیشنهاد بکنن که رفتار یاا فکارت چطوری باشه اماحق اینو ندارن که افکارت رومسخره بکنن (همین کاری که شما الان اینجا کردی درحالی که حقشو نداشتی). و در ضمن: من اینجا برای دل خودم می نویسم. برام هم مهم نیست که روی شبکه ی جهانی اینترنته و همه می تونن ببیننش. شما هم اگه ازخوندن پست های من تاسف می خوری می تونی دیگه اینجا سر نزنی که از شدت تاسف خوردن پیر نشی چون من دعوت نامه براتون نفرستاده بودم، البته جسارت نباشه ها…

.

منبع: وبلاگ فردا هرگز نمی‌میرد، ۱۳ اردیبهشت ۹۱


یادداشت وبلاگ یک جرعه انتظار
یکشنبه ۳۱م اردیبهشت ۱۳۹۱

وبلاگ یک جرعه انتظار: امروز در دانشگاه شریف به همت بچه های گروه «سفیر» مستندی نمایش داده شد به نام «میراث آلبرتا». مستندی با موضوع «فرار مغزها» ی نخبه ایرانی به کشورهای غربی علی الخصوص آمریکا و کانادا. «آلبرتا» نام … Continue reading

وبلاگ یک جرعه انتظار:

امروز در دانشگاه شریف به همت بچه های گروه «سفیر» مستندی نمایش داده شد به نام «میراث آلبرتا». مستندی با موضوع «فرار مغزها» ی نخبه ایرانی به کشورهای غربی علی الخصوص آمریکا و کانادا.

«آلبرتا» نام دانشگاهی است در کانادا که کعبه آمال تعدادی از دانشجویان مهندسی است همچنانکه «پرینستون» و «یو سی ال» و …. و فیلم میخواست میراثی را نشان دهد که این کعبه های آمال برای جوان ایرانی بجای می‌گذارند.

از رتبه های اول کنکور گفت. نه همه بلکه آنهایی که وطن را بدرود میگویند به امید آینده ای بهتر و زیباتر، با امکانات بیشتر و رفاه بیشتر.

یکی از برخورد نامناسبی که در ایران با او شده بود میگفت. از لبخندهایی که هر روزه در کانادا به رویش زده میشد گفت. دیگری از آینده ای نامعلوم گفت که در ایران برایش متصور بود. از خوبی زندگی در خارج از کشور گفت. و …

خلاصه که هر یک به دلیلی با سرزمین مادری خداحافظی میکردند.

در فیلم افرادی را هم نشان داد که با اینکه سالها در ممالک غربی زندگی کرده بودند ولی با افتخار بازگشته و زندگی در ایران و خدمت به مردم هموطنشان را برگزیده بودند. اما خلائی که به نظرم در این فیلم حس میشد این بود که از رتبه های اول کنکور که کماکان حضور در کشور و تلاش برای سربلندی ایران عزیز را بر هر رفاهی که دستمزد بردگی غربیهاست برگزیده بودند، صحبتی نشد. هم از امثال شهید احمدی روشن و هم از امثال س.فولادی که رتبه اول کنکور را داشت.

نکته جالبی که در فیلم از زبان استاد دانشگاه شریف بیان شد به نظرم مهمترین نکته برای فرار مغزهاست و آن اینکه هدف از فرار مغزها در اغلب موارد مدگرایی است. مدگرایی نه از آن جهت که به دنبال مد و بی‌بندوباری مهاجرت کنند بلکه از این جهت که اولین راه حلی که به ذهن دانشجویان میرسد این است که به دانشگاه های خارج از کشور بروند. یعنی بجای آنکه با تفکر و تأمل به حل مشکلات از بهترین راه ها بپردازند به حل مشکل از اولین راه می‌پردازند.

نکته جالبی هم که در فیلم از قول یکی از دانشجویان در اردوی مناطق جنگی بیان شد مهم بود. او گفت اگر دانشجویی هدفش خدمت به مملکت باشد و جهاد در راه خدا، وقتی که با تفکر و تأمل به این نتیجه رسید که داروی درد کشورش در ممالک غربی است و رفت که آن راه حل را بیاموزد تا برگردد که به درمان دردهای مملکت بپردازد، اتفاقا مهاجرتش جهاد فی سبیل الله است و ادامه راه شهدا. چه خوب میشد که اغلب آنانی که دست به مهاجرت میزدند با این فکر و هدف، انتخاب می‌کردند.

ولی من بیشتر می اندیشم. درست است که در فیلم نشان می‌داد که زندگی در غرب آن بهشتی نیست که می‌نمایند، ولی چه می‌شود جوان ایرانی به این جمع بندی می‌رسد که باید ترک دیار کند و خود را به آغوش غرب بسپارد؟

بیشترین مشکل از نظام تعلیم و تربیت مان ناشی می‌شود:

اگر از کودکی یاد می‌گرفتیم که باید چگونه با مشکلات مبارزه کنیم ….

اگر از کودکی روحیه انقلابی در ما پرورش می‌یافت ….

اگر از کودکی به جای آنکه همیشه چشم به دست دیگران می‌داشتیم تلاش و تکاپو را می‌آموختیم ….

اگر می‌آموختیم که پیشرفت در زندگی فقط درس‌خواندن نیست و می‌شود هزاران راه دیگر برای موفقیت و پیشبرد زندگی به وجود آورد ….

اگر می‌آموختیم که آب طلب نکرده همیشه مراد نیست / گاهی مقدمه ایست که قربانی ات کنند ….

اگر می‌آموختیم که دشمن اگر با دستکش حریر به سمتمان دست دراز میکند، پیش از آنکه دست بدهیم دست چدنی اش را ببینیم ….

اگر می‌آموختیم که ….

اگر هزاران هزار نکته ریز و درشت، راهبردی و کاربردی، را از کودکی بهمان می‌آموختند و خودمان نیز تشنه اش می‌بودیم وضعیت فرار مغزهایمان این‌گونه نبود. و می‌آموختیم که بجای رانش فرزندان وطن آنها را در وطنمان حفظ کنیم.

و چه تقارنی داشت روز اکران این فیلم با روز معلّم که ما هر چه میکنیم نتیجه آموزشهایی است که از معلّمانمان (از مدرسه گرفته تا در خانه و جامعه) دریافت می‌کنیم.

***

کامنت‌ها:

نظر یک: با شعر فاصل نظری موافقم که آب طلب نکرده همیشه مراد نیست … یه مشکل اساسی جامعه ی امروز ما همین هست که نمی دونم چرا این طور شده! نقره جهانی المپیاد فیزیک سال ۸۵ یکی از فامیل های ما بودند. صنعتی شریف هم رشته برق و فیزیک را همزمان خواندند بماند علاوه بر تسهیلاتی که در این سال ها بهشون دادند و ایشون هم همیشه شکایت داشتند از این بی توجهی به نخبگان! شهریور سال ۸۹ بعد از فارغ التحصیلی بلافاصله راهی دانشگاه (…) در آمریکا شدند! خیلی راحت پشت کردند با اعتقادات و کشور شون ! خیلی راحت همه چیز را از دست دادند! باید به این جور افراد گفت خدایش بیامرزاد!

پاسخ صاب‌بلاگ به نظر یک: البته میشه به جای خدایش بیامرزد اون ها رو تشویق کرد که برگردن اگه حس انقلابی و وطن پرستی و دین پرستی درشون تقویت بشه میشه بهشون امیدوار شد.

نظر دو: بنظرم چون تخصص رشته تون هست خیلی قشنگ می تونید این مسایل را ریشه یابی کنید. تا حدی با رشته تحصیلی تان آشنا هستم .. وقعا باید یه تحلیلی بشه که چرا بچه های صنعتی شریف و دانشگاه تهران اصلا فکر ماندن ندارند ! همیشه در آرزوی رفتن هستند و این که … البته موافقم که امکانات کم هست .. همین فامیل ما که الان رفته ، بعد از رفتن شون می گفتن تازه فهمیدم رشته ی برق یعنی چی ، تمام وقت ما توی آزمایشگاه هستیم .. توی ایران چیزی به نام آزمایشگاه مثل اونجا نداریم!اما میشه ماند و ادامه داد! همین !

پاسخ صاب‌بلاگ به نظر دو: در اینکه کمبود امکانات هست موافقم، اتفاقا همان روز هم بچه های دانشگاه شریف در جلسه پرسش و پاسخ مطرح میکردن که با اینکه دانشجوی شریف هستن ولی امکانات آزمایشگاهی خوبی ندارن، خب میشه اگه امکانات لازمه و در کشور به دست نمیاد فرد به کشور دیگه بره و علمش رو کسب کنه و برگرده و به مملکتش خدمت کنه که البته در موردی که شما فرمودید امکانات کمه نه اینکه نباشه، یاد پروفسور حسابی بخیر که رفتن رآکتور هسته ای روسیه رو دیدن و برگشتن به ایران و اولین رآکتور رو ساختن.

نظر سه: با تقویت حس وطن پرستی و دین پرستی با هاتون موافقم. البته اکثر فامیل های ایشون برای ادامه تحصیلات رفتن به دانشگاه ها خارج از کشور و برگشتن و خدمت هم کردن … یه خورده توی تهران هم اسمشون برای اکثر دولت کارگزارانی ها آشناست … یادمه قبل از رفتن ایشون اکثر فامیلاشون بهشون یادآوری کردن که ایشون از چه فامیلی هستن و باید تعهد بدهند که برگردند. اما باید قبول کرد خیلی ها این پایه قوی را ندارند. آرزویشان رفتن هست و می روند و شاید هم… امثال دکتر حسابی ها و… زیادند اما کم دیده می شوند. خیلی ها ماندن و توی سنگر های مختلفی خدمت کردند و گمنام هم هستند. اجرشان با خدا.

نظر چهار: خب دیگه همه افراد دارای ظرفیت ایمانی و صبر بالایی نیستن بعضیا وقتی با بی توجهی مواجه میشن نمیتونن تحمل کنند. یادمه پارسال در خبری،رئیس دانشگاه صنعتی شریف در مصاحبه ای که اوایل سال تحصیلی بود گفته بود بعضی از دانشجوها در نمازخانه میخوابن.فکرشو بکن طرف با بهترین رتبه در بهترین دانشگاه ایران قبول شده اونوقت… درضمن افرادی بودن که رفتن و دوست داشتن به ایران کمک کنند اما متأسفانه ما تحویلشون نگرفتیم یه زمانی مستند مهاجران میداد درباره ایرانیانی که در خارج به جایگاهی دست پیدا کرده بودن اما وقتی قدم پیش گذاشتن برای همکاری با داخل ما سرد برخورد کردیم…

پاسخ صاب‌بلاگ به نظر چهار: با صحبتهایی که شما فرمودید موافقم، ولی ای کاش بچه هامون طوری تربیت میشدن که ظرفیتشون بالا بره و بتونن با کمبودها مواجه بشن. همه اوقات و همه برنامه هایی که برای ما پیش میاد نوعی امتحانه که باید ازش سربلند بیرون بیایم چه نخبه باشیم چه نباشیم چه مسئول باشیم چه نباشیم، اللهم وسّع نفسنا.

.

منبع: وبلاگ یک جرعه انتظار، ۱۲ اردیبهشت ۹۱


میراث آریا، آلبرتاست؟!؟
یکشنبه ۳۱م اردیبهشت ۱۳۹۱

وبلاگ سبکبالان: این ها که می خوانید؛ فقط گوشه ای از نقدهایی است که علی القاعده به منطق آنها که فرار را بر قرار ترجیح می دهند وارد است. من هم مثل تو دوست خوبم حساب استثناها را از دیگران … Continue reading

وبلاگ سبکبالان:

این ها که می خوانید؛ فقط گوشه ای از نقدهایی است که علی القاعده به منطق آنها که فرار را بر قرار ترجیح می دهند وارد است.

من هم مثل تو دوست خوبم حساب استثناها را از دیگران جدا می کنم و می پذیرم که می شود با منطقی اصولی هم برای ادامه تحصیل، یا هر هدف مقدس دیگری مهاجرت کرد و هنوز هم در گوش جهان فریاد زد که من، یک ایرانی ام و هرگز هرگز، اصالت آریایی خود را از دست نخواهم داد. هرگز میهنم را به تمام زیبایی های جهان نخواهم فروخت.

آنان که می روند گریه شان هم می گیرد… جالب است! آخر دیگر این را نمی دانستم!!!!

راستی می دانستی؟ آنان، وطن فروش و دین گریز نیستند اگر می روند…

آنان می روند تا فقط در رده های بالای علمی بدرخشند مانند سهیل که در آسمان شب زده…

می دانستی؟ پای وطن فروشی محض، که می رسد تازه بعضی هایشان بر می گردند.

اما نمی دانم چرا وقتی پای گذر از دین می رسد، همه شان، لااقل اکثریتشان، تازه حال می کنند که بمانند.

بمانند و سوسن خانوم را بخوانند.

نام این، دین گریزی نیست؟ نمی دانم چیست! هر چه هست باز هم نام این، دین است؟!؟

برای آنان جای ماندن نیست اگر می روند…

راستی می دانستی؟ آنان دنبال مردمانی نایس هستند…

اینجا همه دور تندند و آنها کندی طلب؛ خب جایی برایشان نیست که بمانند…

امروز، چه حرف هایی را از زبان “میراث آلبرتا” شنیدیم!

بی انصاف نباشم؛ بعضی هایش خوب بود.

اینکه باور کنیم هنوز عرصه بر بعضی ها که گناهی ندارند تنگ است.

اما تنگ بودن عرصه، چه ربط مستقیمی به خودکشی دارد؟ نمی دانم.

حتی نمی دانم این، حقیقتاً چه ربطی به فرار مغزها دارد؟

فرار یعنی جا زدن.

ایرانی که جا نمی زند.

ایرانی اگر آریایی است چون کوروش، چون آرش، می ایستد و تا پای جان از اصالتش، از هویتش، دفاع می کند.

نه اینکه سر اولین پیچ مشکلات، همه را بپیچاند و اپلای کند و بای بای؛ ای ایرانِ همیشه در قلب من! ای ایران که زین پس از تو برایم فقط یک خاطره بس!

نمی دانم این نامش وطن دوستی است؟ این اول راه وطن فروشی نیست؟

که وقتی مشکلات بر من و وطنم از همه سو سرازیر می شود؛ من را بردارم و به اصطلاح نجاتش دهم اما وطن را تنها بگذارم؟

این است آیین معرفت آریایی؟

من که اینطور فکر نمی کنم. تو را نمی دانم.

پ.ن: میراث آلبرتا، مستندی ساخته ی جمعی از دانشجویان شریف، با محوریت بررسی دلایل فرار مغزها.

***

کامنت‌ها:

نظر یک: من اون مستند رو ندیدم ولی یکی از دلایل فرار مغزها اینه که کسانی که خارج از کشور بودند و برمیگردند ولو بیسواد و ضعیف از نظر علمی باشند، روی چشم همه گذاشته میشوند و عزت و احترامشون محفوظه. بعضیا فکر میکنند همه چیز خارجیش بهتر. مثل کالاهای مصرفی.

پاسخ صاب‌بلاگ به نظر یک: سلام بزرگوار. قدم رنجه کردین؛ نظرتون هم که مثل همیشه محترمه و تقریباً با شما هم نظرم. البته این مستند رو هم بچه های روشنفکر ارزشی ساخته بودن و قصدشون انتقاد از فراریای مغزی بود اما یه جاهایی شور روشنفکریشو در آورده بودن. آدم واقعاً می خواست فریاد بزنه کم مونده از اون ور بوم روشنفکری بیفتن!

نظر دو: ما توی فامیل یه همچنین فراری داشتیم! نفر دوم المپیاد فیزیک جهانی سال ۸۵ … فارغ التحصیل صنعتی شریف شهریور سال ۸۹ رفت! … یعنی پرید… یعنی خودش رو فروخت !!!

نظر سه: سلام عزیزم مستند قشنگی بود و البته دردناک بخصوص اونجایی که این به اصطلاح فرهیختگان البته مطمئن باشم خودم رو استثنا نمی کنم جلوی خاکسپاری شهدا رو گرفتند و اون پسر دانشجو گفت یکی غیرت کرد و طرف رو هل داد و تابوت با مخ خورد زمین واقعا این غیرته پس بی غیرت باشیم خیلی بهتره.

پاسخ صاب بلاگ به نظر سه: سلام.آره والا. واقعاً باید اینجور خوش غیرتا رو دار زد تا کلاً اصولاً اساساً این تیپ غیرتی شدن ها به دست فراموشی سپرده بشه.

.

منبع: وبلاگ سبکبالان، ۱۲ اردیبهشت ۹۱


دانلود مستند میراث آلبرتا
یکشنبه ۳۱م اردیبهشت ۱۳۹۱

. حجم ۳ گیگابایت: لینک مسقیم سرور یک، لینک غیرمستقیم مدیافایر حجم ۱ گیگابایت: لینک مسقیم سرور یک، لینک غیرمستقیم مدیافایر، لینک غیرمستقیم رپیدشیر حجم ۴۴۰ مگابایت: لینک مسقیم سرور یک، لینک غیرمستقیم مدیافایر، لینک غیرمستقیم رپیدشیر حجم ۲۸۰ مگابایت: لینک مسقیم … Continue reading

.

حجم ۳ گیگابایت:

لینک مسقیم سرور یک، لینک غیرمستقیم مدیافایر

حجم ۱ گیگابایت:

لینک مسقیم سرور یک، لینک غیرمستقیم مدیافایر، لینک غیرمستقیم رپیدشیر

حجم ۴۴۰ مگابایت:

لینک مسقیم سرور یک، لینک غیرمستقیم مدیافایر، لینک غیرمستقیم رپیدشیر

حجم ۲۸۰ مگابایت:

لینک مسقیم سرور یک، لینک غیرمستقیم مدیافایر، لینک غیرمستقیم رپیدشیر

.


برنامه اکران ها
چهارشنبه ۲۷م اردیبهشت ۱۳۹۱

. این جدول، بیشتر زمان اکران‌های دانشگاهی مستند میراث آلبرتا را نشان می‌دهد، و هر چند روز یک‌بار، آپ‌دیت خواهد شد. . ردیف دانشگاه روز تاریخ ساعت ۱ دانشگاه صنعتی شریف سه‌شنبه ۹۱/۲/۱۲ ۱۵:۰۰ ۲ دانشگاه امیرکبیر – دانشکده ریاضی … Continue reading

.
این جدول، بیشتر زمان اکران‌های دانشگاهی مستند میراث آلبرتا را نشان می‌دهد، و هر چند روز یک‌بار، آپ‌دیت خواهد شد.
.

ردیف

دانشگاه

روز

تاریخ

ساعت

۱

دانشگاه صنعتی شریف

سه‌شنبه

۹۱/۲/۱۲

۱۵:۰۰

۲

دانشگاه امیرکبیر – دانشکده ریاضی

یکشنبه

۹۱/۲/۱۷

۱۱:۴۵

۳

سایت خبری تحلیلی مشرق

سه‌شنبه

۹۱/۲/۱۹

۱۶:۰۰

۴

دانشگاه تبریز

یکشنبه

۹۱/۲/۲۴

۱۲:۰۰

۵

دانشگاه صنعتی اصفهان

یکشنبه

۹۱/۲/۲۴

۱۴:۰۰

۶

دانشگاه امیرکبیر – دانشکده هوافضا

دوشنبه

۹۱/۲/۲۵

۱۵:۳۰

۷

دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل

سه‌شنبه

۹۱/۲/۲۶

۱۱:۰۰

۸

دانشگاه اراک

سه‌شنبه

۹۱/۲/۲۶

۱۴:۰۰

۹

سایت خبرآنلاین

سه‌شنبه

۹۱/۲/۲۶

۱۹:۰۰

۱۰

حوزه علمیه الزهراء

چهارشنبه

۹۱/۲/۲۷

۸:۰۰

۱۱

دانشگاه صنعتی سهند تبریز

چهارشنبه

۹۱/۲/۲۷

۱۲:۰۰

۱۲

تبریز – دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی

چهارشنبه

۹۱/۲/۲۷

۱۵:۰۰

۱۳

دانشگاه آزاد – واحد علوم و تحقیقات

یکشنبه

۹۱/۲/۳۱

۱۳:۰۰

۱۴

دانشگاه تربیت‌مدرس

یکشنبه

۹۱/۲/۳۱

۱۴:۰۰

۱۵

دانشکده فنی تهران

یکشنبه

۹۱/۳/۳۱

۱۵:۰۰

۱۶

سازمان انرژی اتمی ایران

دوشنبه

۹۱/۳/۱

۱۱:۰۰

۱۷

دانشگاه آزاد – واحد تهران جنوب

دوشنبه

۹۱/۳/۱

۱۵:۰۰

۱۸

دانشگاه امیرکبیر – دانشکده برق و مکانیک

دوشنبه

۹۱/۳/۱

۱۵:۰۰

۱۹

دانشگاه بیرجند

دوشنبه

۹۱/۳/۱

۲۰:۰۰

۲۰

بنیاد ملی نخبگان

سه‌شنبه

۹۱/۳/۲

۸:۳۰

۲۱

دانشکده علوم اجتماعی – دانشگاه تهران

سه‌شنبه

۹۱/۳/۲

۱۲:۳۰

۲۲

دانشگاه کاشان

سه‌شنبه

۹۱/۳/۲

۱۳:۳۰

۲۳

دانشگاه شهید بهشتی

سه‌شنبه

۹۱/۳/۲

۱۴:۳۰

۲۴

دانشگاه امیرکبیر – دانشکده‌های عمران و کامپیوتر

سه‌شنبه

۹۱/۳/۲

۱۵:۰۰

۲۵

دانشگاه خواجه‌نصیرالدین‌توسی

سه‌شنبه

۹۱/۳/۲

۱۷:۰۰

۲۶

دانشگاه علوم پزشکی کاشان

سه‌شنبه

۹۱/۳/۲

۲۰:۳۰

۲۷

دانشگاه آزاداسلامی قزوین

چهارشنبه

۹۱/۳/۴

۱۰:۰۰

۲۸

سایت خبری تحلیلی رجانیوز

چهارشنبه

۹۱/۳/۴

۱۶:۰۰

۲۹

دانشگاه علوم‌اسلامی‌رضوی

پنج‌شنبه

۹۱/۳/۴

۲۱:۰۰

۳۰

دانشگاه آزاد کرج

شنبه

۹۱/۳/۶

۱۴:۰۰

۳۱

صنعت آب و برق شهید عباسپور

دوشنبه

۹۱/۳/۸

۱۵:۱۵

۳۲

دانشگاه علوم پزشکی تهران

جمعه

۹۱/۳/۱۲

۱۰:۰۰

.
برای هماهنگی‌های بیشتر در خصوص اکران‌های دانشگاهی می‌توانید با آقای ارژنگ تماس بگیرید:

۰۹۱۲-۵۹۷-۴۶۶۵

.

گروه ساخت مستند
چهارشنبه ۲۷م اردیبهشت ۱۳۹۱

این فیلم چهارمین مستند بلند تولید شده در مرکز مستند سفیر می باشد که عوامل آن به این ترتیب می باشند: کارگردان: حسین شمقدری تهیه کننده: محمد حسن مددی تصویر بردار: محسن اخوان تدوین‌گر: نیما جعفری جوزانی پژوهشگران: محمد حسن … Continue reading

این فیلم چهارمین مستند بلند تولید شده در مرکز مستند سفیر می باشد که عوامل آن به این ترتیب می باشند:

کارگردان: حسین شمقدری

تهیه کننده: محمد حسن مددی

تصویر بردار: محسن اخوان

تدوین‌گر: نیما جعفری جوزانی

پژوهشگران: محمد حسن ناظمی اردکانی و سید مجتبی حسینی

مجری طرح: گروه آرمان

کارگردان، تهیه‌کننده و تصویربردار مستند، البته از چپ به راست!

صورت رسمی دست‌اندرکاران ساخت مستند میراث آلبرتا، همان است که در بالا نوشته شده، اما دقیق‌ترش این است که فیلم مستند، خلاف فیلم‌های داستانی، چندان تابع خط‌کشی‌های مرسوم نمی‌تواند باشد. یعنی هرچقدر هم که برنامه‌ریزی‌های پیشنی دقیق باشد، باز هم، به‌دلیل اقتضائات «مستند»سازی، گاهی پیش می‌آید که مثلا تدوین‌گر مجبور می‌شود رسما از درخت بالا رود و چند تا تصویر بگیرد، چون به آن تصاویر نیاز است و باید گرفته شوند و کس دیگری هم در آن لحظه نیست که این کار را انجام دهد. مستندسازی، به خودی خود یک همچین کاری‌ست، که تازه دانشجو بودن اعضای گروه، همه‌چیز را به مراتب در هم‌آمیخته‌تر خواهد کرد. خلاصه یعنی این‌که تحقیقات مستند، حاصل مدت‌ها کار گروهی همه اعضای تیم بوده است، و هرکس به مقتضای حال و زمان، گاهی دوربین به‌دست شده، گاهی نقش ترابری را بر عهده گرفته، و گاهی توی سایه نشسته و آب‌میوه‌اش را خورده است!

اگر می‌خواهید با ما در ارتباط باشید، می‌توانید از پست الکترونیکی استفاده کنید:

info@safirfilm.ir

همچنین شماره تلفن ما: ۵۵۴۳۱۱۵۰ – ۵۵۴۳۱۱۵۴ – ۵۵۴۳۱۱۵۸

آدرس: نواب، ضلع شرقی (جنوب به شمال)، نبش محبوب مجاز، ساختمان دماوند۲، طبقه۵و۶، مرکز مستند سفیر

.


درباره مستند
چهارشنبه ۲۷م اردیبهشت ۱۳۹۱

متن رسمی‌ای که درباره مستند می‌شود نوشت، یک همچین چیزی‌ست: “هر سال، تعدادی زیادی از دانشجویان نخبه‌ی دانشگاه شریف و دیگر دانشگاه‌های برتر کشور، برای ادامه‌ی تحصیل، مهاجرت کرده و راهی کشورهایی نظیر امریکا می‌شوند. حسین، راوی مستند، که خود … Continue reading

متن رسمی‌ای که درباره مستند می‌شود نوشت، یک همچین چیزی‌ست:

“هر سال، تعدادی زیادی از دانشجویان نخبه‌ی دانشگاه شریف و دیگر دانشگاه‌های برتر کشور، برای ادامه‌ی تحصیل، مهاجرت کرده و راهی کشورهایی نظیر امریکا می‌شوند. حسین، راوی مستند، که خود از دانشجویان مقطع ارشد دانشگاه شریف است، به بررسی این پدیده می‌پردازد.”

 

توضیح غیر رسمی‌اش اما، تقریبا همین چند خط است:

“آن‌ها که می‌روند وطن‌فروش نیستند. آن‌هایی که می‌مانند عقب مانده نیستند. آن‌هایی که می‌روند، نمی‌روند آن طرف که مشروب بخورند. آن‌هایی که می‌مانند، نمانده‌اند که دینشان را حفظ کنند. همه‌ی آنهایی که می‌روند سبز نیستند. همه‌ی آن‌هایی که می‌مانند پرچم به دست ندارند. آن‌هایی که می‌روند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین می‌شوند. یک هفته مانده می‌گریند و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود. و آن‌هایی که می‌مانند، می مانند تا وطن را جایی برای ماندن کنند…”

این همان متنی‌ست که روی کارت دعوت‌های مراسم رونمایی نوشته بودیم، و البته منبع اصلی‌اش، یکی از نشریات دانشجویی دانشگاه شریف است. پی‌رنگ مستند میراث آلبرتا، چیزی‌ست نزدیک به همین متن.

برای دیدن تیزر مستند، به این پست مراجعه کنید، و بد نیست تصاویر صحنه‌های مستند و پشت صحنه را هم ببینید.


تصاویر جلسه نقد مستند در مرکز مستند تجربی
چهارشنبه ۲۷م اردیبهشت ۱۳۹۱

مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی، یک برنامه‌ای گذاشته که اسمش آسمان آبی است. فیلم‌های مستندی که در جشنواره فیلم فجر حضور داشتند را پخش می‌کنند و بعدش هم نقد و نظر. یکی از بچه‌ها چندتا عکس از جلسه‌ی نقد … Continue reading

مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی، یک برنامه‌ای گذاشته که اسمش آسمان آبی است. فیلم‌های مستندی که در جشنواره فیلم فجر حضور داشتند را پخش می‌کنند و بعدش هم نقد و نظر. یکی از بچه‌ها چندتا عکس از جلسه‌ی نقد میراث آلبرتا گرفته که می‌بینید. البته ما گفته بودیم عکس از مراسم بگیرد، اما بیشتر عکس پرتره(!) از آدم‌های روی سن گرفته است. (ادامه…)


گزارش تصویری مراسم رونمایی،‌ اختصاصی سایت
چهارشنبه ۲۷م اردیبهشت ۱۳۹۱

این تصاویر، عکس‌هایی‌ست که محمد شجاعیان و محمد ارژنگ از مراسم رونمایی گرفته‌اند. برخی‌شان قبلا منتشر شده و برخی‌شان هم نه. در این عکس‌ها، سیر زمانی وقایع تقریبا رعایت شده و سعی شده تا جایی که ممکن بوده، فضای کلی … Continue reading

این تصاویر، عکس‌هایی‌ست که محمد شجاعیان و محمد ارژنگ از مراسم رونمایی گرفته‌اند. برخی‌شان قبلا منتشر شده و برخی‌شان هم نه. در این عکس‌ها، سیر زمانی وقایع تقریبا رعایت شده و سعی شده تا جایی که ممکن بوده، فضای کلی برنامه به تصویر کشیده شود. (ادامه…)


گزارش تصویری مراسم رونمایی، پایگاه خبری هنر
چهارشنبه ۲۷م اردیبهشت ۱۳۹۱

عکاس پایگاه خبری هنر، یعنی جناب محسن فلاحی هم در مراسم رونمایی حضور داشت و این تصاویر را گرفت.

عکاس پایگاه خبری هنر، یعنی جناب محسن فلاحی هم در مراسم رونمایی حضور داشت و این تصاویر را گرفت. (ادامه…)


گزارش تصویری مراسم رونمایی، خبرگزاری نسیم
چهارشنبه ۲۷م اردیبهشت ۱۳۹۱

تصاویری که دوربین محمد شجاعیان از مراسم رونمایی مستند ثبت کرده است.

تصاویری که دوربین محمد شجاعیان از مراسم رونمایی مستند ثبت کرده است. (ادامه…)


گزارش تصویری مراسم رونمایی، خبرگزاری دانشجو
چهارشنبه ۲۷م اردیبهشت ۱۳۹۱

این عکس‌ها را عکاس محترم خبرگزاری دانشجو گرفته است، از مراسم رونمایی مستند در دانشگاه شریف.

این عکس‌ها را عکاس محترم خبرگزاری دانشجو گرفته است، از مراسم رونمایی مستند در دانشگاه شریف. (ادامه…)


تصاویر پشت صحنه
چهارشنبه ۲۷م اردیبهشت ۱۳۹۱

این‌ها، فقط تعدادی از تصاویر پشت صحنه‌ی مستند میراث آلبرتاست، که البته برخی‌شان، نیاز به توضیحات مفصل دارد که مثلا این‌جا کجاست و ماجرا چیست و الخ.

این‌ها، فقط تعدادی از تصاویر پشت صحنه‌ی مستند میراث آلبرتاست، که البته برخی‌شان، نیاز به توضیحات مفصل دارد که مثلا این‌جا کجاست و ماجرا چیست و الخ. (ادامه…)


تصاویری از مستند
چهارشنبه ۲۷م اردیبهشت ۱۳۹۱

چند تصویر از صحنه‌های مستند:

چند تصویر از صحنه‌های مستند: (ادامه…)


میراث آلبرتا در برنامه هفت
سه شنبه ۱۹م اردیبهشت ۱۳۹۱

آن‌هایی که از میراث آلبرتا چیزی نمی‌دانستند و مراسم رونمایی را ندیده بودند، از اینکه هفت درباره‌ی چنین فیلم مستندی صحبت می‌کند، حتما تعجب کردند. آن‌هایی که آن مراسم رونمایی به یادماندنی را دیده بودند، نه که از هفت تعجب … Continue reading

آن‌هایی که از میراث آلبرتا چیزی نمی‌دانستند و مراسم رونمایی را ندیده بودند، از اینکه هفت درباره‌ی چنین فیلم مستندی صحبت می‌کند، حتما تعجب کردند. آن‌هایی که آن مراسم رونمایی به یادماندنی را دیده بودند، نه که از هفت تعجب کرده باشند، از این متعجب بودند که پس چرا کسی راجع به این فیلم مستند چیزی نمی‌گوید. هفت اما پیش‌قدم شد، مخاطبینش را تشویق کرد که میراث آلبرتا را ببینند و دیگران را هم دعوت کرد که گامی در مسیر دغدغده‌های این مستند بردارند. (ادامه…)


صحبت از میراث آلبرتا در رادیو گفت و گو
سه شنبه ۱۹م اردیبهشت ۱۳۹۱

رادیو گفت‌وگو یک برنامه‌ای دارد به اسم پیدا و پنهان. شنبه ۱۶ام، برنامه‌شان اختصاص داشت به بحث مستندسازی و چند تا مستندساز که یکی‌شان نادر طالب‌زاده بود روی خط بودند. وسط‌های برنامه، زنگ زدند و با بچه‌های گروه ما هم … Continue reading

رادیو گفت‌وگو یک برنامه‌ای دارد به اسم پیدا و پنهان. شنبه ۱۶ام، برنامه‌شان اختصاص داشت به بحث مستندسازی و چند تا مستندساز که یکی‌شان نادر طالب‌زاده بود روی خط بودند. وسط‌های برنامه، زنگ زدند و با بچه‌های گروه ما هم حرف زدند. حسین و محسن، راجع به مستند میراث گفتند و عدم پوشش رسانه‌ای مراسم رونمایی در صدا و سیما، و چند تا چیز دیگر راجع به مستند‌سازی. یک نکته‌ی جالب اینکه در مراسم رونمای، وقتی نادر طالب‌زاده روی سن آمد تا یکی دو دقیقه‌ای نظرش را راجع به مستند بگوید، همان اول حرف‌هایش گفت: بله، امروز حدود ۲۰۰۰ دانشجو در مراسم رونمایی این مستند حضور دارند، اما طبق معمول دوربین‌های صدا و سیما غایب‌اند.

این کلیپ، برخی از صحبت‌هایی‌ست که در رادیو گفت‌وگو گفته شد. (ادامه…)


نماهنگ مراسم رونمایی، از آغاز تا پایان
سه شنبه ۱۹م اردیبهشت ۱۳۹۱

این نماهنگ، تند شده‌ی مراسم رونمایی‌ست، از لحظه‌ی شروع آماده کردن سالن تربیت‌بدنی، تا چیدن صندلی‌ها و برپا کردن پرده و تست فیلم و بعد، پر شدن سالن از دانشجوها، و نمایش فیلم و جلسه‌ی نقد و نظر و در … Continue reading

این نماهنگ، تند شده‌ی مراسم رونمایی‌ست، از لحظه‌ی شروع آماده کردن سالن تربیت‌بدنی، تا چیدن صندلی‌ها و برپا کردن پرده و تست فیلم و بعد، پر شدن سالن از دانشجوها، و نمایش فیلم و جلسه‌ی نقد و نظر و در آخر هم جمع کردن سالن و برگرداندن آن به وضع عادی. تکه‌ی اولی کلیپ، یعنی تا قبل آنجا که سالن پر شود، همان نماهنگی‌ست که قبل از نمایش فیلم در سالن پخش شد، و کلی هم همه از آن تعریف کردند. راستش کل این نماهنگ، مرا یاد کارگرهای چینی می‌اندازد، که مثلا در یکی دو هفته، یک ساختمان را بالا می‌برند یا پایین می‌آورند. خلاصه اینکه بسی جالب است، ببینیدش. (ادامه…)


روش تهیه مستند
سه شنبه ۱۹م اردیبهشت ۱۳۹۱

با یکی دوتا از غرفه‌ها صحبت کرده بودیم که dvd میراث آلبرتا را در نمایشگاه کتاب بفروشند، اما هم آن‌ها چنین کاری چندان خوشایندشان نبود، هم اینکه نمایشگاه کتاب که جای فیلم و مستند نیست! از آن طرف در حال … Continue reading

با یکی دوتا از غرفه‌ها صحبت کرده بودیم که dvd میراث آلبرتا را در نمایشگاه کتاب بفروشند، اما هم آن‌ها چنین کاری چندان خوشایندشان نبود، هم اینکه نمایشگاه کتاب که جای فیلم و مستند نیست! از آن طرف در حال مذاکره با چند جای مختلف برای توزیع مستندمان هستیم. شبکه‌ی خانگی، یکی از آن جاهاست که البته دردسر فراوان دارد. فعلا بنایمان این است که هرجا مستند را اکران می‌کنیم، در حاشیه‌اش dvd مستند را هم بفروشیم.

حالا علی‌الحساب، پیش از آنکه سیستم توزیع اصلی فعال شود، یا پیش از آنکه نسخه‌ی مناسب برای دانلودش را اینجا بگذاریم، اگر نسخه‌ای از مستند را می‌خواهید بیاید به دفتر ما! یعنی مرکز مستند سفیر یا آنکه پیک و پست بیایند خدمت شما!

آدرس ما: اتوبان شهید نواب صفوی، ضلع شرقی (جنوب به شمال)، نبش خیابان محبوب مجاز، ساختمان دماوند۲، طبقه ۵ و ۶

تلفن مرکز مستند سفیر: ۵۵۴۱۱۱۵۰ – ۵۵۴۳۱۱۵۴ – ۵۵۴۳۱۱۵۸

فکس: ۵۵۴۳۱۱۵۹

بعد نوشت: نسخه‌ی قابل دانلود مستند با کیفیت‌ها و حجم‌های مختلف روی وبلاگ قرار گرفت.


گزارشی از مراسم رونمایی
سه شنبه ۱۹م اردیبهشت ۱۳۹۱

مراسم رونمایی میراث آلبرتا سه‌شنبه‌ای که گذشت (۱۲ اردیبهشت) در دانشگاه شریف برگزار شد. عرف است که این‌جور مراسم‌ها را در سالن جابراین‌حیان برگزار می‌کنند، که آن هم به زور شاید ۳۰۰ نفر ظرفیت داشته باشد. رونمایی مستند میراث در … Continue reading

مراسم رونمایی میراث آلبرتا سه‌شنبه‌ای که گذشت (۱۲ اردیبهشت) در دانشگاه شریف برگزار شد. عرف است که این‌جور مراسم‌ها را در سالن جابراین‌حیان برگزار می‌کنند، که آن هم به زور شاید ۳۰۰ نفر ظرفیت داشته باشد. رونمایی مستند میراث در سالن تربیت بدنی برگزار شد. کل صندلی‌ها پر شد، روی سکوهای پشت سالن پر شد، راهرو‌های بین صندلی‌ها پر شد، جلوی سالن و زیر پرده هم پر شد. البته خیلی از این پر شدن‌ها، بخاطر محبت دانشجوهای بامرام دانشگاه بود، که به روی خودشان هم نیاوردند و یکی دو ساعتی روی زمین نشستند و آخرش هم بلند شدند و کلی برای فیلم کف زدند. ما که شرمنده‌ی مراشمان شدیم…

اینجا یک گزارش کوتاه چند دقیقه‌ای از مراسم رونمایی گذاشتیم. نیمه‌های اول گزارش، تلاش بچه‌ها برای آماده کردن سالن را می‌بینید. در روزهای آینده یک گزارش مفصل‌تر از مراسم رونمایی آماده می‌کنیم. (ادامه…)


نظرات مخاطبین در جشنواره فیلم فجر
دوشنبه ۱۸م اردیبهشت ۱۳۹۱

میراث آلبرتا در بخش مستند جشنواره فیلم فجر، چند باری نمایش داده شد. بله خوب نه که هیچ جایزه‌ای نبرد، که حتی جزو کاندیداها هم نبود. تعجبی ندارد البته. سینمای مستند ما، فعلا ترجیح می‌دهد انعکاسی از حیات وحش و … Continue reading

میراث آلبرتا در بخش مستند جشنواره فیلم فجر، چند باری نمایش داده شد. بله خوب نه که هیچ جایزه‌ای نبرد، که حتی جزو کاندیداها هم نبود. تعجبی ندارد البته. سینمای مستند ما، فعلا ترجیح می‌دهد انعکاسی از حیات وحش و گل و بلبل و پلنگ و یوزپلنگ باشد بیشتر، تا آنکه مثلا به یک مسئله‌ی اجتماعی بپردازد. با این همه، میراث یکی از آن دو سه تا مستندی بود که سالنش پر شد، کلی مخاطب تماشایش کردند و آخرش هم چیزهایی گفتند که بعضی‌هایش را در این ویدئو می‌توانید ببینید. (ادامه…)


صحبت‌های مسعودآقای فراستی در اکران خصوصی
دوشنبه ۱۸م اردیبهشت ۱۳۹۱

مسعود آقای فراستی هم یکی از آن‌هایی که بود میراث آلبرتا را برایشان خصوصی اکران کردیم. چند تا بحث مهم و جدی داشتند در مورد مسئله‌ی مهاجرت، که بعدا مفصلش را همین‌جا می‌گذاریم. علی‌الحساب چند تکه‌ از فیلم را ببینید.

مسعود آقای فراستی هم یکی از آن‌هایی که بود میراث آلبرتا را برایشان خصوصی اکران کردیم. چند تا بحث مهم و جدی داشتند در مورد مسئله‌ی مهاجرت، که بعدا مفصلش را همین‌جا می‌گذاریم. علی‌الحساب چند تکه‌ از فیلم را ببینید. (ادامه…)


صحبت‌های محمدرضای شریفی‌نیا در مورد مستند
دوشنبه ۱۸م اردیبهشت ۱۳۹۱

از چند وقت قبل اینکه مستند را رسما رونمایی کنیم، برای بعضی‌ها میراث آلبرتا را به صورت خصوصی نمایش دادیم. یکی از این بعضی‌ها، محمدرضای شریفی‌نیا بود که از نظراتش کم استفاده نکردیم و چیزهایی را در فیلم کم و … Continue reading

از چند وقت قبل اینکه مستند را رسما رونمایی کنیم، برای بعضی‌ها میراث آلبرتا را به صورت خصوصی نمایش دادیم. یکی از این بعضی‌ها، محمدرضای شریفی‌نیا بود که از نظراتش کم استفاده نکردیم و چیزهایی را در فیلم کم و زیاد و عقب و جلو کردیم تا مستند، مستند بهتری باشد. اینجا تکه‌ای از صبحت‌های او را می‌توانید ببینید. (ادامه…)


تیزر مستند
دوشنبه ۱۸م اردیبهشت ۱۳۹۱

تیزر مستند میراث آلبرتا:

تیزر مستند میراث آلبرتا: (ادامه…)


پوستر مستند
دوشنبه ۱۸م اردیبهشت ۱۳۹۱

برای اکران‌های اختصاصی در دانشگاه‌ها، چند نفری تماس گرفته بودند و در مورد پوستر مستند پرسیده بودند و فایل حجیمش را می‌خواستند که لابد بروند روی بنر چاپ کنند و الخ.

برای اکران‌های اختصاصی در دانشگاه‌ها، چند نفری تماس گرفته بودند و در مورد پوستر مستند پرسیده بودند و فایل حجیمش را می‌خواستند که لابد بروند روی بنر چاپ کنند و الخ. (ادامه…)


حرف اول
دوشنبه ۱۸م اردیبهشت ۱۳۹۱

سلام! قرار بود برای مستند میراث آلبرتا یک سایت اختصاصی راه بیفتد، در آدرسی مشابه آدرس همین وبلاگ، اما خوب، مثل خیلی از قرارهای دیگر نشد و راه نیفتاد! یعنی اگر اصلش را بخواهید بدانید، داستان از این قرار بود … Continue reading

سلام!

قرار بود برای مستند میراث آلبرتا یک سایت اختصاصی راه بیفتد، در آدرسی مشابه آدرس همین وبلاگ، اما خوب، مثل خیلی از قرارهای دیگر نشد و راه نیفتاد!

یعنی اگر اصلش را بخواهید بدانید، داستان از این قرار بود که ایجاد سایت به یک آقایی واگذار شده بود که سرش کم شلوغ نبود. خودش وقت نداشت سایت مستند را هوا کند و موضوع را حواله کرده بود تقریبا به خودمان. خودمان هم راستش را بخواهید، وقتی فهمدیم همان آقای سرشلوغ، برداشته و یک قالب نسبتا زیبا، اما با هسته‌ی جوملا بنا کرده، تقریبا حالمان اساسی گرفته شد، بس که از جوملا بدمان می‌آید. راستش این جوملا، هرچند هی به‌روز می‌شود و نسخه‌های مثلا دو هزار و دوازده هم بیرون می‌دهد، اما کم از اینترنت اکسپلورر مایکروسافت ندارد، همان‌قدر هندلی هست و روغن‌سوزی دارد و الخ. خلاصه از آن آقا و چیزهایی که ساخته بود، نا امید شدیم. از این طرف هم آنقدرها وقت و انرژی و زمان نداشتیم که خودمان بنشینیم برای وردپرس پوسته‌ی خوب پیدا کنیم و بعد فارسیش کنیم.

این شد که همین وبلاگی که شما الان دارید پست اولش را می‌خوانید، هوا شد و قرار شد به‌جای «سایت رسمی»، یک «وبلاگ» برای مستندمان برپا کنیم. و به‌جای آنکه مثل آدم‌های عصاقورت داده‌ی جدی ِ اعصاب‌ندار، ادا دربیاوریم، تصمیم گرفتیم خودمان باشیم، و مثل خودمان حرف بزنیم، و زندگی خودمان و خاطرات خودمان و حرف‌های خودمان را بگوییم.

این‌ها همه یعنی شمای مخاطب، در این وبلاگ، حرف‌های سازندگان مستند میراث آلبرتا را می‌خوانید، و بنا این است که این ستون اصلی، همین‌طور حالت وبلاگی خودش را حفظ کند، البته در این سایدبار کناری، به تدریج برخی اخبار و حواشی مستند را هم خواهید یافت، اگر کمی درونشان را بگردید!

همین!